خانه‌ای که کش می‌آید

آگاه: روایت سیزدهم از ستون مقاومت زنانه، تصویر بانویی معمار و تحصیلکرده است که برج‌های مدرن شمال تهران را رها کرده و خانه‌اش را به پناهگاهی گرم برای اسکان مهمانان استان ‌فارس تبدیل کرده است. او که با اقتدار پای پرچم کشورش ایستاده و شبانه‌روز به خدمت‌رسانی مشغول است، نشان می‌دهد عظمت انسان‌ها در وسعت دلشان نهفته است؛ زنانی که با دستانی باز ستون‌های استقامت را در پایتخت محکم نگه داشته‌اند.
ـ خیلی شبیه ما نیستن ولی الان چهار روزه که ۴۰-۵۰ نفر از خانم‌ها رو توی خونه‌شون جا دادن.
خانم مهندس را مهدی معرفی کرد؛ اکبرزاده. استان ‌فارس‌نشین‌ها را برای اسکان، حواله داده بودند به منطقه ۲۲ تهران. بعضی توی مساجد سکونت داشتند و تعدادی را هم فرستاده بودند خانه‌های مردم. خانم مهندس و آقای دکتر یکی از آن خانه‌ها بودند. مهدی می‌گفت: «انگار خونه‌شون کش میاد. هرچی می‌فرستیم بازم جا میده.» آدرس را گرفتم و رفتم سمت خانه‌شان. ریخت‌وقیافه محله به بالاشهری‌ها می‌خورد؛ برج‌هایی که وقتی می‌خواستی طبقاتش را بشماری، کلاه از سرت می‌افتاد؛ تیپ و قیافه مردم؛ نما و اسم مغازه‌ها.
خانه خانم مهندس رزاق شباهتی به آن چیزی که در ذهنم ساخته بودم نداشت؛ شیک ولی شلوغ‌پلوغ بود. وقتی وارد شدم، تعدادی از خانم‌ها هنوز پای سفره، شام‌شان را می‌خوردند. کمی آن‌طرف‌تر روی تشکچه راحتی قهوه‌ای ‌سوخته‌ای نشستیم و مصاحبه را شروع کردم. خانم مهندس لهجه شمالی داشت؛ مازنی: «آقای دکتر گفت کاش می‌تونستیم از کسایی که برای تشییع آقا میان، پذیرایی می‌کردیم. خانه‌ام به‌ هم‌ ریخته بود. پیش از محرم دخترم را فرستاده بودم خانه شوهر و وسایل سوییت پایین را آورده بودم بالا ولی نه... نیاوردم. پیام دادم که اسم ما رو هم برای پذیرایی بنویسن.»
خانم رزاق آدم نازپرورده‌ای نبود. کسی که سه تا مدرک لیسانس داشته باشد که یکیش مهندسی معماری دانشگاه تهران است، حتما خودش را به خیلی سختی‌ها عادت داده. خودش ولی می‌گفت برای آماده کردن خانه کارهایی کرده که توی عمرش سراغ‌شان نرفته: «زنگ زدند که دو، سه ساعت دیگر می‌رسند. من برای شنبه تا دوشنبه آماده شده بودم ولی گفتم بسم‌الله، شروع می‌کنم. همان موقع کارگر گرفتم و خانه خودمان و سوییت طبقه همکف را مرتب کردم. برای ۱۴-۱۵ نفر هم بالشت جدید دوختم. گفتم بالشت تمیز بگذارند زیر سرشان.» وقتی چای و هندوانه را جلوی‌مان گذاشتند و تعریف‌ها کمی گرم گرفت، سوالی پرسیدم که از اول مصاحبه توی ذهنم بود: «همسایه‌هاتون از این کار تعجب نکردند؟»
لبخند زد: «بعضی‌ها که استایل و طرز پوششم رو می‌بینن، تعجب می‌کنن که من طرفدار رهبری باشم. میگن خانم مهندس ما فکر نمی‌کردیم. بهشون میگم از این به بعد فکر کنین!» بلافاصله خاطره روزی را تعریف می‌کند که پرچم ایران را از نمای خانه‌اش آویزان کرده: «اون روز خیلی اعتراض کردن. گفتم خجالت نمی‌کشین؟ من سفر خارجی که میرم همه به پرچم کشورشون افتخار می‌کنن و می‌زنن سردر مغازه‌ها و خونه‌هاشون. شماها چتونه؟ دیدن حریفم نمیشن؛ گفتن آخه نمای ساختمون خراب میشه. گفتم هیچ اشکالی نداره. برای هفت طبقه با پول خودم پرچم می‌خرم تا نمای همه ساختمون یه شکل بشه.»
خودش چیزی نمی‌گوید ولی می‌توانم حدس بزنم که «شأن اجتماعی»شان هم باعث شده خیلی‌ها جرأت زبان‌درازی نداشته باشند. وقتی خودت آرشیتکت پروژه‌های بزرگ باشی و همسرت متخصص بیهوشی و پزشک مطرح بزرگ‌ترین بیمارستان‌های تهران، خیلی‌ها جلویت غلاف می‌کنند و حرف‌هایشان را قورت می‌دهند. خانم رزاق آدم حواس‌جمعی است. این را از وسط‌های مصاحبه می‌فهمم. وقتی دائم اسم همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌هایی را می‌آورد که این چند روز کمکش کرده‌اند: «این خانم فاطمی عزیز هم با اینکه پاشون توی گچه، چند روزه دارن به من کمک میدن.»، «خانم خسروی عزیز و خانم ظهره‌وند مهربان و عبدی نازنین و اسفندیاری بزرگوار بهم گفتن تو برو مصلی وداع کن با آقا. ما خودمون حواسمون به مهمونات هست.» این دقت را برای همسایه‌های دیگری که احتمالا دل خوشی از نظام ندارند، یک‌طور دیگری داشته تا مشغول‌ذمه‌شان نشود: «به همه اعلام کردم این یک هفته شارژ آسانسور کل ساختمون و آب طبقه با من.»
مصاحبه که به نفس‌های آخرش رسیده بود، خانم رزاق دعوتم کرد تا به اتاقی بروم که در ایام جنگ به‌خاطر موشک‌هایی که به هوافضا اصابت کرده، آسیب دیده: «روزای آخر دیگه داشتم ناراحتی اعصاب می‌گرفتم. موج انفجار در اتاق رو از جا کند. قاب پنجره رو هم خراب کرد ولی من گفتم باید تهران بمونم و نذارم پایتخت خلوت بشه.»
ساعت از ۱۱ گذشته بود. خستگی از سر و روی خانم مهندس می‌بارید: «الان سه شبه که نخوابیدم. هر مهمونی که وارد میشه، هر ساعت شبانه‌روز، سعی می‌کنم براش چای و شیرینی بیارم. توی این روزها فقط راه میرم و با آقا درد دل می‌کنم. میگم آقا فقط نیگام کن. حواست بهم باشه.»
عکس‌هایم را می‌گیرم و خداحافظی می‌کنم. توی مسیر برگشت ولی به این فکر می‌کنم که بزرگ‌ترین فتح آقای شهیدمان نه شهرک‌های موشکی و پایگاه پهپادی که انسان‌های بزرگ و رشیدی است که پرورش داده! مثل خانم رزاق و همسرش. مثل همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌هایشان در منطقه ۲۲ تهران.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.