آگاه: در سده پنجم، ناصرخسرو سفرنامهای نوشت که دقت و تیزبینی در آن موج میزند. جلوتر که بیاییم هرکدام از پادشاهان و رجل قاجار مانند ناصرالدینشاه و مظفرالدینشاه و امینالدوله دست به کار شدند و سفرهای خود را در ایران و دیار فرنگ نوشتند تا اهالی ممالک محصوره بینصیب نمانند. امتدادش را بگیرید تا صفیر سیمرغ، در کشور شوراها، آزادی مجسمه از محمدعلی اسلامیندوشن و از پاریز تا پاریس محمدابراهیم باستانیپاریزی.
از آن سوی اهالی فرنگ که در سفرنامهنویسی ید طولایی دارند، بهویژه آنان که در ایران بودهاند و درباره آن نوشتهاند، خواندن سفرنامههایشان پر از لطف و سودمندی، نکتهها و رمزگشاییهایی است که کمتر جایی خواهید یافت؛ مانند سفرنامههای مادام ژان دیالافوا، اولریش فون پولاک، انگلبرت کمپفر، ژان شاردن، پیتر دلاواله.
از جنبهای دیگر اهمیت مستند «علف» قومنگاری و مردمنگاری است. آنان که در پژوهش دستی دارند یا بیشتر سمتوسوی پژوهششان کیفی است، قومنگاری را یکی از بهترین روشها میدانند، هرچند از حوصله، وقت و جیب بسیاری خارج است، اما با خروجیها و دادههای آن، چه کارها که نتوان کرد. بزرگترین آیندهپژوهان از الگوریتمها و الگوهای قومی بهره میبرند و حتی خود در میان آنها و با آنها یکی میشوند. قومنگاری نیز مانند هر کار جدی و پژوهشی، نیازمند رعایت اصول است. از نگاه برونیسلاو مالینوفسکی، قومنگار مشهور (۱۹۴۲-۱۸۸۴)، ملزومات آن چنین است: اعلام حضور یا در معرض دید قوم بودن، گزینش گروهی معدود، همنشینی با سوژه (قوم)، یادگیری زبان سوژه، جبران خدمات قوم، اقامت و تماس طولانی با سوژه.
«علف» را سه تن به نامهای مریان کوپر، مارگریت هریسون و ارنست شودساک ساختهاند که در سال ۱۹۲۴ به ایران آمدند؛ جالبتوجه آنکه دولت مرکزی بیخبر از حضورشان بوده است. آنان کوچ بختیاری، آن هم نزدیک به ۵۰ هزار نفر (شاید تنها نشان کثرت باشد) را در فرم و قابی جای دادند. فیلم-گروه، فروتنانه و نمنم عضوی از ایل بختیاری شدند و کوچ-نبرد زندگی را آغازیدند. مسیری که گاه به سنگلاخ میرسید، گاه به دیواری سنگی، گاه رودخانهای غضبناک و گاه تا چشم کار میکرد سفید بود و برف. آنان نیز در این سفر همنفس با طایفه، آسان و دشوار زندگی کوچی را نفس کشیدند. بهراستی چه نام سزاواری؛ «علف» و چه زیرعنوان پرمسمایی؛ «نبرد قومی (ی معرفه) برای زیستن.»
فیلم را به جان دیدم، اندیشیدم، بغض کردم و سکوت و برای تکمیل دانش من کمالگرا، کتاب مستند علف را هم خواندم که به فارسی ترجمه شده است؛ ترجمهای با دستانداز، اما کارراهانداز. مستند در مقدمهای و سه روایت ساخته شده است؛ آغازش مقدمهای است که از بغداد تا نجد میرود تا انتظار و تعلیق بیافریند و مخاطب را گرفتار سازد و با زبان بیزبانی راه دشوار و سوژه دور از دسترس را به بیننده بنمایاند و بگوید «با زحمت و رنج و کوشش بسیار، برای نگاه شما و عطش شناخت شما، دل به بیابان و صحرای بیآبوعلف و کوههای صعبالعبور و کارون خروشان زدهایم، گرسنگی، تشنگی را، بیماری را به جان خریدیم تا جغرافیایی خیالی و افسانهای را در قاب دوربین شکار کنیم.» الحقوالانصاف فیلم با زبانی نمادین بر بیننده منت میگذارد و ما نیز منتش را به جان و دل پذیراییم که بخشی از فرهنگ و هویت ما را پس از صد و اندی سال حفظ کردند و به ما چشانیدند.
بیننویسیهای مستند نیز خواندنی است و آدمی را به اندیشه وامیدارد؛ مثلا جایی همان آغاز نوشته: «همچنان که پیش میرفتیم قرنهای متمادی به عقب باز میگشتیم» و بیننده حکما میداند یا درمییابد که فیلم را اواخر دوره قاجار تصویر برداشتهاند و پیش خود، قبل و بعد از آن زمان و دگرگونی بنیادین را مجسم خواهد کرد.
«علف» از منظر موضوعی، فیلمی بیهمتا یا حتی کممانند نبوده است؛ پیش از آن مستندهای بسیاری، جغرافیاهای ناآشنا و اقوام ناشناخته سرزمینهای دور را، به تصویر کشیده بودند و جدال آنان را با زندگی در مستند خود جای داده بودند. اما چیزی که «علف» را متمایز میکند، ارزشهای دراماتیک آن است. این فیلم تلاش طایفه بابااحمدی از ایل بختیاری را در کوچ سالانه، برای رسیدن به چراگاهی تابستانی نشان میدهد؛ کوچی که با موانع سخت و مرگبار بسیاری روبهرو میشود و سرانجام پیروزمندانه به مقصد میرسد؛ با قابی بسته از حیدرخان، رئیس طایفه، در حال قلیان کشیدن و لبخند رضایت بر لب، در کنار پسر نوجوانش.
و چه نیک گفته است شاعر که «ما را به سختجانی خود این گمان نبود»؛ در پایان این سفر کوتاه درون و برون، دانستم همیشه تاریخ، مردمانی زیستهاند و میزیند که با «اپوش» و «وایو» و دیو «برف» و دیو «آز» جنگیدهاند و هرچه بر سرشان بیاید، باز پنجه در پنجه زندگی میاندازند. جا نمیزنند، پس نمینشینند؛ کنار نمیکشند و نمیبازند. خطر میکنند تا مهتری را، ولو به کام شیر، فراچنگ آورند. به راستی که آدمی در چنین لحظههایی پی میبرد: زندگی نبردی است نابرابر و آن کس برنده میشود که نبازد، نخست خودش را نبازد.
۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۱:۲۳
کد مطلب: ۲۲٬۰۳۰
نگاه نخست به مستند «علف» و سپس خواندن آن دو چیز را پیش چشمم آورد؛ سفرنامهنگاری و قومنگاری. گویی نخستین تمرین نویسندگی، آغازیدن یا آزمودن زور بازوی نوشتن، میتواند سفرنامهنویسی باشد؛ بنگرید قصههای مجید را که هوشنگ مرادیکرمانی از دل سفرهای کوتاه و دراز خود، به تعجیل یا تاخیر نگاشت و البته از تخیل خود لختی رنگی بر آن زد که خریدار بیشتری جذب کند. از دیرباز سفرنامهنویسی در ایران و انیران، مشتاقان و طرفداران پرو پاقرصی داشته است.
نظر شما