آگاه: تصدقت شوم تهران! قربان خاک پاک و هوای غبارآلود این روزهایت بروم. حال و احوال ما را اگر جویا باشی، به لطف پروردگار و به برکت ایستادگی همین مردم غیور، ملالی نیست جز داغ فراق شهدا و سنگینی این باروت و آتشی که اجنبی نابکار بر سر کوی و برزن فرو میریزد. این ایام که از زمین و آسمان قصد شرارت دارند و دشمن زبون میخواهد دل رعیت این آب و خاک را خالی کند، در گوشه خلوت با دلی پرخون قلم بر دست گرفتهام. غرض از نگارش این سیاهه، شرح شجاعت شیرزنی پاکسرشت است که جان شیرینش را فدای عزت و بقای تو کرد تا چراغ این مملکت خاموش نماند.
بادی امر، از دختری برایت بنویسم به نام مریمخانم واحدپناه؛ از همان دختران محجوب، اهل فضل و زحمتکش جنوب همین شهر که نان حلال پدر را خورده و در سایه مادری پارسا بالیده بود. این صبیه باکمالات، سالها در شعبه حسابداری محبس اوین خدمت میکرد. بندهای مخلص و بیادعا که سرش به حساب و کتاب گرم بود و تمام هم و غمش این بود که مبادا سر سوزنی از حقوق خلقالله ضایع شود. در خانه نیز چون پروانهای گرد وجود والده پیرش میچرخید و دستگیر اهل خانه بود.
القصه، شب قبل از آن واقعه شوم، در اندرونی خانهشان حال غریبی حاکم بود. مریمخانم با دلی پاک رفته بود و غسل شهادت کرده بود. وقتی بیرون آمد، رو کرد به والدهاش و گفت: مادرجان، نمیدانم چه سری است، اما دلم خواست که امشب این غسل شهادت را به جا بیاورم.
همشیرهاش که این کلمات را شنید، لرزه بر اندامش افتاد و با چشمانی نگران دست به دامن مریم شد: خواهرجان، قربانت شوم، فردا آسمان تهران ناامن است و موشکهای خصم در کمین. کار اداره را رها کن و قدم از سرای بیرون مگذار تا این غائله فرونشیند. اما مریم که سری نترس و ضمیری روشن داشت، با صلابت در چشمان همشیره نگریست و گفت: نمیشود خواهرجان! امروز آخر ماه است، مواجب و حقوق همکاران روی میزم مانده؛ اگر نروم، کار خلقالله لنگ میماند و این حقالناس بر گردنم است.
باری، سحرگاه روز واقعه، در حالی که اضطراب بر سرتاسر دارالخلافه سایه انداخته بود، مریمخانم چادر بر سر کرد و راهی محل خدمت شد. پشت میز کارش نشست و بیاعتنا به غرشهای مهیب، قلم به دست گرفت تا حساب مواجب همکاران را تسویه کند. ساعتی نگذشته بود که انفجاری سهمگین ارکان محبس اوین را لرزاند. موشک بیمروت صهیونیست سقف را شکافت و تلی از خاک و آتش بر سر این جماعت بیگناه فرو ریخت. در همان دم، چند تن از همکاران مخلصش شربت شهادت نوشیدند و پیکر مجروح مریم نیز از زیر آوار بیرون کشیده شد.
تصدقت گردم، دخترک را با تنی پر از جراحت به مریضخانه رساندند. در آن بستر درد، با نفسهایی به شماره افتاده، هر بار که دیدگانش را باز میکرد، به جای ناله از زخم خویش، جویای حال دیگران میشد و با صدایی بیرمق میپرسید: «آیا بقیه سالم هستند؟ کار مردم روی زمین نماند؟» روح بلند او حتی روی تخت دواخانه هم نگران انجام تکلیفش بود.
حاصل مطلب آنکه پس از چند روز جدال میان مرگ و زندگی، روح پاک مریم به ملکوت اعلی پرواز کرد. در مجلس سوگ او، پدر پیر و صبورش با دلی استوار در برابر تعزیتگویان ایستاد و فرمود: «اگرچه داغ فرزند جانکاه است، اما مریم تنها دختر من نبود؛ او فرزند غیور تمام ایران بود که جانش را فدای نان حلال و خدمت به مردم کرد.» اکنون خانه، بیوجود مریم سوت و کور است، اما خاطره این فداکاری در حافظه دارالخلافه جاودانه خواهد ماند.
این مکتوب را نوشتم تا بدانی تا وقتی دختران و پسران تو با غسل شهادت پای دخل و خرج و ادای حق رعیت میایستند و از موشک و باروت دشمن خبیث باکی ندارند، هیچ دست ناپاکی نمیتواند گزندی به خاک دامنگیرت برساند. دشمن دونصفت صهیونیست عاجزتر از آن است که با این ترقهبازیها، غیرت مردم این سامان را بشکند. زیاده جسارت است و شرح شجاعت این قوم، بیپایان. نامت بلند و سایهات بر سر ما مستدام باد ایران.
۲۴ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۳:۰۵
کد مطلب: ۲۵٬۳۸۸
مرضیه کیان، خبرنگار: روایت هفدهم است؛ پای غیرت که در میان باشد، زن و مرد نمیشناسد و خاک قطعه ۴۲ گواه این شجاعت است. امروز رخصت بدهید نقل شیرزنی نجیب از دل همین شهر را عرض کنم. مریمخانم واحدپناه، کارمند حسابداری اوین؛ همان دختری که شب قبل غسل شهادت کرد و با کینه موشکهای صهیونیست آسمانی شد. بنشینید تا برایتان از غیرت دختری بگویم که در روز ناامنی پایتخت، التماس خواهر را برای ماندن نشنیده گرفت تا حساب مواجب همکارانش لنگ نماند؛ قصه زنی که پای حقالناس ایستاد و با طهارت پر کشید.
نظر شما