فاطیما کریمی_خبرنگار اجتماعی: در اطراف ما افرادی هستند که زندگی‌شان در مسیر کمک به مردم می‌گذرد و همه تلاش آنها ساختن دنیایی بهتر برای همنوعان‌شان است. از این به بعد در روزنامه «آگاه»، به معرفی افرادی خواهیم پرداخت که در این گروه جای می‌گیرند.

مردی که از خاطر ترکمن‌ها نمی‌رود

آگاه: دکتر عبدالجلیل غیادی، پزشک انسان‌دوست و کارآفرینی بود که با دل و جان به مردم خدمت کرد. شاید زندگی عبدالجلیل غیادی و خیلی‌های دیگر بیش از هر چیز یادآور یک واقعیت ساده باشد؛ اینکه بخش بزرگی از تغییرات اجتماعی در ایران، نه از دل پروژه‌های عظیم و شعارهای رسمی، بلکه از سوی آدم‌های عادی شکل می‌گیرد. کسانی که ممکن است عنوان مهمی نداشته باشند، اما در محیط زندگی خود اثر واقعی بگذارند. در کشوری که بسیاری از مناطقش هنوز با کمبود امکانات روبه‌رو است، نقش چنین آدم‌هایی گاهی از ده‌ها برنامه رسمی پررنگ‌تر می‌شود. شاید به همین دلیل است که نام بعضی انسان‌ها پس از مرگ هم از حافظه مردم پاک نمی‌شود چون آنها فقط در یک شغل یا عنوان خلاصه نشده‌اند، بلکه بخشی از زندگی جمعی یک منطقه هستند.

پرده اول
ماندن
بعضی آدم‌ها به جایی می‌روند تا دوره‌ای را بگذرانند و برگردند؛ اما بعضی جاها آدم را نگه می‌دارند. روستای یکه سعود شهرستان راز و جرگلان برای عبدالجلیل غیادی همین‌گونه بود؛ منطقه‌ای دورافتاده در شمال خراسان، با جاده‌هایی که در زمستان زیر برف گم می‌شدند و روستاهایی که فاصله‌شان تا نزدیک‌ترین امکانات درمانی، گاهی اندازه یک اضطراب طولانی بود. او برای گذراندن دوره پزشکی به آنجا رفت؛ یک پزشک عمومی جوان که مثل بسیاری دیگر می‌توانست پس از پایان تعهدش، چمدانش را ببندد و راهی شهرهای بزرگ‌تر شود اما نرفت.
می‌گویند صمیمیت مردم او را نگه داشت. همان سفره‌های ساده، همان چای‌های طولانی بعد از معاینه، همان احوال‌پرسی‌هایی که فقط تعارف نبود. جرگلان کم‌کم برای او از یک محل خدمت، به بخشی از زندگی تبدیل شد.
پزشک جوان فقط دکتر روستا نبود، بلکه آرام‌آرام عضوی از خانواده مردم شد. بیماری که خوب می‌شد، او را در عروسی فرزندش دعوت می‌کرد. مردی که نسخه می‌گرفت، فردا درباره خرید اسب هم با او مشورت می‌کرد. زن قالیباف درد دستش را به او می‌گفت و نقش تازه فرشی را که روی دار انداخته بود نشانش می‌داد.
دکتر غیادی نسخه می‌نوشت، اما فقط دارو تجویز نمی‌کرد؛ او در میان مردم زندگی می‌کرد.

پرده دوم
دشت، اسب و مرد ترکمن
اگر جرگلان را با چیزی بشناسند، یکی‌اش باد است و دیگری اسب. اسب ترکمن در آن دشت‌ها فقط حیوان نیست؛ غرور است، ریشه است، بخشی از حافظه مردم است. مردان ترکمن هنوز وقتی از اسب اصیل حرف می‌زنند، صدایشان تغییر می‌کند؛ انگار درباره یکی از اعضای خانواده صحبت می‌کنند.
دکتر غیادی این زبان را می‌فهمید. علاقه او به اسب، علاقه‌ای گذرا و تفننی نبود. پایش که به میان پرورش‌دهندگان اسب اصیل ترکمن باز شد، دیگر فقط تماشاگر نماند. او به اسب‌داران کمک کرد، تشویق‌شان کرد و هرجا توانست، کنارشان ایستاد تا این میراث فراموش نشود.
در مسابقات محلی و در دورهمی‌های ساده اسب‌داران، نام دکتر غیادی برای خیلی‌ها آشنا بود. ترکمن‌های گلستان، خراسان شمالی و حتی آن‌سوی مرز در ترکمنستان او را می‌شناختند؛ نه چون مقام دولتی داشت و نه چون سرمایه‌دار بزرگی بود.

پرده سوم
فرش‌هایی که به جهان رسیدند
در روستای دویدوخ همان شهرستان جرگلان، زن‌ها پشت دار قالی فقط فرش نمی‌بافند؛ زندگی می‌بافند.
نخ‌های ابریشم از لای انگشتانی عبور می‌کند که سال‌ها کار کرده‌اند و نقش‌هایی شکل می‌گیرد که هر دو سویش قابل استفاده است؛ فرش‌های دوروی ابریشمی که حالا آوازه‌شان از مرزهای ایران گذشته است.
سال‌ها بود که خیلی‌ها فکر می‌کردند این هنر هم مثل ده‌ها هنر روستایی دیگر، زیر فشار فقر و مهاجرت از بین خواهد رفت ولی دکتر غیادی نگاه دیگری داشت. او فقط به درمان بیماری فکر نمی‌کرد. می‌دانست اگر روستا کار نداشته باشد، اگر زن قالیباف مشتری نداشته باشد، اگر جوان روستا امید نداشته باشد، دردشان بیشتر می‌شود، دردی که با نسخه، خوب نخواهد شد.
او کمک کرد تا برای فرش‌های دویدوخ مشتری پیدا شود؛ مشتریانی بیرون از ایران. راه‌هایی باز شد که پیشتر بسته بود و قالی‌هایی که سال‌ها فقط در خانه‌های روستایی پهن می‌شد، کم‌کم به کشورهای دیگر رفت.
امروز در دنیا دویدوخ را به نام «روستای جهانی ابریشم‌بافی دورو» می‌شناسند؛ اما پشت این عنوان رسمی، قصه آدم‌هایی ایستاده که بی‌سروصدا به یک روستا کمک کردند تا سرپا بماند.

پرده چهارم
مردی که فقط طبابت نمی‌کرد
عبدالجلیل غیادی از آن دسته آدم‌هایی بود که اگر جوانی می‌خواست کاری 
راه بیندازد، دستش را می‌گرفت. اگر کسی سرمایه‌ای نداشت، معرفش می‌شد. اگر خانواده‌ای گرفتار بود، کمک می‌کرد.
در شهرها شاید این کارها کوچک به نظر برسد، اما در مناطق محروم، گاهی یک حمایت ساده می‌تواند مسیر زندگی یک خانواده را تغییر دهد.
او اهل هیاهو نبود. نه عکس یادگاری با کمک‌هایش می‌گرفت و نه از کسی طلبکار می‌شد. بسیاری از کارهایی که برای مردم انجام داد، سال‌ها بعد و از زبان دیگران شنیده شد. او حتی فضای مجازی برای نمایش فعالیت‌هایش نداشت.

پرده پنجم
روزهایی که نفس کم آمد
کرونا که آمد، ترس در خیابان‌ها چرخید و بیمارستان‌ها پر شده بود، غیادی همراه دو نفر دیگر، نزدیک به ۲۴ هزار بیمار را معاینه و درمان کرد؛ عددی که حتی شنیدنش هم خسته‌کننده است.
در روستاها، پزشک فقط پزشک نیست، همه چیز است. باید شبانه راه بیفتد، باید جواب تلفن بدهد، باید به آدم‌هایی امید بدهد که از ترس بیماری خواب ندارند. باید برای خانواده‌ای که اکسیژن پیدا نکرده، فکری کند. باید میان خستگی خودش و اضطراب مردم، باز هم سرپا بماند.
دکتر غیادی ماند. مثل خیلی از پزشکان و پرستارانی که آن روزها فرصت ترسیدن نداشتند، او هم خودش را فراموش کرد. آن‌قدر میان بیماران رفت‌وآمد کرد تا سرانجام همان ویروسی که با آن می‌جنگید، آرام‌آرام به جانش افتاد.
مردی که هزاران نفر را درمان کرده بود، خودش قربانی همان بیماری شد.

پرده ششم
بازگشت به گمیش‌تپه در ۶۰ سالگی
سال ۱۴۰۰ او را در زادگاهش، گمیش‌تپه در استان گلستان، به خاک سپردند. بعضی آدم‌ها بعد از رفتن هم تمام نمی‌شوند. نام عبدالجلیل غیادی هنوز در جرگلان شنیده می‌شود؛ در خانه قالیباف‌ها، در میان اسب‌داران، در خاطره بیمارانی که نیمه‌شب در خانه‌شان را زده بود و در ذهن جوان‌هایی که روزی به کمک او کاری برای خودشان راه انداختند.
او نه وزیر بود، نه مدیرکل، نه صاحب قدرتی بزرگ.
فقط پزشکی بود که در منطقه‌ای محروم ماند و تصمیم گرفت سهم خودش را از زندگی مردم کم نکند.
شاید همین، مهم‌ترین بخش ماجرا باشد؛ اینکه گاهی بزرگ‌ترین تغییرها را آدم‌های عادی رقم می‌زنند. آدم‌هایی که بدون بودجه‌های عظیم، بدون تریبون‌های رسمی و بدون ادعای نجات دنیا، فقط کار خودشان را درست انجام می‌دهند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.