۲۶ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۲:۲۴
کد مطلب: ۲۳٬۰۹۹

مرضیه کیان، خبرنگار: تصویرها بزرگ بودند و مبهوت‌کننده؛ یک‌راست زل می‌زدند توی چشم‌هایت. همین نگاه خیره کافی است تا وسط هیاهوی میدان تجریش، قدم‌هایت سست شود و روزت به هم بریزد.

چــشمان میــناب

آگاه: حباب‌ها بالای سرم یکی‌یکی شکل می‌گیرند، ورم می‌کنند و می‌ترکند... این چشم‌های معصوم کیستند؟ زنگ تفریح‌شان چه شد؟ ذهن خیال‌پرداز من هزار جا می‌رود و پر می‌کشد سمت فاجعه مدرسه «شجره طیبه» میناب و دانش‌آموزان شهیدی که زیر آوار کینه ماندند. احساس سوختن به تماشا نمی‌شود، اما این چیدمان هنری با نام «چشمان میناب» که به همت رضا گلپایگانی، سازمان زیباسازی شهرداری و موسسه سوره امید برپا شده، کاری می‌کند که داغ‌شان زنده بماند. تمرکز بر چشم‌ها به عنوان پنجره روح، روایتی است بصری تا جنایت تلخ کودک‌کشی آمریکا و اسرائیل هرگز فراموش نشود. سوال‌ها مثل تاول جوانه می‌زنند؛ عکس‌های اولیه‌ای که مهران پندار و علی‌نقی نجاری‌پور در همان روزهای نخست از پرونده‌های خاکی بیرون کشیدند، حالا چطور به این اینستالیشن عظیم و میخکوب‌کننده بدل شده‌اند؟ این گزارش روایتی است از همین قاب‌های بی‌قرار.

عادت کرده‌ایم برای کوچک‌ترین خراش روی پوست‌مان یا برای ترمیم یک تار موی آسیب‌دیده، روزها وقت بگذاریم و دنبال مرهم باشیم؛ اما زخم‌های بزرگ تاریخ، مرهمی جز حقیقت ندارند. حقیقت آن روز در میناب، چیزی شبیه به یک کابوس بی‌انتها بود. ساعت ۱۰ صبح، هوای شرجی جنوب سنگین‌تر از همیشه بود. بچه‌ها تازه داشتند دفترها را می‌بستند که آسمان دهان باز کرد. حمله نخست، نیمی از ساختمان دو طبقه را بلعید. بوی باروت با خاک و خون درآمیخت. دیوارهایی که تا دیروز با عکس سیب و مدادرنگی تزیین شده بودند، حالا روی سر رویاها آوار شده بودند. در هول و ولای پس از انفجار اول، وقتی مدیر مدرسه با دستانی لرزان دانش‌آموزان باقیمانده را به نمازخانه پناه داد و والدین سراسیمه در راه رسیدن به جگرگوشه‌های‌شان بودند، فاجعه دوم رخ نمود. شلیک دوم، بی‌رحمانه و دقیق، همان نقطه پناه را هدف گرفت. انگار زمین دهان باز کرده بود تا همه چیز را ببلعد. بوی تشباد و خاکستر تمام شهر را گرفته بود. یک شهر ماند و مویه‌های غریبانه مادرانی که در کوچه‌ها، شرجی اشک‌های‌شان تمامی نداشت.

جست‌وجوی چهره‌ها در میان پرونده‌های خاکی
در آن حجم از ویرانی و کتاب‌سوزی خاموش، پیدا کردن چهره واقعی شهدا کاری شگرف و در واقع، خشت اول تمام یادبودهای بعدی بود. وقتی پیکرها تکه‌تکه شده باشند و کوچه‌ها پر از صدای ناله و شروه‌خوانی باشد، نمی‌توان در خانه داغداران را کوبید و عکس طلبید. اینجاست که مهران پندار و علی‌نقی نجاری‌پور، دو هنرمند دغدغه‌مند جنوبی، در همان روزهای پرالتهاب آستین بالا زدند و بار اصلی و اولیه این مسئولیت سنگین را به دوش کشیدند. کار پایه‌ای و حیاتی این دو هنرمند بود که مسیر را برای خلق آثار بعدی هموار کرد.
مهران پندار درباره آن روزهای نفسگیر و خلق هسته اولیه تصاویر می‌گوید: «البته درباره بخش چشم‌ها و طراحی‌ای که در میدان تجریش اجرا شد، باید با طراحان همان کار صحبت کنید و آن بخش گرافیکی کار من نبود. اما کاری که ما انجام دادیم، پایه‌گذاری، آماده‌سازی و استخراج عکس‌های شهدا بود. ما از همان روزهای اول، عکس بچه‌ها را جمع‌آوری و احیا کردیم. در واقع تمام عکس‌هایی که بعدها به دست هنرمندان دیگر رسید و در جاهای مختلف دیده شد، دقیقا همان عکس‌هایی بود که ما استخراج و آماده کرده بودیم.»
او با اشاره به سختی‌های کار در آن اتمسفر سنگین می‌افزاید: «واقعا نمی‌شد در آن وضعیت سراغ خانواده‌ها رفت. خانواده‌ها حال و شرایط بسیار بدی داشتند. تنها منبعی که در اختیار داشتیم، آموزش و پرورش بود. عکس‌هایی که داشتیم، عمدتا عکس‌های پرونده مدرسه بچه‌ها بود. بچه‌ها ۹ یا ۱۰ ساله بودند، اما عکس‌هایی که در پرونده‌شان وجود داشت، مربوط به سن هفت سالگی‌شان بود. کیفیت خیلی از عکس‌ها پایین بود؛ بعضی‌ها اسکن‌شده و بسیار بی‌کیفیت بودند. ما ناچار شدیم به صورت شبانه‌روزی روی آنها کار کنیم. بخشی را با فتوشاپ ارتقا دادیم و بعضی را هم با کمک هوش مصنوعی بازسازی کردیم تا برای استفاده و طراحی‌های بعدی قابل انتشار شوند.» زمان تنگ بود و بغض‌ها فشرده. حدود روز چهارم یا پنجم بود که این آرشیو ارزشمند، با تلاش مشترک مهران پندار و علی‌نقی نجاری‌پور مهیا شد. تصاویری که گاه با اعتراض خانواده‌ها به دلیل شباهت نداشتن خروجی هوش مصنوعی با واقعیت چهره فرزندان‌شان روبه‌رو می‌شد، اما با صبوری این دو هنرمند اصلاح و جایگزین شد تا در نهایت، دقیق‌ترین آرشیو چهره شهدا متولد شود و بعد در اختیار طراحانی چون نادران و گلپایگانی قرار گیرد تا آنها بتوانند آثارشان را بر پایه این تصاویر خلق کنند.

از میناب تا تجریش؛ سفر یک بغض متواتر
مفاهیم اصیل، درست مانند نامه‌های تاریخی که از دل میدان مین و آتش گذشته‌اند تا به دست ما برسند، راه خود را پیدا می‌کنند. عکس‌های ترمیم‌شده دخترکان شجره طیبه، در خود میناب به نمایش درآمدند تا گواهی بر این مظلومیت باشند، اما این پایان راه نبود. این عکس‌ها توسط نصرالله از هیات هنر تهران دریافت شد تا به پایتخت برسد. در تهران، این تصاویر به دست عباس نادران، تهیه‌کننده سینما و رضا گلپایگانی، طراح و ایده‌پرداز، رسید.
در مواجهه با این حقیقت تکان‌دهنده، عباس نادران ابتدا ایده تمرکز بر چشم‌ها را پیش برد و سپس رضا گلپایگانی، با درک عمیقی از مفهوم اصالت و درد، ایده اجزای صورت را پرورش داد. او نمی‌خواست یک اثر هنری بازاری و «های‌کپی» بسازد که با نمادهای گل‌درشت پر شده باشد. او می‌خواست آن پیکرهای تکه‌تکه شده در زیر آوار شجره طیبه را در کالبد یک تصویر عریان به رخ بکشد.

تکه‌های صورت و چشم‌هایی که میخکوب می‌کنند
رضا گلپایگانی در تشریح فرآیند زایش این ایده می‌گوید: «جرقه اولیه این کار در روزهای اول پس از فاجعه در یک فضای غیرارگانی و دلی زده شد. دوستانم در جلسه‌ای برای کاری پیرامون کودکان میناب گرد هم آمده بودند. آنجا بحث بر سر این بود که چگونه می‌توان این فاجعه را به تصویر کشید. ایده اصلی یعنی تکه‌تکه کردن چهره‌ها، محصول یک فرآیند دو هفته‌ای در ذهن من بود.»
او با اشاره به واقعیت عریان جنگ که هیچ نیازی به اضافات ندارد، ادامه می‌دهد: «این تصمیم مستقیما از واقعیت تلخ ماجرا نشأت می‌گرفت. پیکرهای این کودکان به دلیل شدت انفجار و شرایط موجود، کاملا سالم نبودند و پیکرهای بسیاری از آنها به دلیل گمنامی و عدم امکان آزمایش دی‌ان‌ای، در قبور دیگران پنهان شده بود. من می‌خواستم این تکه‌تکه شدن را در چهره‌ها نشان دهم. صورت‌ها را به چند بخش تقسیم کردم؛ مثلا زیر چشم یا زیر بینی را با فاصله‌ای دو سانتی‌متری جدا کردم. گاهی جای فک و پیشانی را جابه‌جا می‌کردم، اما چشم‌ها را سر جای اصلی‌شان نگه می‌داشتم تا با مخاطب گره بخورد.»
راز ماندگاری یک مفهوم، در دست‌نخوردگی آن است. چشم‌ها، زلال‌ترین پنجره به سوی حقیقت‌اند. گلپایگانی درباره انتخاب نام اثر می‌گوید: «با اینکه تمام اعضای صورت را تغییر داده بودم، اما در نهایت آن چیزی که بیش از همه مخاطب را درگیر می‌کرد، چشم‌ها بود. چشم، نافذترین بخش صورت است. وقتی مخاطب به تصویر نگاه می‌کرد، آن گره‌خوردگی عاطفی در نقطه چشم‌ها به اوج می‌رسید؛ به همین دلیل نام اثر را «چشمان میناب» گذاشتیم.»

هنر در برابر مرثیه؛ سادگی معصومانه
انسان در برابر درد بی‌پناه است و اگر هنر نتواند این درد را بدون شعارزدگی بازتاب دهد، به همان کالای بنجل بدل می‌شود. گلپایگانی درباره پرهیز از شعار می‌گوید: «من فکر می‌کنم سادگی در بیان، عامل اصلی موفقیت این کار بود. ما سعی کردیم از افکت‌های پیچیده، پرچم‌های سیاسی، یا نمادهای مستقیم که ذهن مخاطب را به سمت شعارهای سیاسی می‌برد، فاصله بگیریم. اجازه دادیم چهره بچه‌ها حرف خودشان را بزنند. هر چه المان اضافه می‌کردیم، آن سادگی و قدرت انتقال پیام از بین می‌رفت.» وقتی اثر در میدان تجریش اکران شد، حتی کسانی که ربطی به گفتمان‌های رسمی نداشتند، در برابر آن زانو زدند. زیبایی وحشتناک جنگ، بدون سانسور، در برابر چشمان شهروندان پایتخت قرار گرفت تا فراموش نکنند در جنوب، در آن روزهای گرم و شرجی، چه بر سر نخل‌های نورسته آمد. اما آیا این چشم‌های تکه‌تکه شده، به شهر خودشان، به میناب داغدار هم بازمی‌گردند؟ رضا گلپایگانی معتقد است رسالت هنر در آنجا متفاوت است: «من نسبت به اجرای این طرح در میناب کمی محتاط هستم. پدرم که به آنجا رفته بود، تعریف می‌کرد که در هر کوچه، خانواده‌ای عزادار است و مردم با این فاجعه زندگی می‌کنند. این خانواده‌ها نیاز به زمان و آرامش دارند تا بتوانند این مصیبت سنگین را هضم کنند. پیاده کردن چنین طرحی در میناب، می‌تواند برای خانواده‌های داغدار بسیار سنگین و آسیب‌زا باشد. معتقدم باید برای بیان هنری در آن منطقه، سراغ زبان دیگری رفت که مرهم باشد، نه چیزی که دوباره درد را زنده کند.»
این روایت، قصه چشم‌هایی است که از زیر آوارهای سنگین و دودآلود ساعت ۱۰‌صبح زنده بیرون آمدند تا در شلوغی‌های شهر ما، زل بزنند به چشمان غفلت‌زده ما. چشم‌هایی که متواترند، اصیل‌اند و با هیچ تشکیکی محو نمی‌شوند. روحشان شاد و نگاه‌شان تا ابد بیدار.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.