مرضیه کیان- خبرنگار: گاهی یک نام، نه فقط یادآور یک انسان، که زخمی عمیق و همیشگی روی قلب یک شهر است و میناب این روزها چنین زخمی بر سینه دارد؛ زخمی باز و سوزان به نام «ماکان نصیری». پسری هفت ساله که روزهاست یادش در ویرانه‌های دبستان شجره طیبه جاری است و نبودنش در هوای سوخته میناب نفس می‌کشد.

ماکان، جاویدالاثر است؛ نه مفقودالاثر

آگاه: یک پلیور آبی مچاله‌شده و یک لنگه کفش ورزشی کرم‌رنگ، تمام آن چیزی است که در روزهای گذشته از زیر آوارهای ماتم‌زده مدرسه بیرون کشیده شد و تنها اثری شد از ماکان؛ تنها کودکی که هیچ‌چیز، مطلقا هیچ‌چیز از پیکر نحیف و کوچکش پیدا نشد. اما در فرهنگ لغات سوگ و شهادت، برای ماکان هرگز نباید از واژه سرد «مفقودالاثر» استفاده کرد؛ او درخشان‌ترین مفهوم «جاویدالاثر» است. این گزارش، روایتی است از سوگ بی‌پایان مادری که هنوز چشم به در دوخته و پدری که میان خاکسترها به دنبال نشانه مادرزادی پسرش می‌گشت؛ روایتی از پر کشیدن مظلومانه کودکی که نامش برای همیشه جاودانه شد.


تفاوت دردی که مفقود است با نامی که جاوید می‌ماند
وقتی پای حرف‌های مادرش می‌نشینی، دست‌هایش بی‌اختیار می‌لرزد؛ نگاهش روی یک نقطه ثابت می‌ماند؛ انگار در جایی دور، پسر کوچکش را می‌بیند که با کیف مدرسه‌اش می‌دود و می‌گوید «مامان نگاه کن، امروز منو تشویق کردن.» مادر ماکان هنوز همان تصویر را در ذهنش نگه داشته؛ همان لبخند، همان چشم‌ها، همان معصومیت بی‌پایان. در ادبیات روزمره ما، شاید به کسی که پیکرش به آغوش خانواده برنگشته است بگویند مفقودالاثر؛ اما این واژه برای ماکان نصیری بی‌انصافی بزرگی است. مفقود یعنی گم‌شده، یعنی چیزی که دیگر نیست و اثری از آن در جهان باقی نمانده است. 
اما ماکان گم نشده؛ ماکان تکثیر شده است. او جاویدالاثر است؛ یعنی اثرش، نامش و مظلومیتش تا ابد در حافظه این خاک زنده خواهد ماند. باید ماندگاری این اتفاق را با تمام وجود درک کرد. وقتی کودکی هفت ساله در کلاس درس، در میان خنده‌های کودکانه‌اش، ناگهان با خشونتی بی‌رحمانه از جهان گرفته می‌شود و حتی ذره‌ای از پیکرش برای تسلای دل مادر برنمی‌گردد، او دیگر یک قربانی ساده نیست، او به یک نماد تبدیل می‌شود. به خدا قسم که معنی واقعی پر کشیدن همین است. ماکان پر کشید، آن‌قدر سبک و بی‌وزن که هیچ باری روی زمین از خود به جا نگذاشت، جز یک نام که سنگینی‌اش قلب یک ملت را به درد می‌آورد. مادرش در یکی از برنامه‌های بزرگداشت شهدای میناب می‌گوید: «من طاقت نداشتم پسرم را به خاک بسپارم و خدا حرفم را شنید.» این جمله به تنهایی کافی است تا دنیا لحظه‌ای از حرکت بایستد و در برابر عظمت این سوگ سکوت کند.

صبح نهم اسفند؛ آخرین بوسه‌های یک فرشته
سیروس نصیری، پدر ماکان، با صدایی که هنوز رگه‌هایی از ناباوری و لرزش در آن موج می‌زند، روزها را مرور می‌کند. او و همسرش چهار فرزند داشتند که ماکان کوچک‌ترین، شیرین‌ترین و آخرین آنها بود. عقربه‌های ساعت به ۶ صبح روز نهم اسفند اشاره می‌کرد. مادر ماکان، مثل تمام مادرهای عاشق، از خواب بیدار شد. لباس‌های فرم مدرسه را که شب قبل با دقت شسته بود، اتو زد و با وسواسی مادرانه به تن ماکان پوشاند. روزهایی که ماکان به مدرسه می‌رفت، هیچ‌وقت عادت نداشت در خانه صبحانه بخورد. اما آن روز، انگار همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت. به مادرش گفت گرسنه است. چند لقمه نان خورد و حتی تکه‌ای نان را هم از مادر گرفت تا با خودش به مدرسه ببرد. ماکان روز آخر را با برادر بزرگ‌ترش به مدرسه رفت. وقتی می‌خواستند با موتور از خانه دور شوند، ماکان مدام به عقب برمی‌گشت و از دم در برای مادرش بوسه می‌فرستاد. پدرش می‌گوید: «نمی‌دانستیم که این آخرین دیدار است و دیگر بچه‌مان را نمی‌بینیم. ماکان پسر مهربانی بود؛ دو سالی می‌شد که به کلاس ژیمناستیک می‌رفت. وقت‌هایی که در حسینیه محل مراسمی بود با ما به آنجا می‌آمد و در هر کاری که به او می‌گفتند کمک می‌کرد. ماه رمضان امسال هم چند روزی که هنوز آن اتفاق نیفتاده بود را به حسینیه می‌رفت.»
اینها خاطراتی است که حالا مثل خنجری بر قلب خانواده می‌نشیند. پسری پرجنب‌وجوش که قرار بود قد بکشد، بزرگ شود و آینده‌اش را بسازد، حالا تنها در قاب عکس‌ها و در خیالات پدر و مادر نفس می‌کشد.
وقتی مدرسه به تلی از خاکستر تبدیل شد
فاجعه خبر نمی‌کند، اما وقتی می‌آید، تمام دنیای یک خانواده را در کسری از ثانیه زیر و رو می‌کند. در روزهایی که هرمزگان آماج حملات وحشیانه بود، مدرسه شجره طیبه میناب با ۱۶۸ دانش‌آموز بی‌گناهش، هدف قرار گرفت.
پدر ماکان لحظات دلهره‌آور آن روز را این‌گونه روایت می‌کند: «روز حادثه من در خانه بودم که یکی از دوستانم ساعت ۱۰:۳۰ صبح به من زنگ زد و گفت برو بچه‌هایت را از مدرسه بیاور. دقایقی بعد، یعنی در ساعت ۱۱:۱۶ دقیقه، از مدرسه با همسرم تماس گرفتند که بیایید و بچه را ببرید. همسرم با سرویس ماکان تماس گرفت که او را به خانه بیاورد. پیش از رسیدن راننده، مدرسه را زده بودند.»
توصیف پدر از لحظه رسیدن به مدرسه، تجسم عینی ویرانی است: «نصف مسیر را رفتیم و چون ترافیک بود، از وسط راه پیاده شدیم و به طرف مدرسه دویدیم. وقتی رسیدیم کلا مدرسه نابود شده بود. در آن لحظه‌های نخست که به مدرسه رسیدیم فقط یک چیز دیدیم؛ خرابی، خرابی، خرابی.»

جست‌وجوی جانکاه میان آوارها و کاورهای شهدا
وحشتناک‌ترین سکانس این تراژدی، زمانی آغاز شد که پدر و مادر باید میان آوارها به دنبال پاره تنشان می‌گشتند. در جریان بمباران مدرسه میناب، پیکر بسیاری از شهدا متلاشی شده بود و تنها با انجام تست DNA شناسایی می‌شدند. کلاس ماکان ۲۳‌دانش‌آموز داشت. آن روز چهار نفر غایب بودند و بقیه همگی به شهادت رسیدند. پیکر همه پیدا شد، جز ماکان.  
پدر می‌گوید: «خیلی هراسان بودم و هر طرفی از مدرسه را دنبال ماکان می‌گشتم. می‌گفتند یک سری از بچه‌ها از ترس فرار کردند. جسد بچه‌هایی را که از زیر آوار بیرون می‌آوردند یکی‌یکی نگاه می‌کردیم؛ کاورهای پیکر شهیدان را نگاه می‌کردیم که ببینیم بچه ما هم بین آنها هست یا نه. الان روزهاست که هیچ اثری از ماکان ما نیست. از ۱۶۸ نفری که در مدرسه میناب شهید شدند فقط پسر ما جاویدالاثر است.»
او در میان سردخانه‌ها، با چشمانی پر از اشک و قلبی مچاله، به دنبال یک نشانه مادرزادی می‌گشت: «پسرم یک نشانه مادرزادی داشت، پوست دستش مثل حالت پولک ماهی بود. همه پیکرهای سردخانه را یکی‌یکی دیدیم، چه آنها که قابل شناسایی بودند و چه آنها که تکه‌پاره بودند، اما نشانی از پسرم پیدا نکردیم. جواب تست DNA هم آمد و کلا منفی بود.»
یک لنگه کفش و پلیوری آبی؛ تمام سهم یک مادر
روز سی‌وهشتم پس از حادثه، پدر با اصرار فراوان توانست دوباره وارد محوطه ویرانه مدرسه شود. در آنجا، در میان فضای سبز کنار آبخوری، برادر همسرش یک لنگه کفش کرم‌رنگ پیدا کرد؛ لنگه کفش ماکان.
درخت‌ها را بریدند، فضای سبز را زیر و رو کردند تا شاید اثری، تکه استخوانی یا نشانه‌ای از پیکر پیدا کنند، اما هیچ چیز نبود. تنها یک پلیور آبی مچاله‌شده و خونی و یک لنگه کفش. این تمام سهم یک خانواده از فرزند هفت‌ساله‌شان شد. ماکان نصیری برای میناب فقط یک نام نیست، او نشانه است؛ نشانه بغض‌های فروخورده مادران این سرزمین، نشانه انتظارهای بی‌پایان.
پدر هنوز در برزخ امید و ناامیدی دست و پا می‌زند: «هنوز از وضعیت ماکان بی‌خبریم؛ من منتظرم خودش بیاید؛ می‌گویم شاید آن روز پسرم از ترس از مدرسه فرار کرده و بیرون رفته باشد.» این انکار واقعیت، همان مکانیزم دفاعی روانی است که پدری داغدار برای زنده ماندن به آن چنگ می‌زند.

ماکان، نماد نقض آشکار حقوق کودکان
نامش ماکان بود و فقط هفت سال داشت. حمله به مدرسه در میناب، نه یک خطای جنگی، که نقض آشکار و بی‌رحمانه حقوق بشر و حقوق کودکان بود. کودکانی که با کیف‌های کوچک و مدادهای تراشیده‌شان به مدرسه رفته بودند تا الفبای زندگی را بیاموزند، اما الفبای خون و آتش را تجربه کردند.
مادر ماکان روزهاست در همان لحظه مانده؛ در همان دعایی که از دلش برخاست و حالا تنها تسلای قلبش شده است. برای او نبودن ماکان، همان‌قدر درد دارد که نیامدن پیکر او؛ اما همین نیامدن و ناتمامی، برایش به امیدی کمرنگ اما زنده تبدیل شده است. میناب خوب می‌داند که روزی شاید زنگ مدرسه شجره طیبه دوباره برای دانش‌آموزان به صدا درآید، صدای خنده کودکان دوباره در حیاط بپیچد و زندگی جریان پیدا کند، اما تا آن روز و تا همیشه، دل یک مادر با یک جمله می‌تپد؛ دعایی ساده، آمیخته با عشقی بی‌نهایت و حسرتی عمیق: «ماکان، مامان، برگرد تو را خدا.»
ماکان نصیری مفقودالاثر نیست؛ او در آسمان میناب پر کشید، در قلب‌های ما ریشه دواند و برای همیشه در تاریخ این سرزمین مظلوم، جاویدالاثر باقی خواهد ماند. او پر کشید تا به دنیا ثابت کند که گاهی یک لنگه کفش کوچک، می‌تواند سنگین‌ترین سند حقانیت یک ملت باشد.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.