عکاسی از همان نیمه قرن نوزدهم که پایش به جهان باز شد، همواره بر تقاطعی شگفت‌انگیز ایستاده بود؛ جایی میان فیزیک نور، کیمیای ماده و بازی بی‌پایان زمان با زوال. این اسباب جادویی خیلی زودتر از آنچه تصور می‌شد، در دوره محمدشاه و سپس با شیفتگی بی‌پایان ناصرالدین‌شاه قاجار وارد دارالخلافه طهران شد. ناصرالدین شاه هم شیفته ثبت حرم‌سرا، کاخ گلستان و اردوهای همایونی شد و تاریکخانه‌ای در دربار برپا کرد و هم خودش دوربین به دست گرفت تا از همان روزهای اول، پیوند فرهنگ ایران با این پدیده شکل بگیرد. عکاسخانه مبارکه دارالفنون و نخستین عکاسخانه‌های عمومی در خیابان‌های علاءالدوله و چراغ‌گاز، تصویر را از انحصار دربار بیرون کشیدند و چهره مردم کوچه و بازار و مشروطه‌خواهان را ثبت کردند.

مسئولیت نگاه در برابر نسیان

آگاه: تصویر ثبت شده روی صفحه حساس، هیچ‌وقت فقط بازنمایی ساده از واقعیت نبود؛ نوعی تصاحب جهان و نشانه‌ای ملموس از سوژه‌ای بود که در نقطه‌ای مشخص از تاریخ نفس می‌کشید. رولان بارت در «اتاق روشن»، جان‌مایه عکاسی را در عبارت کوتاه «این وجود داشته است» خلاصه می‌کند. این گزاره، قاطعیتی غریب دارد؛ از یک‌سو شهادت می‌دهد که سوژه در گذشته واقعا حاضر بوده و از طرف دیگر با منجمد کردنش در برشی تغییرناپذیر از زمان، غیاب و نیستی آینده‌اش را به رخ می‌کشد. هر عکس، سندی محکم علیه فراموشی است و همزمان سوگنامه‌ای خاموش برای همان لحظه‌ای که در یک ثانیه ثبت، دست نیافتنی و تمام می‌شود.

تورم نور و احتضار حافظه
سوزان سانتاگ در مجموعه جستار «درباره عکاسی»، این کار را نوعی یادآور مرگ می‌داند. از نگاه او، عکاس با ثبت چهره‌ها، خیابان‌ها و رخدادها، در شکنندگی و میرایی آدم‌ها و اشیا شریک می‌شود؛ انگار فشردن دکمه شاتر، تلاشی برای بایگانی کردن زیبایی‌هایی است که محکوم به فنا هستند. والتر بنیامین از دریچه‌ای دیگر به این ماجرا نگاه می‌کند؛ او باور داشت دوربین پنجره‌ای به‌سوی «ناخودآگاه اپتیکال» باز می‌کند؛ بعد نادیده‌ای که در حالت عادی از دیدنش عاجز هستیم و تنها لنز می‌تواند لایه‌های پنهان واقعیت را پیش رویمان باز کند. بنیامین می‌گفت تکثیر فنی، ارزش آیینی و اصطلاحا «هاله» یکتای اثر هنری را از بین می‌برد اما عکس در اصیل‌ترین شکل خود توانست هاله‌ای تازه از جنس تاریخ‌مندی بیافریند؛ دعوتی صریح از انسان برای درنگ در جایگاه تاریخی خویش.
در دوران نگاتیو، عکاسی یک آیین تمام‌عیار بود. محدودیت فیلم‌های ۳۶ فریمی قطع ۱۳۵ یا فریم‌های انگشت‌شمار قطع متوسط، عکاس را وادار می‌کرد قبل از لمس شاتر، دست به انتخابی سخت و سنجیده بزند. اتاق تاریک در این میانه شبیه کارگاه کیمیاگری بود؛ فضایی با نور سرخ و بوی تند داروهای ظهور و ثبوت، جایی که شبح تصویر آرام آرام از دل سفیدی کاغذ سر برمی‌آورد. این فاصله و انتظار میان فشار دادن دکمه تا تماشای نسخه چاپ شده، مجالی ارزشمند به ذهن می‌داد تا تصویر به خاطره تبدیل شود. آلبوم‌های سنگین خانوادگی با برگه‌های ضخیم مقوایی و کاغذهای پوستی، وزن فیزیکی خاطرات را در دستمان زنده نگه می‌داشتند؛ اشیایی ملموس که در خانه‌ها دست به‌دست می‌شدند تا مرهمی بر گذر بی‌رحمانه روزگار و کم‌رنگ شدن یادها باشند.

مسئولیت نگاه در برابر نسیان

تحول تصویر در زیست‌جهان دیجیتال
با ورود به عصر دیجیتال و تسلط الگوریتم‌ها بر شبکه‌های اجتماعی، شیوه ادراک ما از تصویر دگرگون شد. در ساختار جدید، عکس از یک «سند و بایگانی ماندگار برای آیندگان» به نشانه‌ای مصرفی، پیامی گذرا و ابزاری برای اثبات لحظه تقلیل پیدا کرد. با حذف هزینه شاتر و بی‌پایان شدن ظرفیت حافظه‌ها، پدیده‌ای تازه و متناقض رخ داد؛ هرقدر حجم تولید تصاویر سرسام‌آور شد، عمق حافظه جمعی تحلیل رفت.
در میان فیدهای (خوراک) بی‌پایان شبکه‌های اجتماعی، عکس‌ها بیشتر از اینکه برای تماشا و کشف دیگری یا درک جهان باشند، به ابزاری برای خودنمایی و جلب تایید آنی و سواری بر الگوریتم‌ها تبدیل شده‌اند. عکاسی روزمره با تلفن‌های همراه و سیل سلفی‌ها، مواجهه ما با جهان بیرون را به پس‌زمینه‌ای برای نمایش «خود» تبدیل کرده. ما تجربه زیسته خود را بدون تامل، به فضای ابری و کارت‌های حافظه می‌سپاریم، بی‌آنکه فرصت دهیم این تجربه‌ها در خلوت درون ته‌نشین شوند. نتیجه چنین شتابی، فرسایش همان نگاه تامل‌برانگیزی است که روزگاری با سکون، صبوری و خیرگی معنا پیدا می‌کرد. عکس‌ها در قالب استوری‌ها و روایت‌های ۲۴ ساعته دود می‌شوند و جهانی بدون عمق تاریخی پیش رویمان می‌گذارند. شاید روز جهانی عکاسی، دعوتی باشد به بازنگری در اخلاق دیدن. در دنیایی که هجوم بی‌وقفه داده‌های تصویری می‌خواهد رشته پیوند ما را با تاریخ، رنج‌های بشری و حقیقت وقایع قطع کند، بازخوانی سنت عکاسی متعهد اهمیت پیدا می‌کند؛ سنتی که در تاریخ معاصر ما، از ثبت چهره‌های تاریخی مشروطه و خیابان‌های پرالتهاب انقلاب گرفته تا خطوط مقدم و گوشه و کنارهای جنگ‌های تحمیلی توسط عکاسان راوی حقیقت، نشان داد دوربین می‌تواند وجدان بیدار یک ملت باشد.
یک تصویر اصیل، در واقع نجات حقیقت از چنگال مهیب نسیان است؛ مقاومتی آگاهانه در برابر فراموشی تا نگذارد صدای مظلومیت خاموش شود یا ردی از شرافت انسان پاک شود. در واقع، عکاسی در درخشان‌ترین و تپنده‌ترین لحظاتش، پاسداری از کرامت انسانی در کوران بحران‌هاست؛ نوری که از تاریکی لنز عبور می‌کند تا تاریکی‌های این جهان را عیان و ماندگار کند.

سندیت و شهادت در عکاسی جنگ تحمیلی
قاب‌های سرخ

مسئولیت نگاه در برابر نسیان
عکاسی در تاریخ معاصر ایران همواره آینه‌دار تلاطم‌ها بوده؛ از روزگاری که عکاسان عصر قاجار و مشروطه پا به پای میدان‌های نبرد می‌رفتند، تا فتوژورنالیسم پرشور روزهای انقلاب ۵۷ که خیابان‌های پایتخت را با نگاتیو به تاریخ پیوند زد. اما در نقطه عطف این مسیر تاریخی، عکاسی جنگ در هشت سال دفاع مقدس به میدان آمد و تقاطعی بی‌نظیر از تعهد انسانی و جسارت فردی رقم زد.
در این دوران، عکاسان با دوربین‌های مکانیکی ۳۵ میلی‌متری خود- ابزارهایی مقاوم و صبور که در گرمای نفسگیر خوزستان، گل‌ولای هور و سرمای گزنده کوهستان‌های کردستان وفادارانه کار می‌کردند- به ثبت رویدادی دست زدند که تقدیر یک ملت را دگرگون می‌کرد. این راویان تصویر فقط ناظرانی خونسرد و بیگانه پشت ویزور نبودند؛ اینها شاهدی عینی و نزدیک با سرنوشت رزمندگان به شمار می‌رفتند. با همان فریم‌های محدود و حساب‌شده نگاتیو، مقاومت، رنج، مرگ‌آگاهی و معصومیت انسان معاصر ایرانی خلق شد. این مواجهه بی‌واسطه با جنگ، عکس را از گزارشگری روزمره فراتر برد و آن را به سندی انکارناپذیر در پیشگاه تاریخ نشاند.

حلبچه و فاجعه در نگاه کاوه گلستان و سعید جانبزرگی
یکی از سیاه‌ترین و در عین حال زنده‌ترین گوشه‌های عکاسی مستند ایران، رویارویی با فاجعه بمباران شیمیایی حلبچه در اسفند ۱۳۶۶ بود. کاوه گلستان که پیشتر در جریان تحولات انقلاب و مستندسازی لایه‌های جامعه، نگاهی تازه را صیقل داده بود، بی‌درنگ در صحنه این جنایت حاضر شد. او کالبد بی‌جان زنانی را ثبت کرد که نوزادان‌شان را در آغوش فشرده بودند و مردانی که در میان روزمرگی غافلگیر گازهای خردل و اعصاب شدند. باور سرسختانه گلستان به اینکه «عکاس باید حقیقت را عریان و بدون روتوش نشان دهد»، تصاویری آفرید که صفحات نخست روزنامه‌های جهان را تحت تاثیر قرار داد و پرده از جنایات رژیم بعث و سکوت تلخ مجامع بین‌المللی برداشت. فریم‌های او در حلبچه تلاقی کم‌نظیری از جسارت، اخلاق عکاسی و خشم انسانی بود؛ تلاشی خستگی‌ناپذیر برای رساندن صدای مرگی خاموش تا جهان نتواند چشم بر واقعیت ببندد.
در همان جغرافیا، سعید جانبزرگی نیز قاب‌هایی از حلبچه را ثبت کرد که تراژدی را در عریان‌ترین شکل وجودی‌اش نشان می‌داد. جانبزرگی در همان صحنه‌ها آسیب شیمیایی دید؛ اتفاقی که سال‌ها بعد به شهادت مظلومانه‌اش انجامید. عکس‌های او از قربانیان مظلوم حلبچه و سال‌ها بعد، مجموعه‌اش از تفحص پیکر شهدا در مناطق مرزی، بازتاب رویارویی مستقیم انسان با مفاهیمی چون شهادت، خاک و بازگشت به اصل خویش بود؛ پیوندی عمیق میان جوهر مادی عکس و حقیقت ایثار.

نبوغ علی فریدونی در ثبت امر قدسی و انسانی
علی فریدونی از چهره‌های شاخصی بود که با نفوذ جسورانه به کانون درگیری‌ها، به‌ویژه در عملیات‌های دشواری چون والفجر هشت و کربلای پنج در شلمچه، توانست پیچیده‌ترین عواطف انسانی را منجمد کند. فریدونی زیر باران آتش و خمپاره، تصاویری سرشار از حماسه و اندوه آفرید. یکی از شاهکارهای نمادین تاریخ عکاسی ایران، قابی است که او در کربلای پنج به ثبت رساند. قابی از لحظه شهادت یک رزمنده در آغوش امدادگری که با بهت و اندوهی عمیق به چهره او خیره مانده است. فریدونی با فراتر رفتن از یک روایت خبری، به عمق روان آدمی در مواجهه با فناپذیری رخنه کرد و نشان داد چطور یک فریم نگاتیو می‌تواند سنگینی بار روحی یک دوران را تا ابد با خود حمل کند.

کالبد مجروح شهرها؛ خرمشهر جلالی و تهران مویدی
در نگاهی دیگر، بهمن جلالی، عکاس برجسته و از پایه‌گذاران نگاه آکادمیک و تاریخی به عکاسی در ایران، جنگ را از منظر کالبد زخمی جغرافیا و ساختار زیستی شهرها بازخوانی کرد. جلالی در همان اولین روزهای هجوم دشمن به خرمشهر و آبادان رفت و با کتاب «آبادان که می‌جنگد» در سال ۱۳۶۰ و سپس ثبت ویرانه‌های خرمشهر پس از آزادسازی، روایتی بدیع پدید آورد. قاب‌های او از خانه‌های فروریخته، دیوارهای سوراخ سوراخ از گلوله و خودروهای مچاله، نوعی پرتره‌نگاری از حافظه ملی بود. در آثار جلالی، سکوت دیوارهای ترکش خورده و غیاب انسان‌ها، سندی گویاتر از حضورشان برای بازنمایی مقاومت یک سرزمین بود.
در همان اثنا، ساسان مویدی لنز دوربینش را به سمت زندگی شکننده غیرنظامیان در پشت جبهه چرخاند. مجموعه شناخته‌شده او، «۵۰ روز موشکباران تهران»، هجوم جنگ به حریم امن خانه و کوچه را ثبت کرد. مویدی هراس شبانه خانواده‌ها در پناهگاه‌های تاریک و نمور، گردوغبار آوار و چهره بهت‌زده مادرانی را ماندگار کرد که وسایل زندگی‌شان در خیابان پراکنده شده بود. این قاب‌ها به‌روشنی نشان دادند که در جنگ مدرن، مرز خط مقدم برداشته می‌شود و ترکش‌ها، روان و روزمرگی مردم پایتخت را نیز نشانه می‌روند.

چهره‌ها و سفر سعید صادقی
سعید صادقی با ثبت صدها فریم از رزمندگان در طول بیش از ۷۰ ماه حضور مداوم در خطوط مقدم، گسترده‌ترین گنجینه پرتره‌نگاری جنگ را گرد آورد. او نگاه‌های سرشار از شور، اخلاص، خستگی و تردیدهای انسانی جوانان را در ویزور دوربین خود حبس کرد. اما ارزش کار صادقی در سال‌های پس از جنگ رنگ نباخت؛ او سال‌ها بعد به جست‌وجوی همان آدم‌های درون عکس‌هایش رفت؛ مسیری شگفت‌انگیز که در مستند «چشم جنگ» به تصویر کشیده شد.
مواجهه دوباره با سوژه‌هایی که گرد گذر سه دهه زمان، رنج دوران صلح و جراحات جنگ بر تن و چهره‌شان نشسته بود، همان ایده رولان بارت درباره پیوند ناگسستنی عکس با مفهوم زمان را زنده کرد. عکس‌های گذشته صادقی در برابر چهره امروزین سوژه‌ها قرار گرفتند تا نشان دهند چگونه تصویر روی نگاتیو، در ناخودآگاه تاریخی جامعه زنده می‌ماند و بی‌وقفه از زندگان درباره ایستادگی، آرمان‌ها و زخم‌های التیام نیافته جنگ پرسش می‌کند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.