زهرا بذرافکن- خبرنگار گروه فرهنگ: روستای سیرچ در دل کویر کرمان، جایی میان هرم آفتاب بیابان و خنکای باد کوهستان، نقطه آغاز زندگی هوشنگ مرادی‌کرمانی است. هنوز چند ماهی از به دنیا آمدنش نگذشته بود که مادر جوانش چشم از جهان فروبست. پدرش هم که در ژاندارمری خدمت می‌کرد، از غم دوری و بیماری به گوشه‌ای خلوت پناه برد و توان مراقبت از فرزندش را نداشت. هوشو ماند و خانه کاهگلی پدربزرگ و مادربزرگش؛ همان پیرزن مهربانی که هوشو با تمام مهر «ننه بابا» صدایش می‌کرد. روزگار با نداری می‌گذشت و هوشو مثل بقیه بچه‌های ده، از همان خردسالی کار می‌کرد و توی کوچه‌ها می‌دوید. او در مصاحبه‌هایش با خنده تعریف می‌کند که روز اول مدرسه، به جای کتاب و قلم‌نی، یک داس و بیلچه به دست شاگردهای کلاس اول دادند تا علف‌های هرز و خارهای حیاط مدرسه را درآورند.

متولد کرمان مقیم قلب کودکان

آگاه: عمویش در شهر معلم بود و هوشو برای اینکه دل عمو را به رحم بیاورد تا برای بچه‌های پابرهنه آبادی کفش بفرستد، پشت پاکت نامه‌ها قصه‌های سوزناک سرهم می‌کرد؛ همان‌جا بود که فهمید کلمات چه قدرتی دارند و با قصه می‌شود کفشی برای پاهای برهنه جور کرد. او همیشه خودش را به همان «پسته دربسته» داستان خودش تشبیه می‌کند؛ دانه‌ای که دهان باز نکرد و زیر ضربه خرد نشد، بلکه سر به زیر خاک برد، ریشه دواند و سال‌ها بعد به درختی سایه‌دار و پر از پسته‌های خندان تبدیل شد. او می‌گوید ادبیات کودک در همان کوچه‌های خاکی سیرچ در جانش ریشه دواند.

رنج، سوخت تخیل شد
مرادی‌کرمانی‌ هر وقت پای گفت‌وگو می‌نشیند، با همان لهجه شیرین و لبخند همیشگی‌اش می‌گوید: «وقتی دیدم مردم به غصه‌ها و دردهایم گوش نمی‌دهند، آنها را با زبان طنز گفتم.» در نگاه او، خنده به معنای متلک‌پرانی یا دلقک‌بازی نیست؛ طنز او نجیب و خودمانی است، شبیه اشکی که سر بزنگاه، جایش را به یک تبسم کمرنگ می‌دهد تا بار غصه سبک‌تر شود. او همیشه از کافه‌نشینی‌های پر از ادا، کلمه‌های فرنگی و حرف‌های قلنبه‌سلنبه فرار کرده و کلماتش را مستقیم از زبان دکان‌دارها، باربرها و پیرزن‌های کوچه و بازار برداشته است. خودش در یکی از مصاحبه‌ها از لاغر شدن زبان فارسی گله می‌کند و می‌گوید: دوست ندارد نوشته‌هایش بوی ترجمه بدهد. روی انتخاب و تسلط بر واژگان تاکید می‌کند و می‌گوید: «برای نوشتن قصه‌های مجید همان ابتدا یک دفترچه واژگان درست کرده بودم.» او برای یک کلمه ساده، چند واژه اصیل و خوش‌آهنگ فارسی بلد است. همین نگاه بود که سال ۱۳۵۳ «قصه‌های مجید» را ساخت؛ وقتی پیشنهاد نوشتن قصه عید برای رادیو پیش آمد، مسئولان گفتند عید جای ناله و یتیم‌بازی نیست، اما هوشو، مجیدی آفرید که به جای نشستن پای غصه‌ها، وسط نداری شیطنت می‌کرد و می‌خندید. آن طرح سیزده‌روزه آن‌قدر گل کرد که چهار سال در رادیو ادامه یافت.

کلمه در قاب صحنه بالید
داستان‌های مرادی‌کرمانی از همان خط اول پر از رنگ، عطر و زندگی هستند. جمله‌ها کوتاه و زنده‌اند و ماجرا چنان پیش می‌رود که خواننده احساس می‌کند همه چیز درست جلوی چشمش بازی می‌شود. خودش می‌گوید: «من خیلی خوش‌شانس بودم که کارگردانان کاربلدی مثل پوراحمد و مهرجویی از روی کتاب‌هایم فیلم ساختند.» کیومرث پوراحمد ماجراهای «قصه‌های مجید» را با سلیقه تمام از کرمان به اصفهان آورد. با آمدن مادر خودش، پروین‌دخت یزدانیان در نقش «بی‌بی» و مهدی باقربیگی در نقش «مجید»، زندگی صمیمی آنها در خانه‌ای با حوض فیروزه‌ای به حافظه شیرین ایرانی‌ها پیوست؛ از بقچه ناهار بی‌بی گرفته تا خرابکاری‌های مجید در کلاس انشا. داریوش مهرجویی هم با «مهمان مامان»، سفره‌ای گرم و دل‌نشین پهن کرد. او قصه حیاطی پر از همسایه‌های ندار را به تصویر کشید که با سر رسیدن مهمانی سرزده، هرکس کاسه‌ای‌ ترشی یا تکه‌ای گوشت می‌آورد تا مبادا آبروی زن خانه بریزد. ابراهیم فروزش هم در فیلم «خمره»، بی‌آبی یک مدرسه روستایی را نشان داد؛ وقتی خمره گلی ترک برمی‌دارد و تمام ده برای یک جرعه آب خنک بچه‌ها با هم یکی می‌شوند.

ریشه بومی، بال پرواز شد
جهانی شدن داستان‌های نویسنده‌ای از یک روستای دورافتاده، ماجرایی شنیدنی است. همه چیز از روزی شروع شد که قصه «سماور» از کتاب «قصه‌های مجید» به زبان انگلیسی ترجمه شد و به دست یونیسف رسید. کم‌کم کتاب‌های مرادی‌کرمانی به زبان‌های انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، اسپانیایی، هلندی، عربی و ارمنی درآمدند. او بارها تا یک‌قدمی جوایز بزرگی مثل هانس کریستین اندرسن و آسترید لیندگرن رفت و جایزه کتاب سال اتریش و نشان خوزه مارتی آمریکای لاتین را به دست آورد. هیچ‌وقت قلمش را برای خوشایند خارجی‌ها نچرخاند؛ در همان اتاق ساده‌اش نشست و از تشنگی کویر، ترشی مربای به، عطر گلاب و دست‌های پینه‌بسته بچه‌های قالیباف‌خانه نوشت. رازش همین بود؛ او با تمام وجود از خاک و آدم‌های دوروبرش نوشت و نشان داد وقتی قصه واقعی باشد، فرقی نمی‌کند خواننده کجای زمین نشسته است. یک کودک در آلمان یا کاستاریکا هم با خنده‌ها و گریه‌های هوشو و مجید همراه می‌شود، چون کودکی، نداری و محبت همه‌جای دنیا یک طعم دارد.

حرمت قلم با وداع،پاس داشته شد
در اردیبهشت سال ۱۳۹۷، در شلوغی نمایشگاه کتاب تهران، وقتی کتاب «قاشق چای‌خوری» به غرفه‌ها آمد، خبری دهان‌به‌دهان چرخید که خیلی‌ها را غافلگیر کرد؛ هوشنگ مرادی‌کرمانی اعلام کرد این آخرین کتابش است و دیگر داستانی نخواهد نوشت. او گفت می‌خواهد قلم را ببوسد و کنار بگذارد. سال‌های بعد هم وقتی خبرنگاران در روز تولدش سراغش رفتند، خیلی قرص‌ومحکم گفت پای حرفش ایستاده است. او به همان شوخ‌طبعی همیشگی می‌گفت وقتی سن و سال بالا می‌رود، آدم بیشتر به جای عروسی، گذرش به مجلس ختم می‌افتد؛ پس دلیلی ندارد هی بنویسد و حرف‌های قبلی را مکرر کند. او نویسندگانی را دیده بود که تا دم مرگ به هر قیمتی می‌نویسند تا مبادا فراموش شوند اما ترجیح داد قبل از اینکه چشمه داستان‌هایش از جوشش بیفتد، با عزت خداحافظی کند. او قلمش را با احترام کنار گذاشت تا حرمت واژه‌ها و پیوند چند دهه‌اش با مردم، زلال و دست‌نخورده باقی بماند.

وقتی راوی کهنه‌کار به تماشا می‌نشیند
این روزها هوشنگ مرادی‌کرمانی در خلوتی آرام و بی‌دغدغه زندگی می‌کند. وقتی در تیر ۱۴۰۰ کوچه‌ای در کنار کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تهران به نامش شد و کمیته ملی حافظه جهانی یونسکو نیم قرن کارهایش را ثبت کرد، رفتارش درست مثل داستان‌هایش ساده و بی‌پیرایه بود. او در پاسخ به این تجلیل‌ها گفت: «من در کتابم زنده هستم، در عین اینکه جایزه را دوست دارم و تشویق را دوست دارم باید بگویم اینها دورچین غذای اصلی هستند؛ یک آشپز خوش‌سلیقه در کنار کباب و ماهی، خیارشور و چند پر سبزی می‌گذارد تا قشنگش کند، کسی به خاطر دورچین غذا، رستوران نمی‌رود. اقدامات این‌چنینی دورچین هستند که کار را برجسته می‌کنند. یا مانند قاب عکس می‌مانند، عکسی را در قاب خوشگل کنده‌کاری‌شده می‌گذارند اما عکس مهم است.» او کتاب‌ها و یادداشت‌هایش را به کتابخانه‌ها و مراکز اسناد بخشید و هیچ‌وقت پایش را به جنجال‌های بی‌پایان اینترنت و دعواهای اهالی قلم باز نکرد. 
او امروز با موهای سفید، روزهای کهنسالی را با قناعت و لبخند سر می‌کند. می‌گوید: «هر کس کودکی‌اش را گم کند، می‌میرد.» او کودکی‌اش را خوب نگه داشت و حالا در کمال آرامش، خوانده شدن قصه‌هایش را در دست نسل‌های تازه نگاه می‌کند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.