آگاه: تصدقت گردم تهران! احوال شما چطور است؟ سر سلامتی شما برقرار است انشاءالله؟ روزگار غریبی شده؛ روزی نیست که چشم باز کنیم و سینه از داغی تازه مالامال آتش نشود. انگار دست روزگار ناف ما را با خون دل و تلواسه بریده. عصری هرچه کردم دستم پی نوشتن نرفت؛ اما دیدم اگر برای شما این چند کلمه را قلمی نکنم، نمیشود. چاره چیست جز پناه بردن به دامن شما که پیر این اقلیم هستید و هزار بار از این تندبادها دیدهاید و استوار سرپا ماندهاید؟ دستی که با کتاب و تیغ جراحی الفت دارد و سالها عمر بر سر درمان درد خلق گذاشته است، چه به کینه باروت و تکههای آهن گداخته؟
تهران! این صهیونیستهای بدسرشت گمان بردهاند اگر قلههای علم این ملک را نشانه بگیرند، این قافله از رفتن بازمیماند؛ زهی خیال باطل! حکایت امروز قصه دکتر محمدحسین عزیزی است؛ همان طبیب نامدار و دانشمند حبیب که عمری نام ایران را در محافل علمی بالا برد و عاقبت در همان میدان تجریش شما، پای آن چنارهای کهنسال و در شلوغی ظهر یکشنبه، قربانی کینه گرگهای زمانه شد.
یک هفته تمام گذشت تا خاک، پیکر نحیف او را در آغوش بگیرد. وقتی مزارش را آماده میکردند، دل سنگ آب میشد. همسر باوفایش یک گوشه کز کرده بود؛ زنی که عمری شریک روزهای شببیداری و تحقیق و درمان دکتر بود، چنان نای صحبت از تنش رخت بربسته بود که گویی سالهاست لب به کلام نگشوده. دخترش کجاست تهران جان؟ دخترش فرسنگها دور از این خاک، در غربت مانده و دستش کوتاه از لمس تابوت پدر. تصورش را بکنید؛ پدری که فخر این دیار بود در خاک آرام گیرد و دختر، چشمانتظار و اشکریزان، حتی نتواند مشتی خاک بر بالین پدر بریزد. این داغ غربت، نمک بر جراحت سینه میپاشد.
دور تا دور مزارش را با عکسها پر کرده بودند؛ هر قاب، نقلی جداگانه از یک عمر مجاهدت بیهیاهو داشت. یکی عکس جوانیاش بود؛ همان روزهایی که با شور و شوق روی نیمکت دانشگاه نشست تا درد این مردم را دوا کند. قابی دیگر، او را ایستاده پشت تریبونهای بینالمللی نشان میداد، در اوج درخشش و سرافرازی، وقتی جوایز بزرگ علمی را به نام ایران ثبت میکرد. دستی که میتوانست جان ببخشد و نغمه زندگی در گوش کودکان جاری سازد، هدف موشک و انفجار کور قرار گرفت. دشمن حقیر فکر میکند با زدن این ستارهها، آسمان این خاک قیرگون میشود؛ نمیداند این درخت تناور با هر خونی که به پایش ریخته شود، ریشهدارتر و سرکشتر خواهد شد.
تهران جان! شما که مشروطه و نهضت ملی و موشکباران سالهای دور را دیدهاید، بفرمایید آیا نجیبتر و غیورتر از این مردم زیر سقف این فلک پیدا میشود؟ مگر نه اینکه هر نخبه این خاک وقتی بر سکوی افتخار میایستد، دلش برای خاک کشور پر میکشد؟ دکتر عزیزی میتوانست مثل خیلیها بار سفر ببندد و در عافیت زندگی کند، اما ماند؛ پای این مطبها، پای بیماران، پای همین خاک ماند تا ثابت کند عهد فرزند با مادر شکستنی نیست. گفته بودم خدمتتان که: این جماعت عیالالله هستند؛ پس شک به دلتان راه ندهید که دلی که از دست این ظلم جهانی بسوزد، دودمان ظالم را بر باد میدهد.
شما را به خدا ببینید! وسط تابستان داغ ۱۴۰۴، چه قصه پرغصهای پیش پایمان گشود. چرا ساکت شدهاید؟ بگذارید صورت شما را نگاه کنم؛ خاکم به سر، دوباره قطرههای زلال از گوشه چشمان شما چکید؟ برای طبیب وطن گریه میکنید؟ برای آن دختر جامانده در غربت اشک میریزید؟ ای لال بمیرم من که با این سیاهمشقها، شانه نحیف شما را به لرزه انداختم! گریه نکنید هرچند داغ سنگین است و جای خالی او در راهروهای بیمارستان و تالارهای دانشگاه تا ابد درد میکند، اما عزت این خاک مو برنمیدارد.
دشمن اگر صد بار دیگر در کوچهها و میدانهای شما آتش بسوزاند، باز هم این جوانان راه دکتر را پیش خواهند گرفت. علم با ترور خاموش نمیشود تهران جان؛ قلم و چراغ معرفت دستبهدست میشود. پیکر مطهر دکتر عزیزی در سینه خاک شما آرام گرفت، اما نام بلند او تا ایران پابرجاست بر تارک طبابت این مرز و بوم خواهد درخشید. کاغذ بیش از این تاب این همه سوختن ندارد؛ روح پرفتوحش شاد و سایه عزت شما بر سر ما مستدام باد.
۶ آبان ۱۴۰۵ - ۱۱:۱۵
کد مطلب: ۲۶٬۵۶۱
مرضیه کیان، خبرنگار: روایت بیستوسوم، مرثیه طبیبی است که سالها مرهم بر رنج بیماران مینهاد، اما دست پلید ترور جان او را در شلوغی پایتخت نشانه رفت؛ دکتر محمدحسین عزیزی، استاد و متخصص گوش و حلق و بینی که یکشنبه خونین در انفجار میدان تجریش به خاک و خون غلتید. مرد علم و پژوهش که دخترش فرسنگها دورتر داغدار او شد و همسرش در سکوت مزار، میان قاب عکسهای افتخار و جوانی دکتر، قامت خم کرد. صهیونیستها گمان بردهاند با ترور نخبگان، نبض این دیار میایستد، اما ریشه این درخت تناور خشکشدنی نیست.
نظر شما