آگاه: تهران! احوالات ما را اگر جویا باشی، ملالی نیست جز همین داغهای پیاپی که بر دل و جگر این خاک مینشیند و باز مثل ققنوس از میان خاکسترش غیرت و حیا جوانه میزند. بگذار امروز دست ارادت به سینه بگذارم و از همان حوالی قبلهگاهت، از بلاد ری و حوالی حرم حضرت عبدالعظیم حسنی علیهالسلام برایت عریضهای بنویسم. میخواهم از خانهای بگویم در شهرک انصار، که اگرچه سقفش کوتاه و سفرهاش بیتکلف بود، اما آسمان به صفای اهل آن غبطه میخورد.
حکایت، حکایت جوان رعنایی است به نام آقامحمدجواد برهانی، متولد روزهای آخر شهریور سال ۱۳۶۴. از آن مردهای نایاب روزگار که مردانگی را نه به تندی و تشر، که به خدمت و مهر معنا میکرد. ۱۵ سال پیش، دست طلب پیش برد و دختری نجیب و وفادار از تبار پاک لرستان را به نکاح خود درآورد؛ معصومهخانم بیرانوند که علم روانشناسی خواند اما درس عشق و قناعت را در مکتب دیگری آموخته بود. تصدقت گردم، جان این زن و شوهر چنان به هم دوخته شده بود که کأنه یک روح بودند در دو قالب. در این ۱۵ سال، خانه کوچکشان با قدوم دخترکی شیرینزبان به نام حانیه، که حالا ۱۱ بهار را دیده و پسربچهای نوپا به نام امیرحسین که یک سال و هشت ماه بیشتر ندارد، بهشت برین شده بود.
خدا شاهد است تهران جان، هر بار که سفره نان و نمک جمع میشد، معصومهخانم میگفت: هر کس ظرفهای مطبخ را بشوید، رزقش شهادت میشود! و آقامحمدجواد با خندهای شیرینتر از قند آستین بالا میزد و میفرمود: پس از این به بعد کوه ظرف هم باشد خودم میشویم تا زودتر به آرزویم برسم. عجب معاملهای با حضرت حق کرد پای همان سینک ظرفشویی و خدمت به اهل و عیال!
اما بشنو از روزهای پایانی خرداد و اوایل تیر ۱۴۰۴؛ روزهایی که دیوان خبیث صهیونی بر آسمان کشور چنگ و دندان نشان میدادند. معصومهخانم میگفت روز آخر وقتی از کنار محمدجواد رد شد، سیمای شوهرش چنان نوری گرفته بود که ناغافل بر دلش افتاد این مرد دیگر زمینی نیست. همان شب در عالم رویا دید که عمارت سپاه سیدالشهدا در آتش و آوار فرورفته و فقط تابلوی آن سرپا مانده. صبح روز دوم تیر، وقت وداع، آقامحمدجواد راهی شد؛ رفتنی که حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد. زن میدید با هر قدمی که مرد برمیدارد، بند دلش پاره میشود و انگار جان از بدنش میرود. بعد رفتن شوهر، زن سراغ کشوی جاکفشی دم در رفت و دید آقامحمدجواد شناسنامه و مقداری وجه نقد را مرتب و منظم همانجا گذاشته؛ یعنی ای همسر باوفا، خودم میدانم این سفر بازگشتی ندارد و اسباب کار را برایت مهیا کردهام.
ساعتی نگذشت که طنین انفجار و غرش موشکهای حرامیان صهیونیست در حوالی ری پیچید و برادر زن با بغض خبر داد که مقر سپاه سیدالشهدا (ع) را زدهاند. معصومهخانم گوشی در دست، اشک از دیدگانش سیلاب شد اما با صلابت بانوان کربلا رو به آسمان کرد و فرمود: «محمدجوادم، شهادتت مبارک عزیز دلم!»
تصدقت گردم، حکایتهای پس از پرواز این مرد اما آدمی را حیرانتر میکند. مگر نه اینکه شهدا زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند؟ زن دلش پر میکشید برای انگشتری نقره شوهرش. هر چه در وسایل و معراج گشتند، اثری از آن نبود. روز تولد بانو فرا رسید؛ با چشم گریان رو به قاب عکس محمدجواد کرد و گفت: «امروز روز ولادت من است، کادوی مرا همین انگشترت قرار بده و برایم بفرست.» باور میکنی تهران؟ فردای همان روز از معراج شهدا تماس گرفتند که انگشتر پیدا شده! چندی بعد هم در هفتم مرداد، درست در روز سالگرد عقدشان، بانو با حسرت گفت: جوادجان، رسم هر سالهات بود که غافلگیرم کنی، امسال چه تحفهای برایم داری؟ صبح فردا برادرشوهرش زنگ زد که از بیت رهبر شهید پیام فرستادهاند و شما را به دیدار خصوصی دعوت کردهاند. هدیهای از این شاهانهتر در عالم سراغ داری؟
حالا تهران جانم، در این خانه نورانی، گرچه سایه پدر ظاهرا کوتاه شده اما یاد و غیرتش در و دیوار را پر کرده. حانیهخانم ۱۱ ساله، که شیردختری است مثل مادر، با افتخار سر بالا میگیرد و میگوید: خدا تاجی از عزت روی سر ما گذاشته که خودمان نمیبینیم اما اهل شهر میبینند و به حرمت بابای قهرمانمان احترام میگذارند. همین دخترک هنوز به یاد دارد که روزی پدرش در خیابان ترمز کرد تا پیرزنی عاجز را از روی پل رد کند، اما وسط پل دخترش را فرستاد و گفت: دخترم، تو برو کمکش کن تا یاد بگیری به دیگران هم فرصت کار خیر بدهی.
اما بگذار بند دلت را پاره کنم از غربت این روزهای حانیه. دخترک معصوم، گاهوبیگاه گوشی والده را به دست میگیرد و برای شماره پدر پیامک میفرستد؛ با سرانگشتان کوچکش مینویسد: «بابا سلام... بابا خوبی؟ همه میگن شهید شدی اما من باور نمیکنم. بابا بنرتو زدن جلوی در خونه، ولی من گفتم بابام برمیگرده... بابا تو با امام زمان میای دیگه، درسته؟»
خاکت را توتیای چشم کن که قدمگاه چنین مردان بیادعا و چنین دختران چشمانتظاری است. اینها صاحبان حقیقی این ملک و ملتند؛ همانها که رفتند تا سقف خانههای ما امن بماند. زیاده جسارت است، مراقب حانیهها و امیرحسینهایت.
۱ مهر ۱۴۰۵ - ۰۰:۳۴
کد مطلب: ۲۵٬۵۸۶
مرضیه کیان، خبرنگار: روایت هجدهم، قصه مردی باصفا از دیار ری است که شهادت را نه در هیاهوی نام و نشان، که در خلوت خدمت به اهل خانه و صفای باطن جستوجو میکرد. آقامحمدجواد برهانی، پاسدار رشیدی که مهربانیاش پناه خانواده بود، در تهاجم موشکی تیر به معراج پر کشید تا تاج عزت را بر سر همسر صبور و دو طفل خردسالش، حانیه و امیرحسین بنشاند. این حکایت عاشقانهای است از پیوند دلها؛ مردی که حتی پس از پرواز، با نشانههای روشن حضورش، زنده بودن شهید را بر همگان آشکار میکند.
نظر شما