مرضیه کیان، خبرنگار گروه فرهنگ: روایت بیست‌وچهارم، نقل مردی از تبار نان حلال و بازوان زحمتکش است که بی‌سپر، میان سنگ‌فرش‌های پایتخت آسمانی شد؛ فضل‌الله فرجی. پیرغلام ۶۰ ‌ساله و کابینت‌سازی که کارگاهش در جاجرود بود، سال‌ها بوی چوب و عرق جبین را با شرافت آمیخته بود. جانباز گمنام سال‌های دور که یک‌شنبه بیست‌وپنجم خرداد ۱۴۰۴، در آتش موشک صهیونیست‌ها در میدان قدس تجریش، مسافر قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س) شد تا سندی بر مظلومیت عابران بی‌گناه این آب و خاک باشد.

آگاه: تصدقت گردم تهران جانم! احوال شما چطور است؟ ای شهر صبور، ای کهنسال شهر هزارقصه، تلخم این روزها؛ تلخ، مثل تفاله‌های ته کاسه توتون، مثل کام تب‌دار بیماری که شربت شفابخش نیافته است. جهان را گویی خواب برده و چشم انصاف خلق بسته مانده است. آن علف هرز بی‌آبرو و دمل چرکین روزگار، این اسرائیل سفاک، دست تطاول گشوده و هر دم سقف خانه‌ای یا گوشه میدانی از شما را به کام آتش می‌برد. این روزها آن‌قدر داغ پیاپی بر دل می‌نشیند که فرصت سوگواری سوا و علی‌حده برای هر کدامشان باقی نمی‌ماند؛ آدم مات می‌ماند مشکی‌پوش کدام ماتم باشد!
تهران! یادم آمد آن کلام نغز که می‌گفتند اگر بار و بر صد ساله می‌خواهید، باید انسان بپرورید و روح را صیقل دهید. حال شما بفرمایید، در کجای این افلاک، انسان نجیب‌تر و زلال‌تر از مردمان کوچه و بازار این دیار پیدا می‌شود؟ اینها که نه در پی نام بودند و نه در سودای تریبون و منال؛ همان‌ها که سحرگاه به طلب یک لقمه نان حلال شال و کلاه می‌کردند و شامگاه، با پیشانی عرق‌کرده و دست‌های پینه‌بسته، خنده به روی اهل و عیال می‌زدند. حکایت، قصه فضل‌الله‌خان فرجی است؛ همان مرد ۶۰‌ساله نیاوران‌نشینی که در کارگاه‌های جاجرود، تخته‌های ام‌دی‌اف و چوب را با سرپنجه هنر به هم پیوند می‌زد تا کابینتی آبرومند برای مطبخ خلق خدا سامان دهد.
مشتری‌های جاجرود هنوز نام او را به خوش‌قولی و امانت می‌برند؛ مردی که بدقولی در مرامش نبود و نان شبهه‌ناک از گلویش پایین نمی‌رفت. در خانه هم همانطور بود؛ آرام، سربه‌زیر و خوش‌خلق. فریده خانم، شریک ۴۰ سال زندگی او، می‌گوید در اوج تنگی و تلخی معیشت، لبخند از کنج لب فضل‌الله محو نشد. هیچ دلی را نشکست و به مورچه‌ای طعنه نزد. هاناخانم، دخترش، گوشه خانه می‌نشیند و های‌های می‌گرید که بابا هر روز صبح قبل از خروج و هر غروب وقت ورود، پیشانی ما را می‌بوسید و می‌گفت: «دختر گلم». حالا طنین همان صدا توی اتاق‌ها پیچیده و خانه را در حسرت فرو برده.
اما فقط این نبود تهران! این مرد ساده، در سینه خود گنجینه‌ای از رشادت نهان داشت که هرگز به رخ احدالناسی نکشید. دهه ۶۰، وقتی دشمن بعثی چنگ و دندان نشان داد، سه سال تمام در خطوط مقدم سینه سپر کرد. ترکش‌ها تنش را گزید و گوش‌هایش سنگین شد؛ اما یک برگ کاغذ یا کارت جانبازی نگرفت. پیش خلق دم برنیاورد و می‌گفت: «کاری برای کشور نکردم؛ اگر دوباره خاکی در خطر باشد، همین فردا پوتین به پا می‌کنم.» دل او اما از جنس دیگری بود؛ سال‌ها خاک پای عزاداران بود و در خیابان دلاوران، بانی هیات قمر بنی‌هاشم(ع). محرم که نزدیک می‌شد، خواب از چشمش رخت برمی‌بست تا تکیه قمر بنی‌هاشم(ع) برپا باشد. همین چند روز پیش از شهادتش، وقتی رفیق همراهش در هیات پر کشید، سر بر دیوار گذاشت و گفت: «بی او چگونه خیمه محرم را برپا کنیم؟» غافل از آنکه تقدیر، بانی را پیش از محرم به بارگاه ساقی کربلا می‌برد.
بیست‌وپنجم خرداد، وقتی برای انجام کارهای روزمره از در خانه بیرون زد، پا به میدان قدس تجریش گذاشت. چه می‌دانست گرگ‌های پلید صهیونیست، نه جنگاور میدان، که عابران پیاده و خریداران نان و ماست را نشان گرفته‌اند؟ صهیونیست‌ها گمان می‌کنند با کشتن این عابران بی‌پناه، پای این ملت سست می‌شود؛ غافل از اینکه این مردم، ریشه در تاریخ و شرافت دارند و با این زخم‌ها از پا نمی‌افتند. آوار فرود آمد و گرد و غبار، آسمان تجریش را بلعید. پیرمردی که سلاحی جز تسبیح و کلید خانه نداشت، در خون پاک خود غلتید تا ماهیت شوم آن اژدهای کودک‌کش بر همه نمایان شود.
حالا پیکر فضل‌الله‌خان در دل خاک شما، در این قطعه آرام گرفته است؛ همان قطعه‌ای که دخترش می‌گوید شبیه قبرستان نیست، تکه‌ای از بهشت برین است که بوی گلاب و عطر غیرت از آن بلند می‌شود و دل‌های شکسته بازماندگان را آرام می‌کند. آنجا کنار رفقای شهیدش خفته است، بی‌نیاز از هر عنوان و نشانی.
تهران جان! ای پایتخت داغ‌دیدگان، چرا حرف نمی‌زنید؟ نگاهتان کنم؛ خاکم به سر، چشمان زلال شما بارانی شد؟ برای فضل‌الله گریه می‌کنید؟ برای دست‌های اره‌کشیده و خاک‌اره ‌نشسته او؟ برای دختران چشم‌انتظارش اشک می‌ریزید؟ ای لال بمیرم من که پای صحبتم نشستید و باز نمک بر جراحت سینه شما پاشیدم! اشک نریزید؛ این سروها اگر بر خاک بیفتند، ریشه‌شان در عمق این دیار استوارتر می‌ماند. فضل‌الله رفت، اما نام او در کتیبه هیات و در آبروی این کهن‌بوم حک شد. دشمن کور بداند، با زدن عابر پیاده و کاسب خوشنام، جز لعنت ابدی چیزی درو نخواهد کرد و پرچم این دیار، به برکت همین نان‌های حلال تا ابد برافراشته خواهد ماند. سایه شما پایدار و روح فضل‌الله فرجی در جوار اربابش قرین آرامش باد. زیاده عرضی نیست.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.