مرضیه کیان، خبرنگار: پرده امشب، نقل خاندانی است که شادی عید غدیرشان با آتش کینه حرامیان پیوند خورد. فاطمه ایزدی و همسرش، به همراه سه غنچه بهشتی؛ هانیه، محمدعلی شیرخواره و زهرای ۹ ساله.  قصه دختری که گویی بوی رفتن را پیشتر از کبوتران حرم احساس کرده بود و پشت میز پنهان شد تا مبادا با پدربزرگ خود برود و از محفل پرواز جا بماند. تهران! سینه چاک بده و خوب نگاه کن؛ این نه روضه مصیبت، که نقشه غیرت، بزم شرف و تندیس عزت مردمی است که پای جان و آشیانه‌شان، شجاعانه تا عرش قد کشیدند.

آگاه: رخصت بده تهران جان! رخصت بده و دمی غوغای آهن و دود را خاموش کن؛ چنارهایت را تکانی بده و گوش به زنگ این نقل بسپار. حکایت غریبی است وقتی بوی عود و گلاب و شیرینی عید، با سوز باروت و خاکستر تاخت می‌زند. شما قاضی! اگر نگوییم، حناق می‌شود توی گلو؛ بغض می‌شود، خشت می‌شود، سنگ می‌شود، می‌افتد روی گرده روحمان. پس گوش بسپار به نقالی بیستمین شب سوخته این دیار؛ شبی که پرده عید با آتش کینه دریده شد و آسمان، بر زمین بی‌گناه گریست.
شب، شب «عید الله الاکبر» بود؛ غدیر مرتضی علی (ع). از هر پنجره‌ای نوای شادباش و بوی اسپند بالا می‌رفت و شهرک چمران میان چراغانی کوچه‌ها، نفس می‌کشید. زندگی، با همان سادگی دل‌انگیز و بی‌ریایش در جریان بود. در یکی از همین خانه‌های روشن، سفره‌ای پهن بود از جنس حیا و صفا، به وسعت دلی که به نام مولا قرص بود. خاندان بهمن‌آبادی جمعشان جمع بود؛ فاطمه ایزدی، شیرزنی نجیب، مؤمن و دریادل، با هزار ذوق، سفره عید را آراسته بود. کنار او، مرد خانه، کوه غیرت و مدارا، ستون سقف آرزوهای‌شان بود. دور این ماه و خورشید، سه ستاره کوچک می‌چرخیدند؛ هانیه، خوش‌زبان و قند مکرر؛ محمدعلی، شیرخواره‌ای که هنوز دهانش بوی بهشت می‌داد و لبخندش، جان می‌بخشید و زهرای ۹ ساله، که گویی بوی رفتن را پیشتر از کبوتران حرم احساس کرده بود.
تهران! سینه چاک بده و خوب نگاه کن؛ این نه روضه مصیبت، که نقشه غیرت، بزم شرف و تندیس عزت مردمی است که پای جان و آشیانه‌شان، شجاعانه تا عرش قد کشیدند. ساعتی پیش از حادثه، پدربزرگ آمده بود تا زهرا را با خود ببرد. اما زهرا، با همان لحن کودکانه اما سنگین، شمرده و با صلابت گفت: «نمی‌آیم بابابزرگ... من امشب پیش بابا و مامان می‌مانم. نمی‌توانم تنهای‌شان بگذارم.» حاج‌آقا اصرار کرد، قربان‌صدقه‌اش رفتند، دستش را گرفتند، اما زهرا پایش به زمین چسبیده بود و دلش به آسمان پرواز می‌کرد. در دلمان انار پاره شد تهران! شما بگو، چه رازی در گوش روح این دختر زمزمه شده بود؟ او دانسته بود که پروانگی، پنج بال می‌خواهد و حلقه وصل این خانواده نباید بی او به معراج برود. زهرا ماند، اصرارها بی‌اثر شد، در خانه بسته شد و تقدیر، خط سرخ شهادت را در پیشانی این پنج نفر نگاشت.
ساعتی نگذشت که دیوان و ددان شب‌پرست، گرگ‌های روسیاه و کفتارهای صهیونیست، بار امانت کینه‌شان را بر سر شهر فرو ریختند. غرش آهن و آتش، خواب محله را درید و موشک متجاوزان، درست نشست بر تارک همین کاشانه باصفا. تهران! دیده‌ای کوهی با خاک یکسان شود؟ عمارتی که عطر هل و گلاب عید غدیرش تا هفت کوچه می‌رفت، در یک پلک‌ زدن شد تلی از آوار و آتش و دود. ناگهان سکوت شب، شکسته شد؛ نه با صدای اذان، که با فریاد خشم و درد. خانه‌ای که تا لحظاتی پیش کانون عشق بود، به یک‌باره تبدیل به مقتل پاکان شد.
اما دل بد نکن تهران! این خاکستر، بوی شکست نمی‌دهد؛ این بوی عود غیرت و شرف ایرانی است. کفتارها خیال کرده‌اند با کشتن طفل شیرخواره و غنچه‌های خندان، عزت این ملت خاکشیر می‌شود؟ زهی خیال باطل! غیرت زن و مرد این آب و خاک، چله‌هاست که در کوره‌های داغ و درفش آزموده شده و هر بار آبدیده‌تر، مقاوم‌تر و زلال‌تر سر برآورده است.
 این همان خاکی است که دختر ۹ ساله‌اش پای پدر و مادر می‌ایستد و راه شهادت را با معرفت برمی‌گزیند؛ همان دیاری که مادرش در بزم خون، زینب‌وار پرچمدار نجابت می‌شود و پدرش، در هیاهوی آوار، در پی آرامش خانواده است.
مردم این سرزمین شاید دست‌شان از تجمل دنیا کوتاه باشد، شاید صورت‌شان با سیلی روزگار سرخ بماند، اما وقت غیرت که برسد، شیران ژیان عالمند. خون این پنج کبوتر خونین‌بال، بذری است که در رگ‌های یک ایران جوانه می‌زند. ما نه خستگی می‌شناسیم و نه داغ این لاله‌ها از یادمان می‌رود. این واقعه، تنها یک فاجعه نبود؛ یک شهادت‌نامه بود که با خون زهرای ۹ ساله و محمدعلی شیرخواره امضا شد. هر قطره خونی که از این خانه به آسمان پاشیده شد، دعوتی بود برای بیداری وجدان‌های خفته.
تا وقتی این خاک، مادران فاطمی‌سرشت و فرزندانی با غیرت زهرا دارد، هیچ چکمه‌پوش حرامی و هیچ کفتار صهیونیستی خواب آسوده به چشم نخواهد دید. قصه این خانواده پنج‌نفره، از دیوارهای سیمانی شهر گذشت و به عرش رسید؛ اما پرچم عزت، مقاومت و سرکشی این ملت تا همیشه بر فراز بام‌هایت در اهتزاز خواهد ماند. این شهر، اگرچه عزادار است، اما زنده است؛ زنده به نفس شهیدانی که در هر کوی و برزن، رد پایشان به وسعت تاریخ باقی است. ما ایستاده‌ایم، تا آخرین نفس، تا آخرین قطره خون؛ چرا که این عهد، غدیری است که با خون ما بسته‌شده و تا ابد پابرجاست. تهران! سرت را بلند کن؛ این خانه آوار شده، امروز قبله‌گاه غیرت توست.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.