نعیمه جاویدی: بعضی عکس‌ها آدم را حیران می‌کنند. مثل این عکس‌ها از این روزهای کشور که آدم کلمه کم می‌آورد. می‌مانی چه بگویی که مصرع‌ها جان کلام را ادا می‌کنند.

شهر من ای شهر پیکر سوخته

آگاه: عکس دختری که وقت نکرد یک دل سیر با عروسک‌هایش بازی کند و بدنش سرخپوش خون شد یا تصویر مردی که چشمانش را تا ابد به روی این دنیا بست آدم را دلتنگ می‌کند. باورت نمی‌شود کسی کتاب خدا؛ کلام‌الله را آتش بکشد. بقایای سوخته ماشین آتش‌نشانی، آدم را متحیر می‌کند و می‌مانی که چرا آنهایی را که تمام عمر، ماموریت‌شان خاموش کردن آتش بوده را به آتش کشیده‌اند. دنیا، دنیای حیرت شده و مدام زمزمه می‌کنی: در کجا این ظلم بر انسان کنند؟ حال غریبی است. واژه‌ها و مصرع‌ها حق کلام را بهتر ادا می‌کنند.
مگر پیکر نحیف یک کودک چه وسعتی دارد که آماج گلوله، خون و زخم شود. مگر قرار نبود، خواب هیچ کودکی پریشان نشود. نام خشمی که زندگی و آینده یک کودک را نشانه بگیرد و لالایی خوابیدنش را آشفته و مرثیه مرگ کند، چه باید گذاشت؟ ما هنوز در حیرتیم باورمان نمی‌شود کودکی دو ساله، سه ساله یا کمی بزرگ‌تر شهید شود. ما هنوز دوست داریم، خبرها را جور دیگری بنویسیم و بخوانیم. فانتزی و لطیف مثل دنیای خود بچه‌ها. مثلا بنویسیم: دختری وقتی با عروسک‌هایش بازی می‌کرد، خوابش برد. نفرین بر آن قصاوتی که تن کودکی را درید. خون رنگین فرزند را حنا کرد روی دست پدر و مادر. این داغ، همیشگی و همگانی است و این تشییع را شعر بهتر ترسیم می‌کند: با همان شور شیرین‌گونه که کودکی‌اش را در قنداق می‌پیچیدم/ مظلوم کوچک من! با پای شوق خود رفته بود و اینک/ با شانه‌های شهر بازش آورده بودند...
بعضی بغض‌ها تمام شدنی نیست. وقتی عزیزی پر می‌کشد و می‌رود، جای خالی‌اش همه جا را پر می‌کند. هیچ چیز به چشم نمی‌آید مگر، همان جای خالی. اندوه بعضی آدم‌ها، چنان عمیق و سنگین است که حیران می‌مانی چه کنی؟ مثلا وقتی ببینی دختری دلتنگ بابای شهیدش شده، آنقدر دلتنگ که هیچ چیز مثل خود بابا، آرامش نمی‌کند. بابا نیست اما لباس شهادتش هست. دختر مثل عزیزترین دارایی یک دلباخته همان پیراهن را می‌پوشد شاید کمی سایه هجران، دوری و فقدان را از سرش کم کند. دختری که حال و احوالش شبیه این بیت‌هاست: چقدر تجربه کردم غم نیامدنت را/ به روی سینه فشردم حضور پیرهنت را/ دریغ هیچ نمانده است تا به خاک بسپارم/ چه آرزو که ببوسم چو آمدی بدنت را....
همه جای دنیا نیروهای امدادی از گلوله و تهدید به دورند. یعنی باید باشند تا بتوانند به کمک آنهایی که نیاز به کمک دارند، بشتابند. در اتفاقات تلخ اخیر کشور اما دلمان کم نسوخت. وقتی دیدیم اتوبوس‌های شهری، اورژانس، آمبولانس و آتش‌نشانی هم طعمه حریق، خشم و نفرت شدند. پیش خودمان فکر می‌کنیم آن لحظه که خودروی آتش‌نشانی را آتش کشیدند، مردم چه کردند؟ به آتش‌نشانی زنگ زدند که بیاید و خودروی آتش گرفته خودش را خاموش کند! آدم، دلش می‌سوزد و می‌ماند برای این روزهای غمگین شهر نجیب چه بگوید. هان! شعر شهر نجیب این حال و احوال را بهتر از ما وصف می‌کند: شهر من ای شهر پیکر سوخته/ باغ و بستانت سراسر سوخته/ خاطرات سبز تو دیری است/ با شقایق‌های پرپر سوخته/ روی دشت سینه خونین تو/ سرو، پژمرده، صنوبر سوخته.

شهر من ای شهر پیکر سوخته
بعضی وقت‌ها هیچ چیز نمی‌توان گفت. نمی‌توان نوشت و خواند وقتی پای عاطفه دختری دلشکسته در میان باشد. بعضی صحنه‌ها از ذهن آدم پاک نمی‌شود، دست خود آدم نیست. مگر ساده است ببینی دختری که باید توی آغوش پدر و مادر باشد، روی تابوتش دراز بکشد. همین طور دانه‌های اشکش سر بخورد، از گوشه چشمش تابوت را خیس کند. آدم بعضی وقت‌ها دلش می‌خواهد بمیرد و بعضی صحنه‌ها را هرگز نبیند. شعر، بهتر حق ماجرا را ادا می‌کند: نگذارید کمیت دلمان لنگ شود/ و نصیب دل این آینه‌ها سنگ شود/ آی مردم که چنین در دل خود غوطه ورید/ دل فرزند شهیدی نکند تنگ شود...
به پیکرش نگاه می‌کنم. به دستانی که برای آخرین نوازش چهره عزیزشان آمده‌اند. مرد موسپید، آرام و با شکوه چشمانش را بسته. با خودم می‌گویم آدم وقتی شهید می‌شود چه زیبا می‌شود، لطیف و معصوم مثل نوزاد. اینجا را ببین پرچم، آغوش و قنداق این گلگون کفن شده است. گل‌ها از کجا با خبر شدند و صورت این لاله را بغل کردند؟ حال منقلبی است و زیر لب باید خواند: الهی به آنان که پرپر شدند/ پر از زخم‌های مکرر شدند/ به آنان که فردا تماشایی‌اند/ به آنان که چون لاله‌ها سوختند/چراغ شهادت برافروختند/به آنان که رفتند تا ما شوند/ و آیینه داران فردا شوند...
خبرها این روزها دردناک بود و آوار روح. یکی اما بیشتر. همان خبری که دل خیلی‌ها را سوزاند و قرآن به دست آمدند در تجمع و تشییع شهدا شرکت کردند. خاکستر قرآن‌ها را سرمه چشم و گریه کردند و قرآن را بالای سر گرفتند که معترض نجیب هرگز به قرآن تعرض نمی‌کند. با هر ورق قرآن که سوخت، ما هم سوختیم. دلمان می‌خواست همه قرآن‌های گر گرفته و خاکستر شده را می‌بوسیدیم. با همین اشک چشم‌مان شعله‌های جسور را خاموش می‌کردیم. مگر ما به جز قرآن کدام عزیزتری را داریم، جز اینکه مصحف والا جان ماست. ما برای قرآن‌های سوخته می‌خوانیم: میان شعله می‌سوزد مگر باران؟ نمی‌سوزد/ اگرچه «جسم» هم آتش بگیرد، «جان» نمی‌سوزد/ به آتش می‌کشند این روزها قرآن ما را... لیک/ نمی‌دانند «فجر» و «طارق» و «فرقان» نمی‌سوزد/ نمی‌دانند این اصحاب نار، این شعله بر دوشان/ که «حمد» آتش نمی‌گیرد که «الرحمان» نمی‌سوزد...

شهر من ای شهر پیکر سوخته
سه رنگ الله نشان، پرچم وطنمان فقط کمی پارچه منقش نیست. تقریبا تمام جان ماست. در هر میدانی که پیروز می‌شویم، سرود ملی‌مان را پخش می‌کنند و پرچم کشورمان را به اهتزاز در می‌آورند حال عجیبی داریم. انگار کسی خود ما را قلمدوش کرده و بالا برده است. ما انس گرفته‌ایم به این یکی شدن با پرچم و این عشق را همیشه به نمایش می‌گذاریم و برایش شعرها می‌خوانیم: پرچمت بالاست بالا؛ جان من!/ نقطه آغاز من پایان من/ پرچمت پایین نمی‌آید مگر/ روی تابوت من ای ایران من...
مراسم تشییع شهدای فتنه اخیر، یادم نمی‌رود. مادری سال‌ها چشم به‌راه بوده و پیکر فرزندش پس از ۱۲ سال مفقودالاثری سال‌ها قبل به خانه برگشته بود. بانوی سالمند خم شد، دست گذاشت روی پوتین سرباز نیروهای ویژه که صورتش را پوشانده بود و گفت: محمد من هم سرباز بود برای این خاک رفت. وقتی دفنش می‌کردیم یه مشت خاک برداشتم، بوسیدم و روی کفنش پاشیدم و گفتم: خیالت محمدم! آروم بخواب یه وجب از این خاکو به دشمن ندادیم. حرف‌های مادر این شعر را در ذهن آدم، مرور می‌کند: دل‌های ما هنوز پر از داغ بی‌حد است/ ایران من، ادامه بده، راه مقصد است/ ای سرو زخم خورده که سر خم نمی‌کنی/ بیچاره است هرکه تو را خنجری زده است/ نام تو را به گوش جهان جار می‌زنیم/ ای میهنی که صبر و جهادت زبانزد است...
مرد جوان ایستاده در صف نانوایی، هر کلمه‌ای که می‌گوید از سردی هوا مه می‌شود و در فضای اطراف صورتش مثل ابر می‌پیچد. یکی، دو نفر مشغول گپ زدن درباره اتفاقات روزهای اخیر کشورند. حرف‌هایشان شبیه سینه سوخته‌هاست. مثل آدم‌هایی که هاج و واج مانده‌اند و باور نمی‌کنند ایرانی فریب بخورد و به مردم کشور خودش آسیب بزند. مرد جوان می‌گوید: «اسرائیل هر خسارتی که نتونست تو جنگ ۱۲ روزه به ما بزنه، هر کشته‌ای که نتونست اون موقع بگیره، اینجا گرفت...» خانمی میانسال سری از توی جمع بیرون می‌آورد و با لحنی مادرانه می‌گوید: «قصه نخور جوون اینجا مملکت امام زمانه. کم نبوده از این فتنه‌ها که خدا به دادمون رسیده.»
حرف‌های‌شان را تلفیق می‌کنم و یاد شعری که در دیوارنگاره بزرگ شهر دیده بودم، می‌افتم. همان که نوشته بود روز سیزدهم جنگ... کمی بعد چند بیت را پیدا می‌کنم و می‌خوانم: چه خوب! چشمه نماندیم و آبشار شدیم/ به رغم سختی صخره ادامه‌دار شدیم/ چنان جواب مهیبی به سنگ‌ها دادیم/ که روی حافظه کوه ماندگار شدیم... ما می‌رنجیم اما خدا با ماست، حرف‌های بانوی میانسال شده قوت قلبی شبیه این شعر: در پشت سر، فرعونیان در پیش رو دریاست/ اما چه باک از این و آن، وقتی خدا با ماست/ روشن به چشم ماست دیروزی که طی کردیم/ چشم انتظار ما پس از این صبح فرداهاست.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.