آگاه: جنگ سوم که ایران را در مواجههای بیسابقه و پیروزمندانه با رژیم صهیونیستی و ایالات متحده قرار داد، فقط یک رویارویی از نوع جنگ سخت نبود. پساجنگ، برخلاف برخی تصورات تقلیلگرایانه، تنها دوران بازسازی دیوارهای فروریخته، نیروگاههای بمبارانشده یا تمدید توافقات موقت دیپلماتیک نیست. این دوران، فصلی از نوسازی معنا، مرهم نهادن بر زخمهای میهن و بازآفرینی هویتی است که در طوفان آتش و تعلیق شکل گرفته است. جامعه ایرانی که هفتهها میان بیم و امید، زندگی زیر سایه پدافندها را تجربه کرد، امروز در آستانه گذاری تاریخی ایستاده است؛ گذاری حیاتی از منطق بقا به راهبرد توسعه و خودآگاهی ملی. در این میان، جستوجوی نقشه فرهنگی جدید کشور نشان میدهد که نهتنها تعاریف سنتی از اقتدار دچار دگرگونی شده، بلکه لنگرگاههای هویتی جامعه نیز در حال بازتعریف بر محور نام شریف ایران هستند.
نخستین نشانه این دوران جدید، تغییر نگاه آشکار در تولیدات فرهنگی و بازتعریف راهبردهای هویتی با تکیه بر مفهوم ایرانمحوری است. سالها سیاستگذاری رسمی فرهنگی کشور تا حدی در دایرهای از دوقطبیهای تصنعی محصور مانده بود؛ اما جنگ سوم ثابت کرد که در لحظه تهدید تمامیت ارضی، آنچه جامعه را منسجم و استوار نگه میدارد، احساس تعلق عمیق به کلانروایت حفظ خاک و بقای تاریخی ایران است. این درک تازه، مدیران و برنامهریزان فرهنگی را متمایل/ ناگزیر! کرده تا برنامههای خود را از قالبهای تک ساحتی قبل به سوی بازطراحی بر محور میراث مشترک ایرانی، زبان فارسی و پیوندهای تمدنی سوق دهند. تلاش برای احیای دیپلماسی فرهنگی از طریق همگرایی با کشورهای ایران فرهنگی، بازتعریف گردشگری به عنوان نمادی از اقتدار ملی و مرمت بناهای تاریخی آسیبدیده با اولویت هویتی، همگی گواه این تغییر مسیر هویتی هستند. در این اتمسفر، تولیدات هنری از تئاتر و سینما گرفته تا صنایع دستی محلی، دیگر نه از بالا به پایین، بلکه از بطن جامعه و با بازنمایی عشق به این جغرافیا متولد میشوند. تبلور این رویکرد به معنای معرفی تصویری تازه از ایران به جهان است. در این تصویر تازه، قدرت ملی فقط در توان دفاعی خلاصه نمیشود و در ثروت فرهنگی، جاذبههای تمدنی و ظرفیتهای گفتوگویی آن ریشه دارد. این تغییر رویکرد، واکنشی هوشمندانه به شرایط ژئوپلیتیک جدید است که در آن، صیانت از مرزهای فرهنگی به اندازه حراست از مرزهای جغرافیایی اهمیت دارد.
انقلاب معرفتی در خیابان و زایش دوباره هویت ملی
تغییر جدی دیگری که پساجنگ با خود به ارمغان آورده، وقوع پدیدهای است که برخی تحلیلگران اجتماعی از آن با عنوان انقلاب معرفتی یاد میکنند. پیش از وقوع جنگ، محاسبات بیگانگان بر این فرض استوار بود که شکافهای اجتماعی عمیق و فاصله میان جامعه و حاکمیت، با نخستین جرقههای درگیری نظامی به فروپاشی درونی منجر خواهد شد. اما آنچه در خیابانهای شهرهای ایران به منصه ظهور رسید، محاسبات مهاجمان را با بنبست جدی مواجه کرد. حضور خودجوش و یکپارچه طبقات مختلف مردم برای دفاع از تمامیت ارضی، تجلی یک اراده ملی بینظیر بود که وحدتی بینظیر را رقم زد.
این انقلاب معرفتی به روشنی نشان داد که بازآفرینی هویت ملی دیگر نمیتواند پروژهای حذفی، دستوری یا محدود به یک سلیقه خاص باشد. انسجام پایدار بعد/حین جنگ تنها زمانی تداوم مییابد که دایره تعریف ایرانی فراتر از قالبهای رسمی، تمام تکثر و تنوع جامعه را به رسمیت بشناسد. در این جغرافیای هویتی تازه، منتقد و معترض، خانوادههای شهدا و آسیبدیدگان، کارآفرین ضرردیده از بحران، کارمندهایی که تعدیل شدند، سربازان وطن و حتی دانشجویی که در تردید مهاجرت است اما در لحظه خطر دلش برای بقای ایران میتپد، همگی به عنوان ارکان این ملت بزرگ به شمار میروند. نادیده گرفتن این تکثر اجتماعی و تلاش برای بازگشت به قالببندیهای محدود، جامعه را از یک منبع امنیت به میدان فرسایش تبدیل خواهد کرد. این زنگ خطری است که نخبگان و مسئولان باید با رواداری، مدارا و گشایش به آن پاسخ دهند.
حکمرانی فرهنگی بدون ساختمان در حضور ظرفیتهای مدنی و حلقههای میانی
در این میانه، حوزه حکمرانی فرهنگی کشور نیز نیازمند تحولی بنیادین در روشها و ساختارهاست. جنگ سوم این درس مهم را به جامعه داد که نگاههای بروکراتیک سنتی و دستگاههای رسمی فرهنگی در زمانه بحران به دلیل کندی، هماهنگیهای سخت و اصرار بر رویکردهای کنترلگرانه کارایی لازم را ندارند. جنگ در عمل به ساختار اجرایی، حکمرانی بدون ساختمان را آموخت. یعنی تکیه بر ظرفیتهای مدنی، کنشگران مردمی و شبکههای خودجوش اجتماعی که در لحظات خطر، سریعتر و کارآمدتر از هر سازمان رسمی به میدان آمدند و تابآوری جامعه را حفظ کردند.
برای پایداری در دوران پساجنگ، صنایع فرهنگی باید از الگوهای انحصاری و نظارتهای دستوپاگیر فاصله گرفته و به سمت مردمیسازی واقعی و استفاده از ظرفیت بیبدیل «حلقههای میانی» حرکت کنند. حلقههای میانی همان تشکلهای نخبگانی، نهادهای غیردولتی و هستههای خودجوش جوانی هستند که نقش واسطه را میان مردم و حاکمیت ایفا میکنند و انضباط و پیشرفت را به حرکتهای عمومی تزریق میکنند. با سپردن امور فرهنگی به دست مردم و عبور از ساختارهای ناکارآمد اداری، نهتنها مشارکت اجتماعی افزایش مییابد، بلکه خلاقیت و پویایی به رگهای جامعه برمیگردد. این چرخش ساختاری به معنای باور به این اصل است که جامعه خود بهترین صیانتکننده از فرهنگ خویش است و حاکمیت باید نقش تسهیلگر و حامی را بر عهده بگیرد.
گذشته، حال و افقهای فردا
با این همه، پرسش این است که چه میزان از این راه پرفرازونشیب، در حال انجام است یا در آینده رخ خواهد داد؟ حقیقت این است که مسیر بازسازی هویتی و فرهنگی، مسیری خطی و هموار نیست و تحلیل زمانی آن نمایی واقعبینانه از وضعیت فعلی کشور به دست میدهد. در بخش تحققیافته که به گذشته نزدیک برمیگردد، ما شاهد شکلگیری یک همبستگی عمیق و ملی در لحظات بحران جنگ بودیم؛ معجزهای اجتماعی که محاسبات بیگانگان درباره شکنندگی ایران را برهم زد و پتانسیل عمیق تابآوری ملت را آشکار ساخت. مردم با ایستادگی بینظیر خود امنیت کشور را بیمه کردند و سنگ بنای اولیه بازآفرینی هویت ملی را در بستر واقعیتهای میدان گذاشتند.
در بخش در حال انجام که مربوط به شرایط حال حاضر است، چرخهای بازسازی در ابعاد ملموستر به حرکت درآمدهاند. دانشگاهها به عنوان پیشرانان اصلی بازسازی جامعه، آستین همت بالا زدهاند تا با برگزاری فراخوانهای پژوهشی متمرکز بر ابعاد اجتماعی جنگ و اعتراضات، فرهنگ تابآوری را در میان نسل جدید تقویت کنند. در حوزه سیاستگذاری عمومی، اقدامات عملیاتی برای مرمت میراث تاریخی آسیبدیده آغاز شده است. همچنین تشکیل ستادهای حمایت از سرمایهگذاری برای جهش گردشگری پساجنگ و توجه به اقتصاد روستایی از طریق توسعه فناوری و صنایع دستی در حال پیگیری است تا اقتصاد معیشتی خانوادهها در پیوند با فرهنگ بومی احیا شود.
اما چالش اصلی و کارزار واقعی در بخش آینده رخ خواهد داد. جایی که کشور باید از بقای صرف عبور کرده و به سمت ارتقا و توسعه گام بردارد. این عبور نیازمند تحولی ژرف در نگاه حکمرانی به مردم است. تحولی که سیاستگذاری فرهنگی را از ابزار کنترلگرانه مدیریت افکار عمومی، به پروژه ملی بازسازی واقعی رابطه با جامعه هدایت کند. این ترمیم بزرگ و حیاتی با شعارهای تبلیغاتی و بیانیههای اداری رخ نخواهد داد. جامعهای که هزینه سنگین جنگ را با شکیبایی پرداخته، در آینده انتظار دارد که حق انتخاب معنادار داشته باشد، گردش مستمر نخبگان را ببیند، از صداقت رسانهای بهرهمند شود، طعم عدالت را بچشد و نقدهای مصلحانهاش شنیده شود.
سرانجام یک راهبری تمدنی
در نهایت، باید پذیرفت که پساجنگ زمانهای به مراتب حساستر، لغزندهتر و پیچیدهتر از دوران جنگ است. آتشبس در میدان هرگز به معنای پایان چالشها نیست، بلکه آغاز فصلی است که در آن، پایداری یک کشور با کیفیت پیوند میان مردم و ساختارهای قدرت سنجیده میشود. اگر جامعه پس از جنگ نشانهای از ترمیم واقعی، گشایش سیاسی و به رسمیت شناخته شدن تکثر خود نبیند، سرمایه اجتماعی انباشته شده در روزهای سخت به سرعت دچار فرسایش میشود. پساجنگ باید میدان همکاری همهجانبه برای ساختن آینده باشد و نه رقابتهای فرساینده بر سر تفسیر گذشته.
ایران امروز، با تکیه بر فرهنگ غنی، ظرفیتهای مدنی بیشمار و روح مقاوم خویش، آماده است تا از ویرانههای یک بحران تحمیلی، عمارتی نو از اقتدار ملی، رواداری اجتماعی و نوزایی فرهنگی بنا کند؛ نوزایی بزرگی که لنگرگاه اصلی آن عشق بیدریغ به نام شریف ایران و ایمان به توانمندیهای درونی ملت است.
نظر شما