۱۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۴:۲۹
کد خبر: ۲۰٬۰۲۳

مسئله آمریکا با ایران، پیش از آنکه مسئله‌ای ژئوپلیتیکی یا حتی ایدئولوژیک به معنای رایج کلمه باشد، مسئله‌ای «معرفت‌شناختی» است. نزاع اصلی نه بر سر سانتریفیوژ و موشک، که بر سر «حق تعریف واقعیت» است؛ بر سر اینکه چه کسی مجاز است جهان را تفسیر کند، آینده را معنا ببخشد و نظم مطلوب را در ذهن ملت‌ها بنشاند. از این منظر، آنچه حکیم شجاع انقلاب از آن با تعبیر صریح «بلعیدن ایران» یاد می‌کنند، ترجمان دقیق یک دکترین امنیتی الهیاتی است که در آن، «تسلط بر ادراک جمعی» مقدم بر اشغال سرزمین و حتی فروپاشی ساختارهای رسمی قدرت تلقی می‌شود. آمریکا پیش از آنکه بخواهد ایران را در جغرافیا ببلعد، می‌کوشد آن را در معنا تهی کند؛ زیرا ملتی که معنا را از دست بدهد، خود به استقبال بلعیده‌شدن خواهد رفت.

آگاه: آمریکا در مواجهه با جمهوری اسلامی، پیش از آنکه به دنبال حذف فیزیکی یک نظام سیاسی باشد، درپی استحاله نظام معنایی حاکم بر جامعه ایرانی است؛ پروژه‌ای که ذیل مفهوم «جنگ شناختی» تعریف می‌شود و دقیقا همان نقطه‌ای است که الهیات سیاسی انقلاب اسلامی با راهبردهای امپراتوری مدرن به تقابل می‌رسد. اقرارهای رسمی مقامات آمریکایی طی دو دهه اخیر، به‌ویژه پس از ناکامی گزینه‌های سخت، نشان می‌دهد که مداخله در ایران نه یک فرض توطئه‌محور، بلکه یک سیاست اعلام‌شده است. از اعتراف صریح مایک پمپئو به «حمایت از اعتراضات داخلی» گرفته تا اسناد منتشرشده کنگره آمریکا درباره بودجه‌های کلان برای «آزادی اینترنت»، «توانمندسازی جامعه مدنی»، «رسانه‌های فارسی‌زبان»، «حمایت مالی رسانه‌ای و لجستیکی از معترضان»، «سرمایه‌گذاری سازمان‌یافته بر شبکه‌های اجتماعی»، «هدایت رسانه‌های برون‌مرزی» و حتی «آموزش کنشگران میدانی»، همگی مؤید این واقعیت‌اند که میدان اصلی نبرد، ذهن و ادراک ایرانیان تعریف شده است؛ اینها قطعات پازلی هستند که تصویر «جنگ تمام‌عیار» را کامل می‌کنند. اینجا دیگر بحث نفوذ کلاسیک یا کودتای سخت نیست؛ آمریکا می‌کوشد با مهندسی شناختی، رابطه مردم با مفاهیم بنیادینی چون حاکمیت، دین، امنیت و آینده را دچار اختلال کند.
ابزار این مداخله، شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های برون‌مرزی صرفا به‌مثابه ابزار اطلاع‌رسانی نیستند، بلکه به‌عنوان «سلاح ادراکی» عمل می‌کنند. الگوریتم‌ها، برجسته‌سازی گزینشی بحران‌ها، روایت‌سازی احساسی از مشکلات معیشتی و پیوند زدن ناکارآمدی‌های واقعی به یک چارچوب معنایی خاص، بخشی از این جنگ ترکیبی است. تجربه‌های ونزوئلا، سوریه و بلاروس نشان می‌دهد که الگوی آمریکا در کشورهای هدف، مبتنی بر تخریب «اعتماد شناختی» جامعه به ساختار حاکم است؛ یعنی پیش از فروپاشی اقتصادی یا امنیتی، باید فروپاشی معنایی رخ دهد. در ایران نیز، تحریم اقتصادی دقیقا زمانی به ابزار موثر تبدیل می‌شود که در ذهن جامعه، به‌عنوان نشانه «بن‌بست تاریخی» بازنمایی شود. از همین‌روست که اقتصاد، رسانه، سبک زندگی و حتی زبان، همزمان به میدان کشیده می‌شوند؛ اینها ابزار نیستند، اضلاع یک جنگ واحدند. تحریم، صرفا فشار معیشتی نیست؛ یک عملیات الهیاتی معکوس است. تحریم می‌خواهد این گزاره را در جان جامعه بنشاند که «جهان بدون آمریکا قابل زیست نیست» و «ایستادگی، مساوی با فلاکت است». این همان نقطه‌ای است که اقتصاد، به مکمل جنگ شناختی بدل می‌شود. دشمن نمی‌خواهد نان را فقط کم کند؛ می‌خواهد امید به امکان درست‌شدن را ناممکن جلوه دهد.
اسناد رسمی دولت آمریکا، به‌ویژه در اسناد استراتژی امنیت ملی، صراحتا از پیوند فشار اقتصادی با «تغییر محاسبات مردم» سخن می‌گویند. هدف، تولید نارضایتی کور نیست؛ هدف، القای این گزاره است که «هیچ بدیلی جز تسلیم وجود ندارد». این دقیقا همان نقطه‌ای است که ادعای «تغییر رفتار» فرو می‌ریزد و ماهیت واقعی پروژه آشکار می‌شود: تغییر کلیت نظام معنایی جمهوری اسلامی و در نهایت، حذف ایران به‌عنوان یک کنشگر مستقل تمدنی.
مرور تاریخی رفتار آمریکا از ابتدای انقلاب تا امروز، از کودتای نوژه و حمایت از جنگ تحمیلی گرفته تا جنگ اقتصادی و جنگ روایت‌ها و اکنون مداخله مستقیم در اغتشاشات سازمان‌یافته اخیر، نشان می‌دهد که مسئله، صرفا اختلاف سیاسی یا مناقشه بر سر پرونده‌ای خاص نیست. ایران مستقل، با الهیات سیاسی مبتنی بر توحید، نفی سلطه و کرامت انسانی، اساسا با منطق امپراتوری لیبرال ناسازگار است. به همین دلیل، آمریکا نمی‌تواند به «تغییر رفتار» رضایت دهد؛ زیرا رفتار ایران، برآمده از یک جهان‌بینی است، نه یک تاکتیک مقطعی. تغییر رفتار بدون تغییر باور، در اینجا ناممکن است.
اینجاست که سخن رهبر انقلاب که «هدف و سیاست مستمر آمریکا - و نه فقط رئیس‌جمهور فعلی آن-، بلعیدن ایران و بازگردادن سلطه نظامی، سیاسی و اقتصادی خود بر کشور ماست؛ چرا که کشوری با این وسعت، جمعیت، امکانات و پیشرفت‌های علمی و فناوری آن هم در چنین مرکز حساس جغرافیایی، برای آنها قابل تحمل نیست.» معنای دقیق خود را می‌یابد؛ آمریکا ایران را نمی‌خواهد «مدیریت» کند، می‌خواهد آن را هضم کند.
مدیریت، به‌رسمیت‌شناختن حداقلی از هویت است؛ بلعیدن، حذف کامل آن. ایران مستقل، ایران مومن، ایران دارای افق تمدنی، در دستگاه محاسباتی آمریکا یک خطای سیستمی است. این خطا یا باید اصلاح شود، یا حذف و چون اصلاح ناممکن است، حذف در دستور کار قرار می‌گیرد.
از منظر الهیات سیاسی، این تقابل را باید تقابل «فرعونیت مدرن» با «امت صاحب بصیرت» دانست. فرعون، پیش از آنکه بنی‌اسرائیل را به بند بکشد، آنان را دچار خودکم‌بینی و تردید در هویت کرد: «یسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِنْهُمْ». امروز نیز استکبار جهانی، با تمام ابزارهای تکنولوژیک، همان پروژه را در سطحی پیچیده‌تر دنبال می‌کند. اما سنت تاریخ، همان است که قرآن وعده داده: فرعون‌ها، در نقطه اوج تسلط ادراکی، دچار فروپاشی می‌شوند؛ زیرا قدرتی که بر تحریف حقیقت بنا شود، فاقد ثبات وجودی است. بنابراین، فهم گزاره «بلعیدن ایران» بدون توجه به ساحت شناختی و الهیاتی آن، تقلیل یک راهبرد تمدنی به یک منازعه سیاسی سطحی است. آنچه امروز در جریان است، جنگ بر سر «حق تعریف واقعیت» است. اگر این میدان به‌درستی دیده و مدیریت شود، همان‌گونه که تجربه قریب به پنج دهه مقاومت نشان داده، پروژه بلعیدن، پیش از آنکه ایران را در خود حل کند، طراحانش را در باتلاق افول تاریخی فرو خواهد برد به اذن‌الله.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.