پروین قائمی، آگاه مسائل اجتماعی: تله «زندگی حبی» چرا مدیریت مدرن رنج، ما را بدبخت‌تر می‌کند؟

پاتک‌هایی به فرهنگ «بی‌حسی سازمان‌یافته»

آگاه: در دنیای امروز، ما با پدیده‌ای متناقض و عجیب روبه‌رو هستیم: هرچه ابزارهای رفاه مادی پیشرفته‌تر و دسترسی به خدمات بهداشت روان گسترده‌تر می‌شود، میزان اضطراب، افسردگی و احساس تنهایی در میان نسل جدید، به‌ویژه در جوامعی که ادعای پیشرفت دارند، افزایش می‌یابد. گویی در یک تضاد دردناک گرفتار شده‌ایم. تمدنی که ادعا می‌کند برای هر مشکلی راهکاری تکنیکی دارد، اما در مواجهه با بنیادی‌ترین نیازهای روح انسان و پرسش‌های وجودی او، درمانده و بیچاره است.
بسیاری از جوانان ما، تحت تاثیر جریانی که آن را «مدرنیته» می‌نامیم، به‌طور کورکورانه رویکردهای غربی در مواجهه با رنج را پذیرفته‌اند. این رویکردها عمدتا بر محور دو واژه می‌چرخند: «مدیریت» و «حذف». در این الگوواره، هر تپش اضطراب، یک «اختلال» تعریف می‌شود که باید مدیریت شود و هر لحظه تنهایی، یک «بحران» است که باید با ابزارهایی مانند شبکه‌های اجتماعی یا داروهای شیمیایی درمان شود. در واقع، مدرنیته به ما آموخته است که هرگونه احساس منفی، یک «خطا» در سیستم است که باید سریعا برطرف شود.
لئو بوسکالیا، متفکر و روانشناس برجسته، در نقدی گزنده و جسورانه به فرهنگ مصرف‌گرای غربی، اصطلاح تکان‌دهنده «زندگی حبی» را به کار می‌برد. او با نگاهی طنزآلود اما تلخ، اشاره می‌کند که انسان مدرن چنان از تحمل کوچک‌ترین فشارها، تلاطم‌های روحی و رنج‌های طبیعی زندگی گریزان است که برای هر ثانیه از وجودش، قرصی اختراع کرده است؛ قرصی برای خوابیدن، قرصی برای بیدار شدن و فهرستی بی‌پایان از داروها برای ساکت کردن دردهای روحی. بوسکالیا حتی مصرف مفرط و تخصصی انواع شامپوها و لوازم بهداشتی را نمادی از این گریز از سختی می‌بیند؛ تلاشی برای ایجاد یک حباب پوششی از رفاه که انسان را از هرگونه اصطکاک با واقعیت دور کند.
اما نتیجه این «بی‌حسی سازمان‌یافته» چیست؟ خلق موجودی شکننده و درمانده که نوک‌ سوزنی درد را تحمل نمی‌کند و در نهایت، در اوج رفاه مادی و در میان انبوهی از امکانات، دچار احساس پوچی و بدبختی عمیق می‌شود. چرا؟ چون همان‌طور که ماهیچه برای قوی شدن نیاز به فشار دارد، روح نیز برای تکامل، نیازمند عبور از رنج‌های معنادار است و برای رشد، به «اصطکاک» نیاز دارد. وقتی ما هر تپشی را با یک قرص ساکت می‌کنیم، در واقع سیستم ایمنی روحی انسان را فلج می‌کنیم.
تراژدی بزرگ در فضای داخلی ما این است که متاسفانه متولیان آموزشی و فرهنگی، در انتقال جایگزین‌های درخشان و اصیل دینی و ادبی این سرزمین به نسل جدید، ناکام بوده‌اند. ما در یک شکاف عمیق میان «میراث» و «نسل» قرار گرفته‌ایم. از یک سو، متولیان یا جوانان را به حال خود رها کرده‌اند تا در تله فرهنگ مصرفی و متدهای تسکینی غربی بیفتند و از سوی دیگر، هرگاه خواسته‌اند مفاهیم اصیل را ارائه دهند، به زبان شعاری، خشک و تحکمی سخن گفته‌اند؛ زبانی که با ساختار ذهنی و نیازهای انسان امروز سازگار نیست. در نتیجه، نسل جدید به اشتباه گمان می‌کند که «علم» و «راهکار» تنها در متدهای غربی است و ریشه‌های فرهنگی و عرفانی خود را، به دلیل نحوه ارائه نادرست، «قدیمی، خرافی و ناکارآمد» می‌بیند.
اما با نگاهی استدلالی به فرهنگ اصیل خود، درمی‌یابیم که ما رویکرد «تکاملی» داریم، نه «تسکینی». ما به جای «مدیریت اضطراب» که تلاشی برای ساکت کردن روح است، مفهوم «شوق» را داریم. در این نگاه، بی‌قراری نه یک بیماری، بلکه تپشی برای رسیدن به حقیقتی برتر و بیدار شدن از خواب غفلت است. در اشعار عرفای ما که سراسر حکمت و روانشناسی عمیق است، اضطراب در برابر آینده یا تلاطم‌های درونی، به «شوق دیدار» و «تشنگی برای حقیقت» تبدیل می‌شود. کسی که این عینک را به چشم می‌زند، می‌فهمد که لرزش دست‌هایش در مواجهه با تغییرات زندگی، در واقع «جوانه زدن کنجکاوی» و فراخوانی برای رشد است، نه نشانه‌ای از ضعف یا بیماری. در اینجا، رنج نه یک مانع، بلکه یک «پیش‌ران» است.
در مورد تنهایی نیز، در حالی که جهان مدرن سعی می‌کند حفره‌های خالی روح را با ارتباطات سطحی و مجازی پر کند، فرهنگ ما تفکیکی بنیادین و نجات‌بخش میان «وحشت تنهایی» و «شکوه خلوت» قائل است. تنهایی، وضعیتی دردناک از گسست است، اما خلوت، وضعیتی لذت‌بخش از پیوستن به خویشتن و خالق است. خلوت در عرفان ما، «میز کار روح» است؛ جایی است که انسان از تکاپوی بیهوده برای دیده شدن در چشم دیگران و تشنگی برای تاییدهای بیرونی دست می‌کشد تا در سکوتی معنادار، با حقیقت خویش آشنا شود. تبدیل «تنهایی غم‌انگیز» به «خلوت جادویی»، بزرگ‌ترین درمانی است که می‌توان برای افسردگی عصر مدرن تجویز کرد.
حتی در بحث پذیرش تفاوت‌ها، تفاوت بنیادین میان «تولرانس» (تحمل سرد) و «عشق» (وحدت در کثرت) مشهود است. مفهوم «تولرانس» که در غرب ترویج می‌شود، در واقع یک صلح اجباری و سرد است؛ یعنی «من تو را تحمل می‌کنم چون قانون یا قراردادهای اجتماعی چنین می‌گویند.» در این نگاه، تفاوت‌ها «مانع» هستند و فقط مدارا می‌شوند. اما فرهنگ ما، تفاوت‌ها را «تکمیل‌کننده» می‌بیند. مفهوم «وحدت در کثرت» به ما می‌آموزد که هر انسانی آیینه‌ای است که بخشی از حقیقت مطلق را بازمی‌تاباند. در این نگاه، ما با تفاوت‌ها «کنار نمی‌آییم»، بلکه می‌فهمیم که اگر هر یک از این رنگ‌های متفاوت در تابلوی هستی نباشند، «پازل خوشبختی بشری» ناقص می‌ماند و هر تفاوت، در واقع یک فرصت برای یادگیری و تکامل است.
در نهایت باید گفت که بشر امروز، بیش از آنکه به قرص‌های آرام‌بخش، اپلیکیشن‌های مدیریتی یا متدهای روان‌شناختی صرفا تکنیکی نیاز داشته باشد، به «معنا» نیاز دارد. رنج بدون معنا، شکنجه است؛ اما رنج با معنا، تکامل است. ما باید بتوانیم مفاهیم عمیق فرهنگ خود را از غبار شعارهای قدیمی پاک کنیم و آنها را به زبانی مدرن، استدلالی، انسانی و به دور از تحمیل، در اختیار نسل جدید قرار دهیم.
باید به جوانان بیاموزیم که رنج، ابزار نابودی نیست، بلکه وسیله بیداری است. راه نجات از «زندگی حبی» و گریز از پوچی مدرنیته، نه در حذف رنج، بلکه در «معنا بخشیدن به رنج» و عبور شجاعانه از دل تلاطم‌ها برای رسیدن به تکامل است. زمان آن رسیده است که دوباره یاد بگیریم چگونه با رنج‌های‌مان دوست شویم، زیرا تنها از دل همین تلاطم‌هاست که انسان، حقیقت خویش را باز می‌یابد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.