آگاه: سالها پیش در قرن نوزدهم، وقتی کارخانهها تازه داشتند دنیا را پر میکردند، کسانی مثل جان راسکین یادآور شدند که ارزش واقعی کار انسان در همین اشتباهات ریز و نقصانهایش نهفته است؛ همان خطاهای کوچکی که نشان میدهند پشت یک اثر، قلبی زنده و مردد میتپد. اما امروز ماشینها با حذف این خطاها، محصولاتی کاملا صیقلخورده و بیروح به ما تحویل میدهند. حقیقت این است که هنر اصیل از دل محاسبات عاقلانه بیرون نمیآید؛ هنر از تاریکخانه روان انسان، از رنجها، غمها، زخمها و تجربههای زیسته ما جان میگیرد. هنر فریاد بلند انسانی است که میداند فانی و محدود است اما دلش پرواز میخواهد. ماشین فانی نیست، بدنی ندارد و مرزهای مرگ و زندگی را نمیشناسد، هیچ محدودیت ذاتی ندارد که بخواهد از آن فراتر برود؛ برای همین، هرگز نمیتواند آن حس عمیق رهایی و تعالی را به ما منتقل کند. الگوریتمها درد نمیکشند، دادهها عزادار نمیشوند و در دنیای ابری کامپیوترها، هیچ ناخودآگاه هراسانی نیست که بخواهد با چنگ انداختن به هنر، خودش را نجات دهد.
کلمههای سرد روی صفحه
شعر و ادبیات که خالصترین شکل بیان روح و زندگی ما هستند، حالا بیشتر از هر هنری در معرض تهدیدند. سیستمهای هوشمند امروزی میتوانند متونی بنویسند که از نظر دستور زبان و قافیه و صنایع ادبی کاملا درست و بیاشکال باشند. اما این کلمههای ماشینی، هیچ باری از سنگینی زندگی واقعی و ارادهای برای معنا بخشیدن به هستی را بر دوش نمیکشند. یک نویسنده یا شاعر وقتی مینویسد، با تمام وجودش درگیر زایشی دردناک میشود؛ چیزی که نیک کیو، خواننده بزرگ، آن را یک «خودویرانگری خلاقانه» مینامد. یعنی شاعر تمام کلیشههای قبلیاش را خراب میکند تا روبهروی خلأ بایستد و معنای تازهای پیدا کند. این مسیر نفسگیر، شجاعت روبهرو شدن با ترسها، ضعفها و آسیبپذیریهای خودمان را میخواهد.
در عوض، هوش مصنوعی کلمات را نه از روی نیاز درونی یا شهود شاعرانه، بلکه با حساب و کتاب ریاضی و احتمال کنار هم نشستن واژهها ردیف میکند. این کلمات شبیهسازی شده، هیچ اتصالی به دنیای واقعی بیرون ندارند. ذهن ما موقع نوشتن مثل یک خط صاف و مرتب جلو نمیرود؛ تفکر ما انسانها با حسهای بدنی، غرایز سرکوب شده، خاطرات مبهم، رویاها و حتی تضادهای درونیمان گره خورده است. ما انسانها وسط نوشتن دودل میشویم، عقبگرد میکنیم، زبانمان بند میآید و قواعد را به هم میریزیم. اما ماشین در مسیر خطی و پیشبینیپذیرش فقط جلو میرود. شعر ماشین، مثل صدایی است که در خلأ ضبط شده باشد؛ بدون نفس زدن، بدون لرزش صدا و بدون آن سایههای مبهمی که به کلام ما وزن و اعتبار واقعی میدهند. هنر واقعی، یک اتفاق زنده برای آشکار شدن حقیقت است؛ در حالی که تولیدات زبانی ماشین، تنها خروجیهایی محاسباتی هستند که هیچ نیت و حسی پشتشان نیست.
تصویرهای قشنگ ماشینی و خوابی عمیق
در دنیای نقاشی و هنرهای تجسمی هم هوش مصنوعی با تبدیل کردن ایدهها به چند خط دستور متنی، نقش هنرمند را در حد یک تماشاچی یا انتخابکننده پایین آورده است. هنرمند دیگر با رنگ، بوم، قلممو و حرکت دستهایش کلنجار نمیرود، بلکه تصویرها قبل از اینکه در ذهن خودش شکل بگیرند، توسط ماشین ساخته و آماده میشوند. این اتفاق، نیروی تخیل ما را که از برخورد مستقیم با دنیای واقعی جان میگیرد، فلج میکند. تصویرهایی که الگوریتمها میسازند، نمونه کامل زیبایی یکدست هستند؛ آثاری نرم و تمیز که هیچ نشانهای از زخم، خط خوردگی، تصادف یا شکست ندارند. همهچیز آنقدر بینقص و روتوش شده است که بیننده را فقط به یک شگفتی ساده و «عجب!» وا میدارد، بی آنکه او را به فکر فرو ببرد یا وادار به کشف رازهای عمیق اثر کند.
ماشینها میتوانند سبک نقاشان بزرگ را به راحتی کپی کنند اما بدون اینکه تاریخچه، رنجها و دغدغههای روانی پشت سبکها را بفهمند. این کار، عمق هنر بصری را فدای یکدستی کسلکننده میکند که در آن دیگر خبری از اصالت نیست. جالب اینجاست که بررسیهای رفتارشناسی نشان میدهند وقتی آدمها میفهمند یک اثر هنری کار هوش مصنوعی است، ارزش آن در نظرشان تا ۶۲ درصد افت میکند. این افت شدید نشان میدهد که ما انسانها نیاز عمیقی داریم تا تلاش، رنج و ردپای دست یک انسان دیگر را پشت رنگها و خطها حس کنیم.
گمشدگی صدای انسان در شلوغی کدهای بیاحساس
بحران از دست رفتن روح انسان در فرهنگ امروز، قرار نیست شبیه فیلمهای علمی-تخیلی، ناگهانی و با جنگ رخ بدهد؛ این اتفاق خیلی نرم، فریبنده و آرام آرام دارد ما را در خود حل میکند. ما هر روز با انبوهی از عکسها و متنهای شبیهسازیشده بمباران میشویم که خیلی سریع و ارزان تولید شدهاند. این تولید انبوه، سلیقه و نگاه ما را به سمت نوعی بیحسی و تسلیم شدن میبرد. وقتی هنر جای خودش را به محتوا بدهد، فرهنگ پویاییاش را از دست میدهد؛ چون در دنیای کدهای ریاضی، هیچ راهی برای شکستن قاعدهها و خلق چیزهای واقعا جدید نیست و ماشینها فقط دارند تفالههای گذشته تاریخ هنر را دوباره میجوند.
ما انسانها امروز در معرض این خطریم که در تالار آینههای دیجیتال خودمان گم شویم؛ جایی که جز بازتابهای اصلاح شده و بینقص کارهای گذشتهمان چیزی نمیبینیم. ما کوهی از اطلاعات را ذخیره میکنیم اما خاطرههایمان را از دست میدهیم. با عکسهای بسیار زیبا احاطه میشویم اما از اصطکاک و لمس حس واقعی زندگی محروم میمانیم. هنر، آخرین پناهگاه روح خطاکار، آسیبپذیر و بزرگ ماست. اگر این پناهگاه به بهانه راحتی، سرعت و کمال بیعیب و نقص رها شود، فرهنگ به بیابانی خشک از تصویرهای قشنگ اما مرده تبدیل میشود. در این سکوت تدریجی، بزرگترین فاجعه این نیست که ماشینها جای ما را بگیرند، بلکه این است که ما دیگر نتوانیم فرقی بگذاریم بین صدای تردید و رنج انسانی و زمزمههای توخالی یک برنامه کامپیوتری.
نظر شما