مهمان مامان
-
وقتی بند ناف سینما از قصه بریده شد
خاطره مشترک رفتن به سینما در دهههای ۷۰، ۸۰ و تا حدی ۹۰، طعم غریبی از همبستگی، هیجان و پیوند جمعی داشت. در آن سالها، قدم گذاشتن به سالن سینما فقط عملی تفریحی یا تلاشی برای وقتگذرانی نبود؛ سینما رفتن نوعی آیین مدنی و تجربهای خانوادگی بود که تاروپود زیست شهری را به یکدیگر وصل میکرد. خانوادهها گاهی در صفهای طولانی پیادهروها میایستادند تا به تماشای اثری بنشینند که در سبد فرهنگیشان عنصری حذف نشدنی بود.
-
روایتی صمیمی از روزگار، آثار و کلام هوشنگ مرادیکرمانی به بهانه سالروز تولد او
متولد کرمان مقیم قلب کودکان
زهرا بذرافکن- خبرنگار گروه فرهنگ: روستای سیرچ در دل کویر کرمان، جایی میان هرم آفتاب بیابان و خنکای باد کوهستان، نقطه آغاز زندگی هوشنگ مرادیکرمانی است. هنوز چند ماهی از به دنیا آمدنش نگذشته بود که مادر جوانش چشم از جهان فروبست. پدرش هم که در ژاندارمری خدمت میکرد، از غم دوری و بیماری به گوشهای خلوت پناه برد و توان مراقبت از فرزندش را نداشت. هوشو ماند و خانه کاهگلی پدربزرگ و مادربزرگش؛ همان پیرزن مهربانی که هوشو با تمام مهر «ننه بابا» صدایش میکرد. روزگار با نداری میگذشت و هوشو مثل بقیه بچههای ده، از همان خردسالی کار میکرد و توی کوچهها میدوید. او در مصاحبههایش با خنده تعریف میکند که روز اول مدرسه، به جای کتاب و قلمنی، یک داس و بیلچه به دست شاگردهای کلاس اول دادند تا علفهای هرز و خارهای حیاط مدرسه را درآورند.