آگاه: القصه، فردا عید سعید غدیر خم است و دل این حقیره، در بند سالگرد آن روز پرالتهاب گرفتار. پارسال در چنین روزی، درست یک روز مانده به غدیر، آسمان تهران ما محل تاختوتاخت و بارش شوم پهپادها شد و داغهای گرانی بر جریده دل ایران ثبت افتاد.
تهران! درد و بلایت به جانم! امروز در این ایستگاه چهارم از روایتهایم، قصهای تازه برایت آوردهام تا راز آن روزهای خونین پارسال روشنتر شود. تو که قد کشیدن این بچهها را در کوچه پس کوچههایت، در پناه مساجد و تکیههایت دیدهای، خوب میدانی چه درهای نابی زیر خروارها خاک آرمیدهاند و چه جوانمردانی برای آرامش امروزت، جان شیرین در طبق اخلاص نهادهاند. امروز نمیخواهم از شلوغی بازارها، ازدحام بیامان خلق و دود و دم خیابانهایت سیاهه بنویسم. میخواهم دستت را بگیرم و ببرم به یک حیاط باصفا؛ خانهای که هنوز عطر خدا میدهد و در و دیوارش، مرثیهخوان جوانی است که خندههایش، قوت قلب و روشناییبخش دل مادر بود. میخواهم به عنوان یک زن راوی، برای تمام عالم مکتوب کنم که چه شیربچههایی روی خاک تو قدم برداشتهاند و برای حفظ ناموس، دین و وطن، مردانه سینه سپر کردهاند. من از تو توقع داشتم با این بچهها مهربانتر باشی، اما انگار رسم فلک غدار این است که بهترین شکوفهها را زودتر دستچین کند.
نقل امروز من، حکایت جوانی است از تبار نور و روشنی. مادرش با قلبی مالامال از یاد حق و صلابتی که ریشه در ایمانی راسخ دارد، کلام را آغاز میکند. پیش از هر حرفی، آیه ۲۳ سوره احزاب را روی لبهایش زمزمه میکند و از مردانی میگوید که بر سر عهد خود با پروردگارشان صادق ماندند. بعد با چشمهایی که هم دلتنگی مادرانه در آنها موج میزند و هم غرور، از پسری میگوید که متولد سال ۱۳۷۷ بود. پسری که از همان اوان طفولیت، رنگ و بوی آسمان داشت. انگار حضرت باریتعالی در وجود این طفل، روحی از جنس حماسه و عرفان دمیده بود. از همان بچگی، حواسش به آب وضو و وقت ادای فریضه بود. صدای اذان که در محله میپیچید، سعید کوچک با اشتیاقی وصفناپذیر به سمت سجاده میشتافت. او در مدرسههای اسلامی و مدرسه شهدا تلمذ کرد. همان جا بود که معلمها به فراست دریافتند این نوجوان، مال این دنیای دون نیست و عاقبت کارش به خیر و رستگاری ختم میشود.
ایام گذشت و سعید بزرگ شد. قد کشید و شد یک جوان رعنا که دیدنش دل میبرد. دغدغهاش شرع بود و ولایت. پای ثابت بیرقهای عزای سیدالشهدا(ع) بود و عشق اباعبدالله در شریانهایش جریان داشت. همین عشق به جهاد و شهادت باعث شد تا مسیر زندگیاش را با بصیرت تمام انتخاب کند؛ رفت به مکتبخانه نظامی و دانشگاه تا سرباز جانبرکف وطن باشد. لباس پاسداری را که به قامت بست، انگار آن رخت را از ازل برای قد و بالای او بریده بودند. دو سال و هشت ماه پیش از پرواز آسمانیاش، رخت دامادی به تن کرد. در انتخاب عیال، پی ظواهر فریبنده دنیوی نبود؛ فقط و فقط یک گوهر برایش ارج داشت: ایمان، اصالت و ولایتمداری. در همان مجالس اول خواستگاری، صادقانه به همسرش گفت که طریقی که در پیش گرفته، راهی است که منزلگاه آخرش شهادت است. از او پرسید که آیا پای این مسیر صعب و پرمخاطره میایستد؟ همسرش که همکفو و همرأی او بود، این عهد را به جان خرید. سعید غایت آمالش جنگ رودررو با صهیونیستها بود و در محافل خانوادگی، مدام از حلاوت شهادت سخن میراند.
اما بشنوید از روز واقعه؛ روزی که تقویمها روی بیست و پنجم خرداد قفل شدند. درست در همان روزی که باران پهپادهای دشمن بر سر شهر میبارید و ما در آستانه عید غدیر بودیم؛ درست مثل امروز. مادر پس از سالها فراق، زائر عتبات عالیات و کربلای معلی شده بود. از زیارت ارباب مراجعت کرده و راهی ولایت شده بود تا به والده پیر و چشمانتظارش سر بزند و سوغات تبرکی کربلا را به دستش برساند. در همان احوالات بود که خبر آوردند تهران هدف کینه قرار گرفته و سعید مجروح شده. دل مادر دلسوخته گواهی میداد که قصه فراتر از یک جراحت ساده است. وقتی هراسان و با چشمانی اشکبار خودش را به پایتخت رساند، دید میوه دلش در محله پیروزی تهران، در پی حمله موشکی همان دشمنی که همیشه آرزوی نبرد با او را در سر میپروراند، غرق در خون شده و به آسمان پر کشیده. غدیر پارسال، برای محله پیروزی و خاندان عقیقی، رنگ خون گرفت و داغش تا ابد بر سینه ما نشست.
حالا این مادر، با صلابتی که کوهساران را آب میکند، محکم ایستاده. اشکهایش را برای خلوتهای شبانه و مناجاتهای سحرگاهی گذاشته و مدال افتخار شهادت جگرگوشهاش را به سینه آویخته. او با صدایی رسا رو به کفر جهانی فریاد میزند که با این خونهای مطهر، شجره طیبه انقلاب جان تازهای میگیرد و دشمنان هیچ غلطی نمیتوانند بکنند.
۱۳ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۰:۱۹
کد مطلب: ۲۲٬۷۵۱
مرضیه کیان، خبرنگار: نزدیک به چهار هفته است که راوی احوالات شهدای قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س) شدهام. مخاطبان جریده من میدانند که هر هفته، ورقی تازه از این دفتر گشاده میشود و به قدر وسع قلم و دواتم، از مردمان بیادعای این آب و خاک برایتان مینویسم. فیالحال در منزلگاه چهارم، نوک قلمدانم به نام پاسدار شهید «سعید عقیقی» متبرک شده است.
نظر شما