۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۲۲:۵۴
کد مطلب: ۲۲٬۲۶۱

کتاب، خواننده جان ماست

کتاب؛ این دانای دوست‌داشتنی

جعفر علیان نژادی _ آگاه مسائل فرهنگی

واقعیت بینامتنی، یکی از انواع وقایعی است که تا حد زیادی ناشناخته مانده است. دلیلش هم آن است که هیچگاه مواجهه ما با کتاب عملی از سر میل شدید به خواندن نبوده است. مثلا هیچگاه درست متوجه نشدیم، کتاب‌ها هستند که ما را می‌خوانند نه ما.

آگاه: ما معمولا کتاب‌ها را چیزهای بی‌جانی کنار افتاده گوشه کشوهای شلوغ یا خزیده به کنج کتاب‌خانه‌های خاک‌گرفته می‌دانیم که باید سراغشان برویم، از تنهایی درشان بیاوریم و غبار از سر و رویشان بزداییم. یا اینکه از سر اجبار و ضرورت بازشان کنیم تا نمره بیاوریم و از یک پله به پله بعدی مدارج تحصیلی برسیم. نه کتاب این است، نه ما کتاب خوانیم. کتاب جان دارد زیاد هم جان دارد، حتی بیشتر از ما. ما ناخواسته به‌دلیل مواجهه غلط با کتاب، جنبه مهمی از واقعیت را کنار زده‌ایم. واقعیت مکتوب!  کتاب‌ها وزن زیادی از وقایع را لابه‌لای سطور و کلمات خود حمل می‌کنند. به نحو غافل‌گیرانه‌ای تنها وقتی کتابخوان می‌شویم که کتاب‌ها ما را برگزینند و برای رسیدن به این لحظه نیاز یه یک جابه‌جایی اساسی داریم. جابه‌جایی کتاب و خواننده. بگذارید ما کتاب باشیم و کتاب خواننده ما. نویسنده این سطور سی و چند سالی از زندگی خود را در غربت و جدایی از واقعیت بینامتنی سپری کرد تا به تجربه جابه‌جایی کتاب و خواننده رسید. همه رمز این جابه‌جایی در معرض انتخاب کتاب‌ها قرار گرفتن است. اسم این ایده را کتاب‌گیری با قلاب یا خواستگاری از کتاب گذاشتم. باید خود را در معرض دید کتاب‌ها قرار دهید تا آن کتابی که شما را به خود می‌خواند صید کنید، یا بهتر بگویم آن کتاب خود را به قلاب شما بیندازد یا اینکه اصلا شما را صید کند. کتاب چنین موجودی است، فقط باید در معرضش قرار بگیرید، نه یک‌بار دوبار، بلکه چند ده بار، با چند ده آزمون و خطا،‌ تا بالاخره به آن برسید. کتابی که در این مواجهه تصادفی شما را برمی‌گزیند یا رخ می‌نماید، دست بر قضا همان است که میل شدیدی به خواندن شما دارد. همین که برش می‌دارید، ارتباط برقرار می‌شود، غریزه خواندنتان را بیدار می‌کند، رشته اتصال و سرنخ جابه‌جایی را به دست‌تان می‌دهد. تازه وقتی شروع به خواندش می‌کنید، کم کم متوجه می‌شوید اصلا این شما نبودید که در معرض کتاب‌ها قرار گرفتید، آنها سال‌های سال جلوی شما مانور می‌داده‌اند، قندی در دلتان آب می‌کرده‌اند، گاهی دلشوره‌ای شیرین در دلتان می‌انداخته‌اند، اما به چنگتان نمی‌افتاده یا فراچنگتان نمی‌گرفته است. حالا کتاب این دانای دوست‌داشتنی شما را یافته و با میل شدیدی چشم بر کلمات جان شما انداخته و ذره ذره بدون هیچ عجله‌ای شروع به خواندنتان کرده است. کتاب این است و اصلاح رابطه با کتاب چنین است و تا زمانی که وارد چنین رابطه‌ای نشویم، فی‌الواقع کتابی نخوانده‌ایم، تنها مفاهیمی را به زور و با صد جور خواهش و تمنا در ذهنتان فرو کرده‌ایم. کتاب خواننده جان ماست،‌ این‌دانای دوست داشتنی، همین...

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.