آگاه: هوای این قطعه ۴۲ امروز عجیب دم دارد. چارهای نیست، باید نوشت. اینجا میان سنگ مزارها نشستهام و دوباره سر انگشتانم گزگز میکند برای روایت چهاردهم. میخواهم از مردی بگویم که تو هم او را کم شناختی. سردار جواد پوررجبی متولد شهریور ۱۳۶۵. جوانی که وسط هیاهو و شلوغی تو آرام و بیصدا کار میکرد. وقتی میپرسیدند در این تشکیلات عریض و طویل سپاه چهکاره هستی؟ میخندید و میگفت من یک آبدارچی هستم. او فرمانده بود اما از آن فرماندهها که میز و صندلی برای او ارزش بال مگس نداشت. خودش را فقط سرباز امام زمان (عج) میدانست. جواد در همه میدانها پای کار بود. از شبکه نظارت بر انتخابات شورای نگهبان بگیر تا دل تونل تاریک موشک. پریشانی بد مکافاتی است تهران! اما جواد پریشان نبود. او مرد نظم بود. مردی که او را نمیشد از خودکار و دفترچه جدا کرد. میگفت سرباز واقعی باید برنامه داشته باشد. خط به خط کارها را با دقت مینوشت. در همین نیروی هوافضا که یک ثانیه غفلت برابر با ویرانی است، او با همین دفترچه کوچک کارهای بزرگ میکرد. فرمانده بود اما منتظر دستور نمیماند. هنر کنیم مثل او باشیم بی سر و صدا و بی هیاهو.
سال ۱۳۹۷ را یادت هست؟ همان روزها که عطر باروت از سمت شام میآمد. جواد رفت پایگاه تیفور سوریه. آنجا شیمیایی شد. نفس او سوخت، اما دم نزد. برگشت بر آسفالت خیابان تو قدم زد اما به کسی نگفت جانباز شدهام. سالها سرفه شبانه امان او را برید. سینه او در تاریکی شب خسخس میکرد. همسر او با اصرار پرسید چه شده؟ سر به زیر انداخت و با خجالت گفت جانباز شدهام اما بین خودمان بماند. هیچ وقت دنبال کارت جانبازی نرفت. مردانگی یعنی همین که درد را در سینه حبس کنی تا مبادا کسی غصه بخورد.
عمر ما رفت تهران! اما جواد میدانست چطور از عمر کوتاه گلاب بگیرد. بیرون از میدان جنگ، پدری بود که عشق را در خانه میکاشت. ریحانه دختر او تمام دنیای او بود. جواد در یک سال آخر سه بار برای ریحانه کیک تولد گرفت تا خنده از لب دختر نیفتد. وقتی ماموریت لبنان و سوریه میرفت ریحانه برای او نامه مینوشت و جواد با حوصله جواب میداد. میگفت هر چه خوشحال میشوی برای من بنویس. حالا همان دختر دفتری دارد پر از حرفها و درددلها برای پدری که از آسمان او را تماشا میکند.
شب آخر عطر سفر کربلا در خانه پیچیده بود. جواد بیمه ماشین را داد و کارهای سفر را ردیف کرد. قرار بود بروند زیر قبه امام حسین(ع). اما یک تلفن همه چیز را به هم ریخت. سردار حاجیزاده همه را خواسته بود. جواد رفت اما دم در نگاهی به همسر انداخت. همیشه میگفت شهادت من شرط دارد و باید تو رضایت قلبی بدهی. آن شب گفت زیر قبه امام حسین(ع) برای من دعا کنید. ساعت سهونیم بامداد انفجار سکوت تو را شکست. کفتارها حمله کردند. ریحانه بیدار شد اما به جای شیون، خانواده را برد حرم شاهعبدالعظیم (ع) تا برای سلامت رهبر دعا کنند. نمیدانستند همان لحظه جواد به مراد دل رسیده است.
هشت روز تمام پیکر او پیدا نشد. انتظار بد دردی است تهران! تا اینکه جواد آمد به خواب ریحانه. در حرم امام حسین(ع) ایستاده بود با ۱۴ شاخه گل رز قرمز در دست. گفت به مادر بگو سه روز زیارت عاشورا بخواند من میآیم. آن ۱۴ گل، راز ۱۴ پیکر پیدا نشده بود. زیارت عاشورا که تمام شد جواد برگشت. آرزو داشت مثل حضرت علیاکبر اربا اربا شود. پیکر او در یک تابوت کوچک جا شده بود. از جواد فقط یک تکه تن و همان دفترچه خونی مانده بود. ریحانه فقط توانست انگشتان پدر را از زیر کفن لمس کند. همان انگشتانی که برای او نامه مینوشتند. این پایان ماجرا نبود. سخنگوی شورای نگهبان دکتر طحاننظیف به دیدار خانواده آمد. از جنگ ۱۲ روزه و ۲۵ شهید شبکه نظارت گفت. پیام آیتالله جنتی را برای سفارش به صبر و قرائت قرآن آورد. گفت این شهدا گمنام زیستند اما سبک زندگی آنها الگوی آیندهسازان وطن است. تهران! میدانم سر تو شلوغ است اما این حرفها را میزنم تا بدانی این شهر روی چه ستونهایی ایستاده. دشمن خیال کرد با زدن این فرماندههان، مسیر ما متوقف میشود. همسر جواد، خانم محمدی حالا پرچم او را برداشته و در همان سنگر نظارت و پاسداری از رأی ملت میجنگد. میگوید جواد نبوغ و تواضع را با هم داشت و عشق به ولایت را به ما آموخت. امروز پیراهن جواد در خانه، عطر مقاومت و امید میدهد. ما به این خونها امیدواریم. این خونها ضامن بقا و عزت این مملکت هستند.
کاغذ به افراط خواهم فرستاد.
۴ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۰:۳۸
کد مطلب: ۲۴٬۸۳۹
مرضیه کیان، خبرنگار: تهران! بیدار شو و به این دفترچه خونین نگاه کن. لای این برگهها راز مردی پنهان است که در تاریکی شب خسخس سینه او خواب را از چشم ستارهها میگرفت. سرداری که با لباس خاکی رفت و در سکوت و گمنامی سوخت. مردی که زیر سقف آسمان تو قدم زد اما هیچکس او را نشناخت. بعضی آدمها مثل ریشه درخت هستند؛ زیر خاک میمانند تا قامت درخت استوار بماند. قصه چهاردهم سرفههای شبانه و انگشتان سوخته یک آبدارچی گمنام است.
نظر شما