مرضیه کیان، خبرنگار: رخصت بده تا در پرده بیست‌ویکم، نه از قصه‌های کهن که از پهلوانی همین روزگار برایت بگویم. گوش باز کن که روایت امروز ما، نه از تبار افسانه‌سازان شاهنامه، که از خون گرم جوانمردی است که در همین خیابان‌های تو قدم زد، نفس کشید و عاقبت در آتش آزمونی سخت، نامش را بر پیشانی غیرت این خاک حک کرد. قصه، قصه سامان است؛ نه سامانی که در کتاب‌هاست، که سامانی از گوشت و پوست و استخوان، از یگان ویژه که راه آسمان را از میان غبار و دود انفجار پیدا کرد؛ ‌سامان  اسماعیل‌خاجانی.

آگاه: تهران! تو شاهد بودی که چگونه چرخ روزگار چرخید. سامان، جوانی بود که وقتی به خانه می‌آمد، دیگر پلیس مقتدر خیابان نبود، دیگر آن تکاور آهنین‌اراده نبود. او یک برادر بود، یک تکیه‌گاه، همان که خواهرش با هزار امید، از او چیزی خواسته بود؛ یک پلیور ساده، یک تکه پارچه که قرار بود گرمای وجود برادر را در تار و پودش داشته باشد. خواهر گفته بود: «داداش! تولدم نزدیکه، دلم یه پلیور می‌خواهد.» و سامان، با آن لبخند همیشگی که انگار نقاشی شده بود بر صورتش، قول داده بود. چه قول سنگینی! در جهانی که همه چیز با سرعت نور عوض می‌شود، سامان ما سر قولش ماند. اما... تهران! گوش کن، اینجای قصه تلخ است. وقتی بسته به دست خواهر رسید، سامان دیگر در میان ما نبود. آن پلیور، آخرین یادگار مردی شد که به جای گرم کردن تن خواهر، قرار بود گرمای یک عمر خاطره را در خانه‌شان ابدی کند. آن هدیه، حالا نه یک لباس، که یک تندیس نمادین است از مردی که حتی از پس پرده‌ غیب، قولش را فراموش نکرد.
اما بشنو از آن روز؛ روزی که شهر در هیاهوی انفجار می‌لرزید. سامان نه پشت میز قدرت بود و نه در پی نام و نان. او آنجا بود، در قلب حادثه، جایی که مرگ به چشم دیده می‌شود. وقتی شعله‌ها زبانه کشید و گوشت و پوست تنش در آتش سوخت، وقتی که درد تا مغز استخوانش نفوذ کرد، او چه کرد؟ تهران! تو که در کوچه‌هایت هزاران مرد غیرتمند دیده‌ای، بگو آیا دیدی کسی را که تاول‌های تنش را نادیده بگیرد؟ همکارانش روایت کردند، نه از لرزیدن سامان، که از فرمان او. در آن لحظات که هر ثانیه یک عمر بود، وقتی که رفیقش می‌خواست او را از مهلکه بیرون بکشد، سامان با صدایی که از حنجره‌ سوخته بیرون می‌آمد، فریاد نزد که مرا نجات بدهید، بلکه غرید: اول آنها را نجات دهید! این همان لحظه‌ای است که انسان از بند تن رها می‌شود. سامان در آن دم، دیگر پلیس یگان ویژه نبود؛ او مظهر ایثار مطلق بود. او درد خویش را زیر چکمه‌های غیرتش له کرد تا جان هم‌وطنش حفظ شود. این است معنی واقعی «خفن» بودن؛ نه در هیاهو، که در سکوت محض فداکاری.
و بشنو از پدر؛ از کوهی که در برابر طوفان غم، قد خم نکرد. تهران! تو دیده‌ای پدری را که در بیمارستان، وقتی خبر شهادت پسر را می‌شنود، به جای ریختن اشک، شانه‌هایش را صاف کند و به پزشکان بگوید: سرت را بالا بگیر! پسرم شهید شده، چرا خجالت می‌کشی؟ این همان فرهنگ ایستادگی است که دشمن ما هیچ‌گاه نفهمید و نمی‌فهمد. آنها فکر کردند با گرفتن جان سامان، پدر می‌شکند، خواهر می‌میرد و شهر می‌ترسد. اما نمی‌دانستند که هر قطره‌ خون سامان، بذری است که در این خاک می‌پاشد تا درخت ایستادگی این ملت، ریشه‌دارتر شود. آن پدر، در بیمارستان بعثت، درس زندگی داد، نه درس سوگواری. او به ما فهماند که وقتی فرزند آدم، جانش را برای امنیت این مردم می‌دهد، دیگر جای گریه نیست؛ جای افتخار است، جای بلند کردن سر است به نشانه اقتدار.
سامان ما، ساده‌زیست بود، بی‌آلایش بود. او کسی نبود که در خانه‌اش را روی مردم ببندد. در یگان ویژه، او را به مهربانی می‌شناختند، به مسئولیت‌پذیری. اما در آن روز موعود، او ثابت کرد که قهرمان‌بازی، به داشتن بال و پر نیست، به داشتن دلی است که برای دیگران می‌تپد. او رفت تا کشور ما، یعنی ایران، همچنان بتواند نفس بکشد. او رفت تا امنیت این خیابان‌ها، به بهای جان عزیزترین‌هایمان تضمین شود.
به یاد داشته باش که در پس این آرامش ظاهر، خون‌هایی ریخته شده که پاک‌نشدنی است. سامان، پیراهنی را که خواهرش می‌خواست، هرگز بر تن او ندید و در عوض  پیراهن شهادت را چنان برازنده به تن کرد که فرشتگان به حالش غبطه خوردند. او حالا  در آغوش رحمت پروردگار است. ما امروز اینجا جمع نشده‌ایم که گریه کنیم؛ جمع شده‌ایم که فریاد بزنیم: این دیار هنوز پهلوان دارد. این کشور هنوز سامان‌هایی دارد که اگر دوباره آتش شعله بکشد، بدون لحظه‌ای درنگ، به دل حادثه می‌زنند و تنها چیزی که می‌گویند، همان جمله‌ معروف سامان است: «اول آنها را نجات دهید.»
نقلی که گفتم تمام شد، اما قصه سامان تازه آغاز شده؛ قصه‌ای که در گوش تاریخ این شهر خواهد ماند تا آیندگان بدانند غیرت ایرانی، خریدنی نیست، به دست‌آمدنی است؛ با خون، با جان و با مردانی که حتی در لحظه‌ سوختن، به فکر لبخند خواهر و آرامش هم‌وطن بودند. تهران! نام سامان را بر دیوارهای این شهر بنویس، نه با رنگ، که با خط استقامت. چرا که او، معنای تازه و خفنی از زندگی را به ما نشان داد؛ زندگی برای دیگران و مرگ برای افتخار وطن. روایت بیست‌ویکم، نه پایان، که خط آغاز بیداری ماست.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.