روایت تازه از ستون «مقاومت زنانه»، بررسی اضطراب‌های پنهان زنان زیر سایه موشک‌هاست؛ از هراس‌های غریب تا دغدغه مادرانی با بار شیشه. در روزهایی که هجوم جنگنده‌ها هر قاعده‌ای را دگرگون کرده، مادران باردار با دست کشیدن از امن‌ترین کنج خانه‌ها، راهی تجمعات و میدان‌های شهر شده‌اند. زنانی که معنای تازه‌ای به دفع خطر بخشیده‌اند؛ چراکه باور دارند ماندن در انزوای امن، آینده‌ای برای فرزندشان نمی‌سازد، اما ایستادن بر سر خاک، تضمین فردای کودکی است که میان آتش جان می‌گیرد.

با بار شیشه در میدان!

آگاه: خانم «شین» دو هفته است حمام نرفته! می‌گوید: «از مردن نمی‌ترسم اما اگه همون موقع که حمومم، جنگنده‌ها سر برسن و خونه ما رو بزنن چی؟»
دغدغه‌هایش شبیه خانم «میم» است؛ از بچه‌های پشتیبانی جنگ. سندروم روده تحریک‌پذیر دارد. خانه‌شان بغل گوش جایی است که هم می‌زند و هم می‌خورد. «وقتی می‌زنه فک می‌کنم افتاده توی حیاطمون! این‌قدر که صداش نزدیکه. بعدش دل‌پیچه می‌گیرم و...»
نگرانی زن‌ها شبیه هم است. نگوییم همه، ولی بیشترشان حداقل یک بار به افتادن توی این مخمصه‌ها فکر کردند. من خودم بعضی شب‌ها که جنگنده‌های متخاصم شلوغش می‌کنند، با چادر جلو بسته نمازم می‌خوابم و با خودم فکر می‌کنم احتمال اینکه وقتی یکی توی حمام است، وضعیت قرمز شود و دشمن عدل بمب‌هایش را روی سر خانه همان آدم بریزد، یک در هزار است. آدم برای یک در هزار خودش را آزار نمی‌دهد.
زن‌ها دغدغه‌های دیگری هم دارند. خاصه کسی که بار شیشه دارد و صدای بلند که می‌آید، آدم کوچک توی شکمش زودتر از خودش جا می‌خورد. از روزی که شنیدم توی کرمانشاه یکی از شهدا زن باردار بوده، این فکر عین خوره افتاده به جانم که زن‌ها توی این شرایط چه احساسی دارند! شرایطی که توی حالت عادی راه پس و پیش ندارد و باید تا حداقل هفته سی و هشتمش را پیش بروی؛ چه برسد به حالا که جنگ است.
امشب رفتم توی غرفه بچه‌های «بسیج جامعه پزشکی». دو سه شبی آمدند میدان معلم. از غرفه متخصص داخلی شروع کردم. دکتر فاطمه عظیمی مراجعه کننده داشت. دیشب می‌گفت: «وقتی داشتم می‌آمدم اینجا گفتند فلکه معلم خطرناکه، نزدیکش رو چند بار زدن نرو! اما من به ایرانمون فکر می‌کنم، به اینکه قسم پزشکی خوردم و الان وقتشه کنار مردم بمونم.»
می‌گوید زن باردار خیلی کم آمده غرفه داخلی. با یکی دیگر از پزشک‌ها حرف می‌زنم. اکثرا خاکشیر مزاجند و زود ارتباط می‌گیرند. بینشان یک نفر خیلی حواسش به من است. هنوز صحبتم با متخصص‌های داخلی‌ تمام نشده که شاکی می‌شود: 
«خانم شما از طرف کجایی؟»
آدم را یاد حراستی‌ها می‌اندازد وقتی می‌خواهند مچ یکی را بگیرند. تند تند سوال می‌پرسد که من به تته پته بیفتم. من اما بی‌مکث جوابش را می‌دهم. کار به جای باریک می‌کشد. کارت شناسایی می‌خواهد. توی کیفم به جز چند بسته قرص قند و یک ورقه مونته‌لوکاست و یک تسبیح و یک پاکت بادام‌زمینی، چیزی ندارم که بگویم کی هستم.
کانالم را نشانش می‌دهم. می‌گویم: «نویسنده‌ام. جام اینجاست.» با توضیحاتم قانع می‌شود و عذرخواهی می‌کند که مجبور است همه‌چیز را رصد کند. به او حق می‌دهم.
غرفه متخصص زنان آخر غرفه‌هاست. لول می‌شوم آنجا و به دستیار پزشک می‌گویم: «اینجا خانم باردار هست؟ من درباره بارداری توی جنگ سوال دارم.»
می‌گوید همین الان یکی بوده و رفته. دکتر اشاره می‌کند که صبر کن شاید باز کسی بیاید. هر کی می‌آید روی صندلی می‌نشیند، من با اشاره چشم و ابرو از دکتر می‌پرسم: «این هست؟» و او می‌گوید: «نه.»
غرفه متخصص زنان که خلوت می‌شود دکتر می‌گوید: «امشب یکی آمده بود. از ترس علائم پیدا کرده بود.» می‌گویم: «خطرناکه نه؟»
دکتر می‌گوید: «تهدید به سقطه، باید مراقب باشه.»
و من به مراقب بودن وسط جنگ فکر می‌کنم؛ که چجوری وقتی بدون هیچ خبر قبلی، جنگنده متخاصم یک قاره دیگر موشک‌هایش را روی سر مردم یک قاره دیگر خالی می‌کند، می‌شود از «خودمراقبتی» حرف زد.
آخرین مراجعه‌ کننده‌ای که می‌آید توی غرفه می‌پرسم: «بارداری؟»
می‌گوید: «نه نیستم اما آمدم با دکتر درباره‌اش حرف بزنم.» می‌گویم: «الان به نظرت زمان خوبیه؟ وسط جنگیما!» نیشش تا بناگوش باز می‌شود و می‌گوید: «خب باشیم! توی جنگ ۱۲روزه هم باردار بودم.» به دور و برش نگاه می‌کنم و دنبال کالسکه‌ای چیزی می‌گردم. اگر خرداد پا به ماه بوده، الان باید بچه‌اش ده یازده ماهه باشد. می‌گویم: «کجاست؟» می‌گوید: «همان موقع سقط شد.» از او می‌پرسم: «سر جنگ؟» می‌گوید: «ربطی به جنگ نداشت، بارداری پوچ بود.»
فکر می‌کند این سوال‌ها را برای خودم می‌پرسم. می‌گوید: «نترس! همه‌چی به مادر بستگی داره! آدمی که خودش نترسه بچه‌اش طوریش نمی‌شه. اما آدم «آخ ننه» هم خودش می‌ترسه هم بچه‌اش.» پسر نوجوانی که بیرون غرفه ایستاده را نشانم می‌دهد و می‌گوید: «سر این بچه‌ام هم عمل کردم هم ویار شدید داشتم. داغوناااا. اما چون آقا گفتن جمعیتمون کمه، می‌خوام بچه بیارم.»
مشغول رد و بدل کردن شماره‌ایم که یکی از پزشک‌های غرفه داخلی سر می‌رسد.
جنگ عین آدم است. این روزها بیشتر شبیه آدمی که دارد از بلوغ می‌گذرد. خیلی خودش‌تر، خیلی واقعی‌تر. بلوغ جنگ روی اخلاق آدم‌ها اثر گذاشته. تا یک ماه و چند روز پیش دیدن بعضی حرکت‌ها توی خیابان قفل بود! مثلا پرچم دستت بگیری و وسط ماشین‌ها دور میدان بتابی. اصلا نمی‌شد بعضی کلمات را توی منظر و مرئا گفت، چه برسد به اینکه عکسی را چند تا چند تا بزنی به پت‌وپهلوی ماشینت و وسط انبار باروت کری بخوانی! گرانی و تورم و کم‌کاری‌ها با ما چنان کرد که شده بودیم عین لیلا حاتمی توی فیلم «سربه‌مهر»! اما جنگ اقتضائات خودش را دارد. یک ماه و چند روز است خودمان‌تر شده‌ایم. واقعی‌تر.
توی میدان معلم جای سوزن انداختن نیست.
دکتر نظری دم در غرفه زنان دارد با یکی دو نفر از بچه‌های بسیج جامعه پزشکی حرف می‌زند. با اینکه دو سه شب بیشتر نیست که می‌شناسم‌شان اما جنس‌هایشان آشناست. نزدیک‌اند. هر صنفی گره بخورد به مردم «جنس آشناست.»
می‌پرسم: «دکتر پوردست هستن؟»
جوابش مثبت است.
تا پا می‌گذارم توی غرفه زنان، دستیار دکتر می‌گوید: «نویسنده!» دکتر پوردست تا می‌بیندم می‌گوید: «عههه چند دقیقه پیش یکی اومده بود! دیر رسیدی!»
دیشب توی صف مراجعه کننده‌ها یکی را پیدا کردم! اتفاقا می‌شناختمش. زهره دختر آقای «نون». دوست خانوادگی‌مان. تازه پا گذاشته بود به ماه نهم. گفتم: «چرا اومدی اینجا؟ نمی‌گی طوریت بشه؟» من که حرف می‌زدم نیشش باز شد و گفت: «مثلا جنگه‌ها! نمیشه مملکت جنگ بشه ما نباشیم. قرار باشه اتفاقی بیفته خونه هم باشم میفته! اصلا اینجا بین مردم باشم حالم خیلی بهتره.»
از حرف‌های زهره چیز جدیدی درنمی‌آید. او نمی‌ترسد! همین...
بعد از پست آخرم هر کی توی قوم‌وخویش و سر و همساده زن حامله سراغ داشته، پیام داده. شیراز، تهران، اهواز... هفت ماهه، چهار ماهه، پا به ماه!
حتی یکی زنگ زد و عکس یک‌ونیم نفره یکی را که قرار است هفته دیگر مادر شود برایم فرستاده ایتا و بعد گوشی را داده دستش که حرف بزنیم. همین‌قدر پای کار! وسط تجمع چمران بود. با خودم گفتم: «ملت چه توکلی دارند، هفته سی‌وهفت! اگر ترقه بیندازند چی؟ مثل آن شبی که توی معلم اکلیل سرنج انداختند!»
زن اما عین خیالش نیست. می‌گوید: «استرس ندارم. شبا که شروع می‌کنن به زدن انقد خستمه که حوصله‌م نمیشه پهلو به پهلو شم ببینم کجارو زدن. تخت می‌خوابم.»
او هم حرف جدیدی ندارد جز اینکه «نمی‌ترسد.»
این یکی دو روز با پرسنل چند تا از زایشگاه‌های شهر حرف زدم. هنوز آمار معنی‌داری با این عنوان که اضطراب جنگ باعث افزایش سقط یا زایمان زودرس باشد ندارند!
دکتر پیردست می‌گوید: «تو شرایط عادی هر شوکی می‌تونه زمینه سقط یا زایمان زودرس بشه. همه چیز بستگی به حال مادر داره.»
این بستگی داشتن به حال مادر را خوب می‌فهمم.
زنی که بار شیشه‌اش را برمی‌دارد می‌رود خیابان تکلیف حالش روشن است. توی حالت عادی طبیعی‌اش این است که یک درصد احتمال خطر هم بدهد از باب «وجوب دفع ضرر محتمل» بنشیند توی خانه‌اش و ساک بیمارستانش را ببندد و لباس‌های بچه‌اش را زیر و رو کند و قند توی دلش آب بشود. اما انگار بلوغ جنگ روی قواعد و اصول عادی زندگی آدم‌ها حتی روی «وجوب دفع ضرر محتمل» هم اثر گذاشته.
مادر پا به ماهی می‌گفت: «اگه این مملکت بیفته دست اجنبی، آینده‌ای نداریم که به خاطر بچه‌هامون بهش دل ببندیم.»
داشت از وجوب دفع ضرر محتمل بزرگ‌تری حرف می‌زد!
ضرر محتمل «سرزمینی که دست اجنبی باشد.»
نمی‌دانم این روزها کجای جنگیم. اولش، وسطش یا آخرش؛ اما چیزی که می‌بینم مردمی هستند که توی حالت عادی بهشان نمی‌آمد این‌قدر دلشوره خاک داشته باشند. گرانی و تورم یک‌جوری سایه انداخته بود روی زندگی‌هایمان که حتی ترامپ هم فکر کرده بود «مردم ایران جنگ نمی‌خواهند، مصونیت می‌خواهند»...
معلوم است که مردم ایران شروع‌کننده هیچ جنگی نیستند اما جنگ و تهاجم اخلاقشان را عوض می‌کند. آن‌قدر که تو اگر ابرقدرت باشی و چند برابر آنها تسلیحات داشته باشی و جنگ را شروع کنی معلوم نیست به این راحتی حریفشان شوی...
چند ماهی است دارند با ما می‌جنگند. تسلیحات‌شان از ما بیشتر است. زورشان می‌رسد اما عین خر توی گل گیر کرده‌اند.
تسلیحات ایران، مردم ایران‌اند با پژواک الله‌اکبرشان. همین زن‌های پا به ماه و بچه‌هایی که نیامده در حفظ این خاک شریک‌اند... با انگیزه «وجوب دفع ضرر محتمل»!

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.