دکتر محمدرضا اخضریان‌کاشانی، استاد و عضو هیات علمی دانشگاه تهران معتقد است: دانشگاه در چرخه اداری خودش گرفتار شده و باید تمام ساختار اداری خود را سازماندهی کند. او تاکید دارد یک استاد باید پاکباخته باشد که تصمیم بگیرد به نظریه‌ای ورود کند که به موجب آن بخش زیادی از مسائل علوم‌انسانی را به چالش بکشد.

دانشگاه در چرخه اداری خودش گرفتار شده است

آگاه: 
‌ در حال حاضر در وضعیت فعلی کشور دانشگاه‌ها در چه حالند و چقدر مسائل کشور اولویت آنهاست؟
چند نکته در این خصوص قابل توجه است. نکته اول اینکه طبیعتا همین‌که دانشگاه‌ها و مدارس بازگشایی شدند و محیط علمی شکل گرفته است واقعا جای شکر و تقدیر دارد! بالاخره یک فضای علمی ارزشمند شکل گرفته و دانشجویان و اساتید گرد آن جمع شده‌اند و واقعا بدون این جمع شدن، مسیر علم پیش نمی‌رود. اما اگر بخواهیم نسبت واقعی آن را بسنجیم، واقعا نقدهای جدی به مسئله دانشگاه وجود دارد. این جنگ‌هایی که پشت‌سر گذاشتیم، آزمون جدی بود که نهادهای مختلف ما، کارآمدی خود را نسبت به ساختار جنگ و هویت خود را در ساختار سازمان خود نسبت به مسائل نظام سیاسی، اجتماعی  و فرهنگی جامعه بازیابی کنند و این موارد را به محک واقعی بگذارند.
من فکر می‌کنم که دانشگاه به معنای یک نهاد و یک ساختار سازمانی، خیلی موفق نبود به این معنا که افرادی را که در آن مشغول به فعالیت بودند مانند محققان و پژوهشگران و شهدای بسیاری که از دانشگاه داشتیم و نتایج تحقیقات دانشگاهی و خدماتی که در دانشگاه انجام داده بودند و به صورت محصولات فناورانه یا موشکی یا به هر شکل دیگر صنعتی استفاده شد، صرفا تلاش دانشمندان و اندیشمندان دانشگاه‌ها بود و الزاما این فعالیت‌ها، محصول نهاد دانشگاه و ساختار دانشگاه نبود. ساختار دانشگاه در فرآیند جنگ، به نظرم نتوانست خود را موفق نشان دهد.
به نظر من یکی از مسائل مهم در دانشگاه، تعریف نشدن امر ملی است. به این معنا که ما همچنان یک نخ تسبیح را در دانشگاه کم داریم که این نخ تسبیح، مجموعه فعالیت علمی، آموزشی، پژوهشی و در کل تمام تحقیقات و مجموع فعالیت فرهنگی اجتماعی که در دانشگاه صورت می‌گیرد را به هم متصل کند و متعاقبا آن را به نظام حکمرانی کشور اتصال دهد. به نظر می‌آید که این موضوع وجود ندارد و به همین دلیل پراکنده کاری‌های فراوانی در دانشگاه در عین اینکه کارهای قابل قبولی در آن انجام می‌شود رخ می‌دهد. یعنی تک‌تک کارها و جزئیات آنها کارهای خوبی هستند، اما آن نخ تسبیه باعث می‌شود که خروجی دانشگاه، خروجی نهادی به معنای نهاد علم در دانشگاه نباشد.
 مشکل بعدی این است که از پیش از پیروزی انقلاب تا به الان، ما با دو فرآیند و ساختار علمی در کشور مواجه هستیم. یکی ساختار دانشگاهی آکادمیک و معمول و دیگری ساختار رانتی و نفت پایه است. ساختار آکادمیک و علمی دانشگاه‌های معمول ما اینگونه است که درس می‌خوانند، تکنسین تربیت می‌کنند، آموزش‌هایی به دانشجویان داده می‌شود و دانشجویان را برای اینکه تا حدی با فعالیت‌های بعدی در کشور آشنا شوند و آگاهی علمی پیدا کنند تربیت می‌کنند، اما تولید علم به معنای آنچه نیازهای اساسی کشور را سازماندهی می‌کند، عمدتا در موسسات و مراکز آموزشی تحقیقاتی صورت می‌گیرد که نفت پایه هستند. به این معنا که پول نفت در این موسسات بلوکه می‌شود و فناوری‌ها و دانش‌های جدید از آنها استخراج می‌شود که خوب یا بد، ضعیف یا قوی آن در مراحل بعدی ارزیابی می‌شود، ولی تولید علوم چه در حوزه علوم‌انسانی، چه در حوزه علوم فنی و چه در تجربی، عمدتا در موسساتی انجام می‌شود که اگرچه در ظاهر به بدنه یک دانشگاه متصلند، اما در واقعیت به نفت وابسته هستند.
نکته بعدی، بحث بحران هویت نهادی دانشگاه است. دانشگاه بین ماموریت علمی، الزامات اداری و مسئولیت اجتماعی خود گرفتار است. یعنی نمی‌داند کدام یک را اولویت خود قرار دهد و چگونه این موارد را با یکدیگر جمع و نسبت خود را با امر ملی که هنوز ندارد روشن کند، یعنی یک بخش، خود را متولی تولید مقاله و کتاب و امثال اینها می‌داند، بخشی خود را مسئول آموزش می‌داند، بخش دیگر مسئولیت‌های اجتماعی را برعهده دارد، گاهی هم به سراغ مسئولیت‌های اجتماعی خود می‌رود. بحث الزامات اداری هم مطرح است یعنی مثلا هر استاد باید یک تعداد مقاله را منتشر یا تعداد خاصی کلاس برگزار کند که این موارد عمدتا با یکدیگر تعارض پیدا می‌کنند و ما هنوز نتوانستیم خط سیری بین این موارد مشخص و همه اینها را در یک راستا معنادار کنیم.
یکی دیگر از ایرادات و مشکلات جدی دیگری که در جنگ خود را نشان داد و در غیر از جنگ هم همچنان ادامه دارد، بحث مقاله‌محوری است. با وجود تاکیدات فراوانی که رهبر شهید انقلاب و همه دلسوزان داشته‌اند، شاخصی که معلوم نیست از کجا آمده این است که شاخص علم در داخل کشور را تعداد مقالات و در خارج کشور، مقالاتی که بیشتر برای ما وجهه سیاسی دارد برای اینکه مثلا در مقابل دیگر کشورها ادعای تولید علم کنیم مشخص می‌کند و نتیجه آن حاکم شدن مقاله بر فرآیند دانشگاه است و مقالاتی که عمدتا برای ما هیچ کارکردی ندارند، محصولی تولید نمی‌کنند و دستاورد عملیاتی از آنها حاصل نمی‌شود و تنها ممکن است اسم ما را در رنکینگ‌ها و رتبه‌بندی‌های جهانی مطرح کند. در واقع ما به نوعی دچار خودفریبی شده‌ایم.

دانشگاه در چرخه اداری خودش گرفتار شده است

‌ مواردی که فرمودید مربوط به حوزه‌های علمی و پژوهشی دانشگاه بود. در عرصه فرهنگی، اجتماعی وضعیت چطور بود؟
در حوزه فرهنگی، اجتماعی در دانشگاه، که ما هم قبل از جنگ و هم بعد از جنگ با این پدیده روبه‌رو بودیم و به نظر می‌آید که این شکاف در حال بیشتر شدن است، شکاف دوقطبی که هم بین خود دانشجویان، هم بین اساتید و هم بین نظام رسمی دانشگاه با نظام سنتی دانشگاهی است که شکل گرفته است، اگرچه ممکن است که این شکاف خیلی عمیق هم نباشد، ولی این دو قطبی به‌ویژه در بین دانشجویان فعال سیاسی به مراتب بیشتر دیده می‌شود. در حوزه فرهنگی اجتماعی، دوقطبی کاملا معنادار است در حدی که نیاز است که دو سیاست مختلف در دانشگاه اعمال شود و این موضوع فرآیند مدیریت فرهنگی را به شدت دچار مشکل کرده و ایجاد یک تجربه مشترک جمعی در دانشگاه را هم به شدت تضعیف کرده است. فارغ‌التحصیلان دانشگاه با تجارب مشترکی از دانشگاه خارج می‌شوند، اما این دو قطبی باعث شده که این تجربه مشترک اجتماعی در دانشگاه به شدت مخدوش شود و تجربه‌اندوزی صورت نپذیرد.
 نکته بعدی، ریسک فعالیت‌های فرهنگی در دانشگاه است. ریسک به این معنا که مدیر فرهنگی دیگر این جرات و جسارت را به خود نمی‌دهد که فعالیت‌هایی که ایجاد چالش می‌نماید را انجام دهد. به قول معروف سری که درد نمی‌کند را دستمال نمی‌بندند. لذا سعی می‌کند که به آرامی از مسائل عبور کند، چون هر فعالیتی را که انجام دهد، یک بخشی از دانشجویان، اساتید، نهاد دانشگاه، مدیران داخل دانشگاه‌ها و بخشی هم از مدیران بیرون از دانشگاه اعم از نهادهای فرهنگی، امنیتی، قضایی و انتظامی، با به وجود آمدن اولین چالش، مسئولان فرهنگی را عامل آن می‌دانند و با آنها برخورد می‌کنند. لذا این موضوع، مدیران فرهنگی را به سمت فعالیت‌های کم‌ریسک و تشریفاتی سوق داده و نتیجه این شده که بخش زیادی از کارکردهای اجتماعی فرهنگی دانشگاه با چالش جدی روبه‌رو شده است.

‌ نسبت دانشگاه با دو جنگ اخیر چه بوده است؟
بخشی از پاسخ این سوال را در پرسش اول عرض کردم. جنگ یک آزمون واقعا نهادی برای همه نهادها و سازمان‌های کشور بود از جمله برای دانشگاه که هویت نهادی دانشگاه را به آزمون گذاشت. تعطیلی کامل یا گسترده بخش زیادی از فعالیت‌های دانشگاه در جنگ و مجازی شدن آن، عملا باعث شد که دانشگاه، بخش زیادی از کارکردهای خود را از دست بدهد. کارکرد پیوستگی، همبستگی و آموزش جمعی که می‌توانست ایجاد و نقش نخبگی که می‌توانست برای سایر اقشار جامعه ایفا کند همه این امتیازات را از دست داد و اگرچه در ظاهر کلاس‌ها در فضای مجازی برقرار بود، ولی واقعیت این است که دانشگاه فراتر از چند کلاس مجازی است که برگزار می‌کنند. به نظر من خود نهاد دانشگاه و هویت نهادی دانشگاه، با چالش جدی روبه‌رو شد و راهبری نظام اسلامی به عنوان نهاد مرجع، توسط دانشگاه برای بخش زیادی از جامعه از بین رفت. به این معنا که بسیاری دانشگاه، اساتید و دانشجویان را نهاد مرجع خودشان می‌دانستند ولی با تعطیلی و غیر فعال شدن نهاد دانشگاه، این مرجعیت در طول جنگ به شدت کاهش پیدا کرد و بعد از آن هم همچنان نتوانسته آن را بازیابی کند.
نکته بعدی در فرآیند دو جنگی که گذشت، بحث تاب‌آوری دانشگاه بود. دانشگاه باید دارای این توانایی باشد که در شرایط اضطراری، آموزش و پژوهش ارتباطات خود را حفظ کند. آموزش ظاهرا حفظ شد، ولی در حال حاضر به دلایل مختلف، با همان شاخص‌هایی که قبلا تعریف کرده بودیم، شاخص‌های علمی و ارتباطات دانشجویی دانشگاه کاملا کاهش پیدا کرده و روابط بین استاد و دانشجو مخدوش شده و به نظر می‌آید که این فرآیند به خوبی عملیاتی نشده است. به نظرم این موضوع باید مورد توجه قرار بگیرد. ما هشت سال تجربه جنگ قبلی را داشتیم، اگرچه ممکن است که در مدل با یکدیگر تفاوت داشته باشند. تدابیری که در این فرآیند جنگی اتخاذ شد، تصمیم به تعطیلی و غیرحضوری کردن دانشگاه‌ها بود و در پی آن، فعالیت‌های آنها عملا ناکارآمد شد. این تصمیمات خیلی راحت گرفته می‌شد و در قبل‌تر هم تجربه تعطیلی در آلودگی هوا وجود داشت. یعنی به سرعت در مورد تعطیلی دانشگاه به جمع‌بندی می‌رسیم که به دلایل متنوع حضوری برگزار نشود.
در نسبت دانشگاه با دو جنگ اخیر، یادگیری نهادی باید موضوع مورد مطالعه ما قرار گیرد. جنگ باید به پژوهش‌های مستند درباره آسیب‌پذیری‌های کشور، اقتصاد بحران، فناوری‌ها، امنیت، زیرساخت و انسجام اجتماعی بپردازد. یعنی اگر در دانشگاه موضوعات پژوهشی قبل از جنگ با بعد از جنگ تفاوت نداشته باشد، این موضوع به این معناست که دانشگاه جنگ را احساس نکرده و اگر این اتفاق نیفتد، انگاری که اصلا دانشگاهی وجود نداشته است. به نظر می‌رسد که جز اساتیدی که ممکن است به صورت انفرادی به این موضوعات علاقه‌مند باشند، این موضوع را به هیچ عنوان در نهاد دانشگاه مشاهده نمی‌کنیم.
یعنی ظاهرا نهاد دانشگاه از موضوع جنگ هیچ تاثیری نپذیرفته است که ادعای تحول در رویکردهای دانشگاه، واحدهای آموزشی، نهادهای مراکز پژوهشی و موضوعات پژوهشی را داشته باشیم و به نوعی بازاندیشی شوند که مثلا فهرستی از مباحثی که اول سال برنامه‌ریزی شده با تغییر موضوع کشور، تغییر کند که ظاهرا چنین چیزی در دانشگاه دیده نمی‌شود و ما یادگیری نهادی پیدا نکردیم که بخواهیم از تجربیات جنگ بگوییم که مثلا در موضوع جنگ در رشته علوم‌اجتماعی ما به یک جمع‌بندی برسیم یا در رشته مهندسی عمران، سازه‌ها به چه شکل طراحی شوند یا در مسائل حقوقی ما چه مسائلی به‌وجود می‌آید که به نظر می‌آید این مسائل حداقل به صورت نهادی مورد بحث و بررسی قرار نمی‌گیرند، ممکن است که یک استاد یا دانشجویی چنین دغدغه‌ای داشته باشد، ولی در نهاد دانشگاه، ما چنین تجربه یادگیری نهادی را مشاهده نمی‌کنیم.

‌ دانشگاه در قبال مسائل و مشکلات اقتصادی جاری کشور که پس از جنگ شدت هم پیدا کرد، چه وظایفی دارد؟
مهم‌ترین کاری که ما در شرایط بحران تحریمی که در آن قرار داریم باید انجام دهیم، بحث عبور از علم نفت پایه است. یعنی بخشی از نهادهای علمی ما که به این موضوع متصل هستند، باید به این سمت حرکت کنند که دانشگاه باید راهکارها و پیشنهادهای عملیاتی را برای اینکه جامعه از نفت پایه بودن خارج شود ارائه کند. دانشی که در اختیار ما قرار دارد، باید تولید ارزش ‌افزوده کند و این ارزش‌افزوده باید منجر به اتفاقاتی نوآورانه شود و به حل مسائل اقتصادی کمک کنند که ما همچنان فاقد این موضوع هستیم و چنین چیزی حداقل در تجربه دانشگاهی ما دیده نمی‌شود، البته ممکن است موسسات یا اساتیدی در ادامه فعالیت‌های علمی خودشان به این موضوع توجه کرده باشند، ولی به نظر نمی‌آید که در نهاد دانشگاه، چنین مسئله‌ای به عنوان مسئله اول کشور تعیین شده باشد و راجع به آن بحث شود.
نکته بعدی، هزینه فایده تحصیل است. در حال حاضر این مسئله برای بسیاری، موضوعی حیاتی شده است. بخشی از جوانان جامعه که مشکل امید و آینده دارند، دانشگاه را مرکزی برای اینکه سال‌ها خود را در آن سرمایه‌گذاری کنند و زمان خودشان را در دانشگاه سپری کنند نمی‌بینند به ویژه اینکه دانشگاه از لحاظ منابع مالی و مادی هم مزیتی ایجاد نمی‌کند، نه تنها مزیتی ایجاد نمی‌کند، بلکه فرد را هفت یا هشت سال از اقتصاد واقعی دور می‌کند و زندگی او را مختل می‌نماید و زمانی هم که فرد فارغ‌التحصیل شد، حتی اگر در بالاترین سطح آکادمیک در دانشگاه به عنوان استاد مطرح شود، هم از لحاظ اجتماعی مرجعیت فرد از دست رفته و هم از نظر منابع اقتصادی و مالی مطلوبیتی برای او ایجاد نکرده است.
لذا دانشگاه از لحاظ هزینه فایده، دیگر برای بسیاری مطلوبیت خود را از دست داده و برای بخشی از افراد جامعه هم در حال تبدیل شدن به یک فرآیند تشریفاتی و لوکس است. در داخل دانشگاه هم همین اتفاق در حال رخ دادن است. به صورتی که مشخص می‌شود در بخش هزینه فایده، برگزاری بخش زیادی از رشته‌ها و آموزش‌ها به‌ویژه آنهایی که ملموس نیستند مثلا در حوزه‌های علوم انسانی، مسائل فرهنگی، تربیتی و اخلاقی که صرفه اقتصادی ندارند، کلاس‌ها تجمیع و بخش دیگر حذف و برون‌سپاری می‌شود.
در تجربه جهانی، علوم کاربردی در حال توسعه هستند. فراگرفتن این علوم کاربردی، ممکن بود که در دانشگاه برای ما مزیتی را ایجاد نماید، ولی در حال حاضر بخش زیادی از مراکز آموزش‌های کوتاه‌مدت می‌توانند آموزش‌های کاربردی ارائه نمایند که منجر به توانمند شدن افراد شود. لذا بخش زیادی از افراد جامعه دیگر تمایلی به آموزش‌های نظری در دانشگاه ندارند و ترجیح می‌دهند که آموزش‌های کاربردی را در مراکزی با دوره‌های فشرده ۶ ماهه فراگیرند که هم سرعت آموزش در آنها بالاست و هم مراکز فعالیت کاری از آنها استقبال می‌کنند. یعنی فردی که به این شکل مهارتی را فراگرفته بسیار جلوتر از فردی است که برای گذراندن دوره لیسانس چهار سال در دانشگاه درس خوانده ولی عملا در کاری مهارت ندارد و این افراد بسیار سریع‌تر هم جذب بازار کار می‌شوند.
این مسائل در حال کاستن جایگاه ارزش دانشگاه و به نوعی جایگزین دانشگاه شده است که این مسئله هم همان بحث منطق هزینه فایده است. به دلیل رشد فناوری‌های نوعی و در اختیار قرار گرفتن ابزارهایی مانند آپارات و یوتیوب، فرد می‌تواند یک دوره کامل آموزشی را در منزل، محل کار یا حتی محیط مترو فراگیرد و به جای گذراندن چهار سال در دانشگاه مثلا طی ۶ ماه، با یک مهارت آشنا شود و در صورت نیاز به مدرک هم این امکان برای فرد وجود دارد که با آزمون به صورت مجازی به مدرک مورد نیاز خود دست پیدا کند. در سراسر دنیا آموزش‌های بین‌المللی وجود دارند که مدارک بین‌المللی هم حتی بدون پیمودن مسیری کوتاه به فرد متقاضی اعطا می‌کنند که این موضوع، بحران هویت سازمانی دانشگاه را تشدید می‌کند و توسعه می‌دهد و هنوز برای این موضوع سازوکاری اندیشیده نشده است.
مسئله بعدی بحث معیشت استاد و دانشجو است که واقعا در این خصوص مشکلاتی وجود دارد. اگر تنها شغل استاد دانشگاه، جایگاهی که در آن قرار دارد باشد، دارای شغل دومی نباشد و مثلا در اسنپ کار نکند، با قطعیت می‌شود ادعا کرد که دریافتی او کفاف زندگی حال حاضر او را نمی‌دهد. یعنی با توجه به وضعیت نامطلوب اقتصادی، اگر بخواهد زندگی معمول پنج سال گذشته خود را داشته باشد، امکانش وجود ندارد. وضعیت دانشجویان هم به همین شکل یا سخت‌تر است و البته در این خصوص شکاف در بخشی از دانشگاه‌ها در بین دانشجویان دیده می‌شود. بعضی از دانشجویان متعلق به قشر ثروتمند جامعه هستند، تعداد زیادی از دانشجویان متعلق به قشر متوسط جامعه و بخش قابل توجهی هم به قشر محروم جامعه تعلق دارند که هم این موضوع شکاف‌اجتماعی در داخل دانشگاه‌ها را افزایش می‌دهد و هم دانشجویان را به سمت کار بیرونی سوق می‌دهد.
دانشجوی ترم یک، تمایل به اشتغال در ترم دو را دارد و عمدتا به دلیل نداشتن تخصص، حجم زیادی از آنها به کارهای پیش‌پا افتاده مشغول می‌شوند که بسیار انرژی و توان آنها را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد و دیگر وقتی برای مطالعه برای آنها باقی نمی‌گذارد. یعنی این موضوع نسلی از دانشجویان را پرورش می‌دهد که حتی با وجود نخبه بودن و قبولی در دانشگاه خوب، به دلیل فشارهای اقتصادی و تامین حداقل‌های زندگی برای خود، فرآیند علمی آنها به شدت دچار خدشه می‌شود.
در حال‌حاضر شرایط موجود جامعه اساتید ما را که می‌توانند مهم‌ترین حامیان و مولدان نظریات حکمرانی باشند و فناوری‌های حکمرانی را توسعه دهند، درگیر مسائل روزمره کرده است به طوری که دیگر به این مسائل توجهی نشان نمی‌دهند و این زنگ خطر را برای ما به صدا درمی‌آورد که در آینده نزدیک، آن طبقه نخبگی جامعه که حامی تئوریک سیستم است و همیشه از سیستم در مقابل گزینه‌های جایگزین دفاع می‌کند، انگیزه‌های خود را برای حمایت از ساختار حکمرانی از دست بدهد و در مقابل آشوب‌ها و اعتراضات خیابانی که در کشور شکل می‌گیرد، حامی حکمرانی و سیستم نباشد که این موضوع خطری جدی است و می‌تواند اتفاقات ناگواری را رقم بزند.

‌ علم بومی به‌ویژه در حوزه علوم‌انسانی چه وضعیتی دارد؟
به نظر می‌آید که این موضوع خیلی پیچیده نیست و این وضعیت نیاز به توضیحات زیادی ندارد. به نظر من مثل نکته اولی که اشاره کردم، به دلیل اینکه امر ملی برای دانشگاه تعریف نشده و دستور کار ملی هم برای تولید علم بومی در این حوزه وجود ندارد، ما همچنان در دوگانه پوچ علم غربی علم اسلامی گرفتاریم و فکر می‌کنیم اگر بخواهیم این دو علم را با هم تجمیع کنیم نشدنی است، یا باید یکی از این دو علوم کنار گذاشته شود یا همچنان در دانشگاه باقی بمانند و یک مجموعه منسجم دانش برای فهم و حل مسائل ایران در دانشگاه دیده نمی‌شود.
راهکار این مسئله این است که مسائل ما حول محور علوم مختلف از جمله علوم‌انسانی، علوم‌تجربی، ریاضی، علوم‌کاربردی و غیره شکل بگیرند. یعنی ما یک مسئله ملی را به تعدادی پروژه تبدیل کنیم که هر بخشی از آن بر عهده هریک از علوم ما مثل علوم انسانی، تجربی، فنی یا حوزه‌های مختلف دیگر قرار بگیرد و در نهایت منتج به سازماندهی یک دانش بومی در کشور شود و چون این موضوع در کشور ما وجود ندارد، ما همچنان در راستای تولید مقاله حرکت می‌کنیم و این شکاف در دانشگاه هم وجود دارد. عمده فعالیت‌ها در دانشگاه با نگاه فنی و کاربردی صورت می‌گیرد و به همین دلیل علوم‌انسانی در حاشیه و درجه دو قرار گرفته است و در دانشگاه‌های ما علم اول نیست.
مگر اینکه دانشگاهی مختص علوم‌انسانی باشد و همه رشته‌های علوم‌انسانی را دربر بگیرد که طبیعتا اولویت برای او حوزه علوم‌انسانی می‌شود، ولی در دانشگاه‌های جامع کشور عمدتا علوم‌کاربردی، فنی و تجربی دارای اولویت هستند و علوم‌انسانی در حاشیه، کم‌ارزش و جزو علوم تکراری تلقی می‌شود و طبیعتا در نظام اولویت‌بندی و دریافت رتبه دانشگاه، به آنها جایگاه ویژه‌ای اختصاص داده نمی‌شود.
 نکته دیگر در این زمینه، بحث بومی‌گرایی شعاری است. به این ‌معنا که در بیان از ادبیات شعاری استفاده شود. مثلا با این مضمون که تولید علم را بومی کنیم و امثال این شعارها، به سمت تولید مقالات کلیشه‌ای حرکت کردیم. یعنی کتاب‌سازی و مقاله‌سازی بسیاری انجام می‌دهیم و همایش‌های فراوانی برگزار می‌کنیم که تقریبا هیچ مخاطب کاربردی برای آنها وجود ندارند. یعنی مقاله و کتاب نگاشته می‌شود، اما اتفاق خاص و ویژه‌ای را رقم نمی‌زنند و فقط نوشتن برای نوشتن است و عملا سهمی برای وارد شدن به ادبیات دانشگاه برای آن تعریف نشده است و نمی‌تواند غنای ادبیات دانشگاه را در حوزه‌های بومی توسعه دهد.
نکته بعدی بحث نظریه‌پردازی است. طبیعتا تولید علم بومی به ویژه در حوزه علوم‌انسانی، نیازمند نظری‌پردازی است و نظریه‌پردازی با ساختار مقاله محور اتفاق نمی‌افتد. ما باید بر اساس نیازهای خود، مسائل را مطرح کنیم و امکان تولید علم را داشته باشیم که رکن اصلی آن آزاداندیشی است که می‌تواند به توسعه نظریه ما کمک کنند. به نظر می‌آید که در حوزه آزاداندیشی دچار بحران هستیم، از این چالش عبور کرده‌ایم و همان‌طور هم که در حوزه فرهنگی اشاره کردم، مدیران فرهنگی ما سری که درد نمی‌کند را دستمال نمی‌بندند و بسیاری از اساتید ما هم در حوزه نظری، انگیزه‌ای برای اینکه خود را وارد یک چالش نظری نمایند و به بسیاری از مسائل متهم شوند و چالش‌هایی در فرآیندهای علمی آموزشی برای آنها به وجود آید، ندارند.
همان‌طور که در قبل‌تر هم عرض کردم دانشگاه در چرخه اداری خودش گرفتار شده و باید تمام ساختار اداری خود را سازماندهی کند، یک استاد باید پاک‌باخته باشد که تصمیم بگیرد به نظریه‌ای ورود کند که به موجب آن بخش زیادی از مسائل علوم‌انسانی را به چالش بکشد.
ایجاد چالش در حوزه‌های فنی معمولا به دلیل وجود فضا و امکان مانور امکان‌پذیر است، ولی در حوزه‌های علوم‌انسانی به دلیل وجود مدعی و اینکه بخش زیادی از علوم‌انسانی به مسائل دینی، حکمرانی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ما گره می‌خورد و ممکن است موجبات تشویش اذهان شود، بسیاری از اساتید ما رغبتی ندارند که فرآیند آزاداندیشی را دنبال و مسئله‌ای را مطرح و خود را با یک چالش روبه‌رو کنند، به همین دلیل سعی بر نوشتن مقاله دارند که در پی آن امتیاز و ارتقا برای آنها حاصل شود. ممکن است که در این بین فردی هم پیدا شود که علاقه‌مند به این موضوع است که متعاقبا با مطرح کردن آن دردسر و گرفتاری برای او ایجاد می‌شود. یعنی فردی که نظر مخالف مطرح و منتقدانه بحث می‌کند، مطالب تازه و جدیدی را بیان می‌کند، صحبت‌هایی که ممکن است مبنای عمیقی هم نداشته باشد، ولی تازه و نو است، معمولا ما مشاهده می‌کنیم که برخوردهای بسیار سختی با او صورت می‌گیرد که موجبات انزوای فرد را فراهم می‌کند، ارتقای او به تعویق می‌افتد، مشکلات اداری پیدا می‌کند و حتی با مشکلات امنیتی هم روبه‌رو می‌شود.
مسئله دیگر بحث شناخت تحولات فرهنگی اجتماعی است. لازمه تولید علم بومی این است که ما بتوانیم بشناسیم. در حال حاضر ابزار شناخت برای ما وجود ندارد. یعنی حجم زیادی از داده‌ها در کشور، انحصار در برخی سازمان‌ها است که به آنها مهر امنیتی و محرمانه خورده است و دست کسی به آنها نمی‌رسد. به این معنا که پژوهشگر ما در حوزه علوم‌انسانی و اجتماعی، از مهم‌ترین ابزار خود محروم است، مگر اینکه مثلا خود او همراه با دانشجویانش پیمایش کوچکی در حد خیابان‌های اطراف دانشگاه برگزار کنند که آن هم خالی از مشکل نیست.
این چالش، چالش جدی است. یعنی ابزار پژوهش در حوزه علوم‌انسانی به شدت محدود است. علوم‌انسانی و علوم‌اجتماعی نیازمند داده است و علم داده‌محور در حال‌ حاضر یکی از ارکان علم در دنیا است که ما از آن غافل هستیم. به نظر می‌آید که همچنان معیار پیشرفت، سنتی تعریف می‌شود. رشد علمی در دانشگاه به تعبیری یک رشد اشرافی است. یعنی نظام ارتقا در دانشگاه، فرد را در سلسله مراتب اشرافی دانشگاه بالا می‌برد. یعنی فرد از استادیار به دانشیار و از دانشیار به استاد تمام ارتقا پیدا می‌کند و این موضوع با ساختار علم و ساختار حکمرانی در کشور سنخیتی ندارد.
 یعنی شما می‌توانید هیچ مقاله‌ای که به کشور، نظام و جامعه خدمتی کرده باشد، ننوشته باشید ولی با احترامات فائقه یک استاد تمام کامل باشید و در مقابل این موضوع شما می‌توانید هر روز خود را وارد چرخه‌های حل مسئله در کشور کنید، ولی در ساختار اشرافیت علمی و آکادمیک کشور رشد نکنید و در همان جایگاهی که هستید باقی بمانید و از این دست اتفاقات فراوان رخ می‌دهد.  به نظر می‌رسد که این شاخص‌های پیشرفت علمی و آکادمیک در کشور ما، همچنان در دهه‌های گذشته باقی مانده است و در نتیجه، هر چه که دانشگاه‌ها قدیمی‌تر و سنتی‌تر باشند، استحکام چنین رفتارها و شاخص‌هایی به مراتب در آنها بیشتر است از جمله دانشگاه‌هایی مانند دانشگاه تهران که قدمت بیشتری دارند و تغییر این شاخص‌ها در آنها به شدت با چالش روبه‌رو است و عملا هم این دانشگاه‌ها در ساختار علمی کشور تعیین‌کننده می‌شوند و به جای اینکه فرآیند علم را کارآمد، مفید، بومی و متناسب با نیازهایی کشور حکمرانی کنند، در واقع همان ساختار سنتی و اشرافیت علمی یا آکادمیکی که اشاره کردم را ادامه می‌دهند و از آن به عنوان یک سنت علمی یاد کرده 
و به آن افتخار هم می‌کنند. به نظر می‌آید اگر بخواهیم کار مثبتی در این حوزه انجام گیرد باید به بحث بازنگری در امر ملی آموزش و هویت نهادی دانشگاه، بحث تاب‌آوری نهادی دانشگاه در بحران‌ها، مسئله دوقطبی فرهنگی اجتماعی در داخل دانشگاه و مسئله نظام ارزیابی دانشگاه توجه ویژه‌ای شود و این موضوعات، مسائل مهم اولویت‌دار ما در بحث دانشگاه هستند که باید به آن به طور خاص اهمیت داده شود.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.