آگاه: این تصویر آشنای محرم ماست؛ پر از شور و پر از شیون. اما بیایید برای لحظهای از این سوگ مدام، از این مرثیههای جانسوز و اشکهای روان فاصله بگیریم. بیایید کربلا را از پس پرده ضجهها تماشا کنیم؛ از زاویهای که در آن، حسین بن علی (ع) نه یک قربانی صرف، بلکه بزرگترین آموزگار «آزادگی» در تاریخ است. در سال ۶۱ هجری، روزی که طواف خانه خدا نیمهکاره رها شد تا طوافی بزرگتر در شنزارهای تفتیده عراق رقم بخورد. امامی که با تمام هستیاش، با زنان و کودکان و پیر و جوان، راهی مسلخ عشق شد تا به جهان بفهماند زیستن زیر سایه ستم، شرنگی است که تنها با اکسیر حریت شیرین میشود. این روایتی است از آن حج ناتمام و آن قیام تمامعیار؛ روایتی از جنس رهایی از خود.
اینجا مکه است، اما بوی توطئه از لابهلای پردههای کعبه به مشام میرسد. مردی احرام بسته است، اما نگاهش به جای کعبه، به افقهای دوردست دوخته شده است. زمزمه «لبیک اللهم لبیک» در گلویش میشکند. او میداند که اگر بماند، قداست حرم با خونش شکسته خواهد شد. پس احرام حج را به عمره مفرده بدل میکند. تاریخ مینویسد «حج ناتمام»، اما در حقیقت، او تمامیت حج را در دل بیابانهای عراق جستوجو میکرد. امام از مکه خارج شد، چیزی که نباید اتفاق میافتاد، اتفاق افتاد. حاجیان متعجباند؛ چرا پسر فاطمه (س) در روز ترویه، روزی که همه به سوی منا میروند، پشت به قبله کرده و رو به مسلخ میرود؟
پاسخ در یک کلمه نهفته است: «آزادگی» او نمیخواست خونی در امنترین نقطه زمین ریخته شود که حرمت خانه خدا بشکند. او میرفت تا کعبه را در قلب تاریخ بنا کند. شواهد تاریخی میگویند او از ابتدا میدانست که این مسیر، بازگشتی ندارد. بلکه فراتر از این: او میدانست که در نهایت، نه تنها خودش، که تمام خانواده و یارانش – از شیرخواره ۶ ماهه تا پیرمرد ۷۰ ساله – بر خاک کربلا خواهند افتاد. میدانست حرمله، تیر سه شعبه را به گلوی علیاصغر (ع) خواهد نشاند. میدانست شمر، بالای نیزه بردن سر مبارکش را به تماشا خواهد گذاشت. میدانست خرابههای شام، آخرین نفسهای رقیه (س) را خاموش خواهد کرد. اما با همین علم، از مکه بیرون زد. نه از سر ناچاری، که از سر انتخاب. چون او آمده بود تا ماجرای جدیدی در تاریخ بنیان بگذارد؛ ماجرایی که قرار نبود در یک نبرد تمام شود. او با علم به شهادت، در ماههای حرام، مکه را ترک کرد تا نشان دهد وقتی پای دین و حریت در میان باشد، حتی مناسک حج نیز در برابر نجات حقیقت، رنگ میبازند. او رفت تا این ماجرا را به جریان مقاومت در طول تاریخ تسری بدهد.
کاروانی از جنس زندگی؛ با زنان و کودکان
صدای زنگوله شترها در سکوت صحرا میپیچد. بوی خاک باراننخورده، بوی دلشورههای مادرانه، بوی زیر گلوی نوزادی ۶ ماهه... این یک اردوی نظامی نیست. سرداران این سپاه، تنها شمشیرزنانی ستبرسینه نیستند؛ در میانشان دخترکانی با گوشوارههای لرزان و زنانی با چادرهای خاکآلود دیده میشوند. چرا حسین (ع) خانوادهاش را به این مهلکه آورد؟
اگر هدف تنها جنگیدن و کشته شدن بود، چه نیازی به حضور زینب (س) و رقیه(س) بود؟ اما قیام او از جنس دیگری بود. او با علم به اینکه قرار است همه این عزیزانش – از این دخترکانی که هنوز معنای مرگ را نمیفهمند تا آن پیرمردانی که انتظار آرامش آخر عمر را میکشند – در این سفر به شهادت برسند، باز هم رفت. چون او نمیآمد برای یک پیروزی نظامی زودگذر؛ او میآمد تا قضیهای درست کند، ماجرایی که تا ابد الهامبخش باشد. او میخواست این ماجرا تسری پیدا کند به جان هر انسانی که طعم بند را چشیده و میخواهد آزاد شود. به همین دلیل است که امروز، در غزه، در گوانتانامو، در میانمار، هر جا که انسانی در بند ظلم فریاد میزند، نام حسین (ع) و کربلا تکرار میشود. آن ماجرا، از مرزهای زمان و مکان عبور کرده و تبدیل به «جریان مقاومت» شده است. او با زن و بچه، کوچک و بزرگ رفت تا به دنیا ثابت کند این یک طغیان کور قدرتطلبانه نیست. این یک هجرت خانوادگی برای حفظ شرافت است. حضور خانواده، تضمین ماندگاری پیام عاشورا بود. حسین(ع) میدانست که خونهای ریخته شده در کربلا، اگر پیام آوری نداشته باشد، در همان شنزارهای داغ مدفون خواهد شد. او رفت تا در تاریخ ثبت کند که برای آزادگی، باید از تمام دلبستگیها گذشت؛ حتی از تماشای قد کشیدن کودکان، حتی از آرامش آغوش خانواده.
آزادی در برابر آزادگی؛ رهایی از قفس تن
خیلیها در کوفه و مکه آزاد بودند. زندانی در کار نبود، غل و زنجیری بر دست و پایشان بسته نشده بود. اما آیا «آزاده» هم بودند؟ تفاوت آزادی و آزادگی در همین نقطه تاریخی خود را نشان میدهد. آزادی یعنی رهایی از اسارت بیرونی، اما آزادگی یعنی رهایی از اسارت خویشتن، از شهوت، از طمع، از ترس و از بندهای حقیر دنیا.
قرآن میفرماید: «زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ وَ الْقَناطیرِ الْمُقَنْطَرَةِ...» یاران حسین (ع) در کربلا، از تمام این زینتهای دنیوی عبور کردند. عبیدالله بن حر جعفی را به یاد بیاورید؛ مردی که خیمهاش در مسیر امام بود. اسبش را به امام پیشنهاد داد اما جانش را دریغ کرد. او آزاد بود، اما آزاده نبود. اسیر جان خویش بود، اسیر ترس از مرگ. در مقابل، یارانی بودند که بندهای وابستگی را یکی پس از دیگری بریدند. آنها دلبسته همسر، فرزند و مال دنیا نبودند و همین رهایی، به آنها قدرتی داد که در برابر لشکری تا بن دندان مسلح، با لبخند به پیشواز شهادت بروند.
زیبایی در دل خون؛ نگاهی از ورای ضجهها
«مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا...» این جمله، قلب تپنده عاشوراست. زنی داغدیده، بر بلندای تپهای ایستاده و به جای آنکه از درد فرو بریزد، از زیبایی میگوید. وقتی از سوگ و تسلیت بیرون میآییم، تازه این زیبایی رخ مینماید. زیبایی مردی که تیرها بر بدنش مینشینند، اما روحش هر لحظه اوج میگیرد. زیبایی نمازی که در میانه باران نیزهها خوانده میشود، بیآنکه ذرهای ترس در تکبیرهایش بلرزد.
این فصل حرم، یک چیز دیگر است. دل آدم از هم میپاشد، خرد میشود، اما نه از غصه که از عظمت این روحها. انسان در برابر حرارت این آزادگی ذوب میشود. کربلا محلی برای زاری صرف نیست؛ کربلا مدرسهای است که در آن یاد میگیریم چگونه انسان باشیم. چگونه زیر بار ظلم نرویم، حتی اگر به قیمت از دست دادن سر باشد.
آقاجان، دل ما را مصفا گردانید
امروز، ماییم و این روزهای محرم. ماییم و دستهایی که بوی زبر روزمرگی گرفتهاند. پاهایی که در مرمرهای خنک حرمها میلغزند اما دلهایی که هنوز درگیر مادیات و امورات دنیوی و هزار وابستگی دیگرند. ما اسیریم؛ اسیر ترسهایمان، اسیر قسطها، اسیر قضاوتها.
بیایید در این روزهای ابتدایی محرم، وقتی بوی پیراهن مشکیها فضا را پر میکند، فقط به سینهزنی اکتفا نکنیم. بیایید از خود بپرسیم: آیا ما هم مثل همان عبیداللهبن حر جعفی، آزادیم اما آزاده نیستیم؟ آیا اسیر وابستگیهای کوچکی نیستیم که نگذاشتهاند حتی قدمی به سوی آزادگی برداریم؟ از امام حسین (ع) بخواهیم ما را به حقیقت حریت بازگرداند. یا اباعبدالله... به حق همان روستاییهای صاف و سادهای که با کفشهای پاره به دیدارت میآیند، به حق همانهایی که شام نان و پنیر میخورند اما دلشان به وسعت آسمان است... لطفا بروید در تنظیمات قلبهای زنگزده ما؛ دل ما را مصفا گردانید.
ما دلمان برای انسان بودن، برای «آزاده» بودن تنگ شده است. ما ملک بودیم و فردوس برین جایمان بود؛ کربلا به یادمان میآورد که چگونه میتوان دوباره پرواز کرد، بیهیچ باری بر دوش، سبکبال و رها. حقیقت عاشورا همین است: بریدن از خاک و پیوستن به افلاک.
برای عمق بیشتر، نگاهی به «حماسه حسینی، جلد دوم»
اگر از پس این پرده شور و احساس، به دنبال روایتی ژرف، مستند و روشنگر هستید، باید به سراغ نوشتههای استاد شهید مرتضی مطهری بروید.
کتاب «حماسه حسینی» مجموعهای است سه جلدی که جلد اول آن شامل سخنرانیها و جلد دوم مشتمل بر نوشتهها و یادداشتهای استاد درباره حادثه کربلاست. عناوین جلد اول عبارتند از: حماسه حسینی، تحریفات در واقعه تاریخی کربلا، ماهیت قیام حسینی، تحلیل واقعه عاشورا، شعارهای عاشورا، عنصر امر به معروف و نهی از منکر در نهضت حسینی و عنصر تبلیغ در نهضت حسینی. اما آنچه برای بحث ما حیاتی است، در جلد دوم میگذرد. مطهری در این یادداشتها – که بعضیها فقط چند سطرند اما عمیق هستند – بارها به این حقیقت اشاره میکند که نهضت حسینی یک قیام صرف برای شهادت یا پیروزی نظامی نبود، بلکه «طرح یک ماجرای جدید تاریخی» بود.
خواندن این کتاب، مثل تماشای همان کربلاست، اما از پشت عینک یک اندیشمند روشنبین که ذرهای از هیجان راستین عاشورا کم نمیکند، بلکه آن را از ورطه تحریف به ساحل حقیقت مینشاند.
نظر شما