آگاه: شاهنامه، بر خلاف تصور تقلیلگرایانه، نه مجموعهای از افسانههای پیشینیان، که «دستورالعمل بقای ملی» است؛ متنی که در آن، مرز میان اسطوره و واقعیت چنان درهم میتند که «رستم» از دل زمان برمیخیزد و در کالبد مدافعی در عصر موشک و پهپاد حلول میکند! اما حقیقتی گزنده در این میان نهفته است: حماسه، هرچند به عظمت کوهستانهای البرز باشد، اگر در آینه «روایت» صیقل نخورد، در معرض فرسایش زمان و تندباد تحریف قرار میگیرد. اینجاست که ضرورت بنیادین «بعثت هنرمندان» بهعنوان تالی منطقی و گسستناپذیر «بعثت مردم» آشکار میشود؛ رسالتی تمدنی که وظیفه آن، تبدیل شور گذرای میدان به شعور پایدار فرهنگی است.
بعثت هنرمندان، نه یک فراخوان اداری برای تولید آثار فرمایشی، بلکه یک برانگیختگی هستیشناختی است. ضرورت این بعثت از آنجا ناشی میشود که هر حماسه بزرگی در غیاب روایت صادقانه، به «بایگانی خاموش تاریخ» سپرده میشود. هنرمند در این تراز، نه یک صنعتگر تکنیکزده، بلکه «دیدهبان معنا» ست. او باید درک کند که در عصر «جنگهای شناختی» و «مخشوییهای سیستماتیک»، خلأ روایت او را دشمن با روایتهای وارونه پر خواهد کرد. اگر حماسه حضور مردم در برابر «ضحاکوشان» بینالمللی به زبان هنر ترجمه نشود، آیندگان این سرزمین، قهرمانان خویش را نه در آینه حقیقت، که در قابهای غبارآلود رسانههای متخاصم خواهند جست. لذا بعثت هنرمندان، عمل صیانت از «حافظه تاریخی» ملتی است که در میانه آتش، از هویت خویش پاسداری کرده است. چرا رهبر انقلاب از تعبیر «بعثت» برای هنرمندان استفاده میکنند؟ بعثت، یک برانگیختگی درونی و رسالتی قدسی برای دگرگونسازی جهان است. هنرمند در لحظه کنونی، تنها یک «تولیدکننده اثر» نیست؛ او «دیدهبان هویت» است. این هنر، باید از ساحت تزیینی و انتزاعی خود خارج شده و به مقام «زبان گویای میدان» نائل آید؛ زبانی که در عین وفاداری به زیباییشناسی، حامل «حقیقت عریان مقاومت» باشد. پیوند میان این بعثت با خیزش ملت، پیوندی انداموار است. هنر نباید خود را در برج عاجی دور از تلاطمهای کوچه و خیابان تعریف کند. نسبت هنرمند با مردم، نسبت «کلمه» با «روح» است. وقتی ملتی در لحظهای سرنوشتساز، تمامیت ارضی و اصالت فرهنگی خویش را در قمار عشق و خون به میدان میآورد، هنر مکلف است که «اراده ملی» را تبیین کند. هنر مبعوث، هنری است که بتواند «صدای میدان» باشد، نه لزوما با فریاد، بلکه با دقتی میکروسکوپی در ثبت جزئیات ایثار و لایههای پنهان شجاعت. این بعثت یعنی هنرمند، دوربین، قلم و قلمموی خویش را به امتداد آن دستانی تبدیل کند که در سنگرهای دفاع، پرچم مقدس ایران اسلامی را برافراشته نگه داشتند. کنش فرهنگی در این ساحت، تنها یک بازنمایی نیست، بلکه یک «کنشگری راهبردی» است که با تثبیت الگوهای قهرمانی، مانع فروپاشی ذهنی جامعه در برابر هجمههای ناامیدکننده میشود.
برای ماندگاری این خیزش عظیم، باید از قالبهای سنتی و کلیشهای عبور کرد. ثبت خاطرات و روایتهای میدانی، خمیرمایه اولیه هر نهضت فرهنگی است، اما ماندگاری در «زیستجهان معاصر» مستلزم بهرهگیری از جادوی سینما، ظرفیت بیپایان هنرهای تجسمی و نفوذ بیبدیل رسانههای دیجیتال است. مستندسازی از «تجربههای زیسته» و ثبت خردهروایتهایی که مجموعا کلانروایت اقتدار ایران عزیز را میسازند، باید با تکنیکهای نوین قصهگویی گره بخورد. موسیقی باید طنینانداز حماسهای باشد که نه فقط گذشته، بلکه «آینده» را میسازد. در این مسیر، ادبیات پایداری باید فراتر از گزارشهای رسمی، به سمت «رمان تمدنی» حرکت کند؛ رمانی که در آن، تقابل حق و باطل، نه در انتزاع، که در متن زندگی روزمره ایرانی مقاوم، تصویر شود. فضای مجازی نیز نه یک تهدید، بلکه باید بهعنوان «خاکریز خط مقدم» نگریسته شود که در آن، قطعات کوتاه هنری، وظیفه شکستن محاصره تبلیغاتی دشمن را بر عهده دارند. لذا بازگشت به فردوسی در این مقطع، نه یک عقبگرد باستانگرایانه، بلکه یک «بازآفرینی انقلابی» است. حماسه امروز ملت ایران، در واقع جلد جدیدی از شاهنامه است که با جوهر خون و تکنولوژی نوشته میشود. اگر فردوسی با واژه، ایرانیت را از اضمحلال نجات داد، هنرمند امروز باید با «روایتگری چندرسانهای»، ایران را در برابر تجزیه ذهنی و جغرافیایی بیمه کند. مفاهیم قهرمانی در جهان معاصر، نیازمند ترجمهای بصری و شنیداری برای نسل جدیدی است که در محاصره ابرقهرمانهای پوشالی هالیوود قرار دارد. ما باید نشان دهیم که «رستم زمانه» کسی است که در آزمایشگاههای نانو، در اتاقهای فرمان پهپادی و موشکی و در صفوف فشرده همدلی اجتماعی، با «دیوان زمانه» میجنگد. این بازآفرینی، نیازمند فهم عمیق سنت و تسلط کامل بر ابزار مدرن است؛ ترکیبی که میتواند حماسه را از تاقچههای موزهها به متن آگاهی نسل جوان منتقل کند. در نهایت، بعثت هنرمندان آزمونی بزرگ برای عیار تعهد اهل فرهنگ به موجودیت «ایران» است. مسئله امروز، یک مسئولیت تاریخی در قبال خون سیدالشهدای انقلاب و شهدای دیگری است که برای حفظ این جغرافیا بر زمین ریخته شده است. هنری که در برابر حماسه مردم سکوت کند یا به لکنت بیفتد، در تراز این تمدن نیست. ما نیازمند یک «نهضت فرهنگی تهاجمی» هستیم؛ نهضتی که زیبایی را در خدمت حقیقت قرار دهد و با سلاح روایت، پیروزیهای میدان را در تالارهای اندیشه و حافظه بشری تثبیت کند. این راه، راه تبدیل «حادثه» به «تاریخ» و «تاریخ» به «اسطوره» است. هنرمندی که در این بعثت مشارکت میکند، در واقع در حال نوشتن سطری از آن «کتاب ماندگاری» است که نامش ایران است؛ ایرانی که ثابت کرده است هرگاه ضحاکی بر دوش زمانه مار میپروراند، از میان همین مردم، کاوههایی با درفش هنر و ایمان برمیخیزند تا روایتگر ابدی روشنایی بر تاریکی باشند. این آن مسئولیت تمدنی است که هنر ما را به بعثتی نوین فرا میخواند؛ بعثتی که میوه آن، شکوه خللناپذیر روایتی است که هیچ طوفانی را یارای لرزاندن آن نخواهد بود.
نظر شما