آگاه: در صف پرداخت، وقتی سبد خریدم را روی نقاله گذاشتم، سنگینی نگاههایی را حس کردم که مثل تازیانه بر پوستم مینشست. در سبد من، چند بسته نسکافه خودنمایی میکرد؛ کالایی که برای من بیشتر درمان میگرنم هست تا یک کالای لوکس، اما در برابر چشمان پدری که با وسواس، پولهای مچاله شدهاش را برای خرید یک پیاله ماست صد بار میشمرد، شبیه به یک دهنکجی طبقاتی بود. در آن نگاهها، خشم بود و نفرت؛ زمزمهای خاموش که میگفت: «آسمان زر نریخته به سرش / یا خودش دزد بوده یا پدرش» این آغاز شکنجه است؛ جایی که طبقه متوسط باوجدان، میان چرخدندههای بیعدالتی له میشود.
از سفرههای مشترک تا ویترینهای وقیح
ما نسل سال ۵۷ هستیم. ما طعم جنگ را چشیدهایم و معنی «کمبود» را در تک تک سلولهایمان ذخیره کردهایم. اما چرا در دهه ۶۰، با وجود تمام سختیها و صفهای طولانی، کسی از «نفرت» لبریز نبود؟ پاسخ در یک کلمه است: «توزیع عادلانه رنج». در آن سالها، اگر قحطی بود، برای همه بود. اگر صف بود، بنز و پیکان در کنار هم میایستادند. مردم از «فقر» نمینالند؛ فقر اگر عمومی باشد، تبدیل به حماسه ملی برای بقا میشود. آنچه امان مردم را بریده، «فرق» است.
امروز ما با پدیدهای مواجهیم که من آن را «ویترینیسم وقیح» مینامم. در حالی که بخش بزرگی از جامعه برای «قوت لایموت» میجنگد، عدهای نوکیسه که ثروتشان نه محصول نبوغ و زحمت، که ثمره «موجسواری بر مصیبتها» و رانتهای پیچیده است، با خودروهای میلیاردی در خیابانهای پر از چاله مانور تجمل میدهند. این همان جایی است که پیوند اجتماعی میشلد.
سندروم بستن سنگ و گشودن سگ
در ادبیات کهن ما مثلی است که امروز بر کالبد اقتصاد ما بهشدت صدق میکند: «سنگ را بستهاند و سگ را گشاده». سنگهای بسته، همان قوانین دستوپاگیری است که اجازه نمیدهد نانآور شریف، نان حلال به خانه ببرد. مالیاتهایی که از جیب کارمند و کارگر پیش از دریافت حقوق کسر میشود، اما راه فرار برای کلانسرمایهداران بیهویت باز است.
از سوی دیگر، «سگهای رها»، مفسدان و غارتگرانی هستند که در آشفتهبازار تحریم و جنگ اقتصادی، به جان معیشت مردم افتادهاند. چطور میتوان انتظار داشت مردمی که پای انقلاب و جنگ ایستادهاند، امروز شاهد باشند که فرزندانشان در جنگ نابرابر «فرصتها» بازنده باشند؟ قرار نبود از دل محرومیت عدهای، اشرافیت جدیدی زاده شود که حتی لرزه جراحیهای اقتصادی را در برجهای عاج خود حس نکند.
عدالت، تنها راه بقا
نویسندگان و بهاصطلاح روشنفکران ما باوجود مشاهده این همه حماسه و شکوه در رفتار اجتماعی مردم، هنوز هم در داستانها و فیلمها و سریالهایشان در پی روایت معتادها و دزدها هستند و اینکه «این باید بمیره» و... تا به خیال خودشان اثرشان «عمق» پیدا کند، اما عمق فاجعه در آن دزدی نیست که از دیوار بالا میرود؛ عمق فاجعه در «بیعدالت ساختاری»ای است که عزت نفس یک ملت را هدف گرفته است. مردم ایران ثابت کردهاند که آدم روزهای سخت هستند، به شرط آنکه بدانند این سختی، پلهای برای غارت عدهای دیگر نیست. مقابله با این بیعدالتی، نه با سخنرانیهای اخلاقی، بلکه با «شفافیت رادیکال» و «نظام مالیاتی عادلانه» ممکن است.
زخمی که بر جان همه است
من برای فهمیدن درد مردم، نیازی به «مجروح شدن» ندارم؛ من از سال ۵۷ تا به امروز، نبض این جامعه را در دست داشتهام. آدم بیرگی نیستم که به سبد خرید پرم نگاه کنم و از خالی بودن دست دیگری شرمگین نشوم. هشدار من به سیاستگذاران این است: فردا دیر است. وقتی خشم، جایگزین امید شود و وقتی «تفاوت» تبدیل به «تبعیض» شود، سرمایه اجتماعی به یغما میرود. عدالت، صدقه نیست که به مردم بدهیم؛ عدالت، خونی است که باید در رگهای جامعه جریان داشته باشد تا پیکره این وطن زنده بماند.
نظر شما