الناز عباسیان، خبرنگار: زهرا، نازدانه کوچک خانه بهرامی، تنها هفت بهار را دیده بود و کلاس دومی بود. با چادر نمازی که صبح شنبه به دوش انداخت و لبخندی که هنوز در خاطره مادر مانده، راهی مدرسه شد تا برای اولین بار به نماز جماعت برود؛ اما دیگر برنگشت. زینب، خواهر بزرگ‌ترش، کلاس ششمی بود و در همان صبح حادثه، سوره تکاثر را برای پدر زمزمه کرد. آنها پر کشیدند و دشمن داغ‌شان را تا ابد در دل پدر و مادر نشاند.

دو خواهر با هم پرکشیدند

آگاه: مادری که روزهای اول شهادتشان، کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها را می‌گشت و به پارکی می‌دوید که غروب‌ها دخترانش آنجا بازی می‌کردند؛ شاید از ترس بمباران فرار کرده و جایی قایم شده‌اند. اما هر کوچه که تمام می‌شد، داغی تازه می‌نشست بر دلش. پدر اما برای پیدا کردن پیکر زهرا، بیش از ۱۵۰ جنازه را یکی‌یکی دید تا بالاخره به دخترش رسید؛ با همان دو گیره‌ای که مادر به موهایش زده بود و ماسکی که به خاطر آلرژی همیشه روی صورت داشت. در ادامه بخش‌هایی از صحبت‌های پدر و مادر زهرا و زینب بهرامی از شهدای مدرسه میناب را مرور می‌کنیم.

خانواده بهرامی سه دختر داشتند؛ دختر بزرگشان کلاس دهم و دو دختر دیگرشان زینب کلاس ششمی و زهرا کلاس دومی. مادر از زهرا دختر کوچکش می‌گوید، با همان بغضی که در کلامش پیداست: «زهرا، نازدانه کوچک خانه بهرامی، تنها هفت بهار از عمرش گذشته بود و چون زود به مدرسه رفته بود کلاس دومی بود. او با تمام کودکی‌اش، در پس آن نگاه‌های معصوم، روحی بزرگ و مادرانه داشت. پناه دلتنگی‌های من و همدم تنهایی‌های پدرش بود. دخترکم همیشه منظم و آراسته بود. روحش هم لطیف بود. با کوچک‌ترین چیز بغض می‌کرد و اشکش جاری می‌شد. مثل دو خواهر بزرگ‌ترش، شیفته خواندن بود و هیچ هدیه‌ای، عطش جان کوچکش را به اندازه یک کتاب سیراب نمی‌کرد. عاشق خواندن و مرتب کردن کتاب‌ها بود. لذت می‌برد از اینکه کنار خواهرش بنشیند و کتاب‌هایش را با نظم کودکانه ردیف کند. خستگی برای او معنایی نداشت؛ زهرا سراپا شور بود. هرچند سن‌وسال تکلیفش نرسیده بود، اما هم‌نفس با خواهر شهیدش زینب، به نماز می‌ایستاد. با زمزمه‌های کودکانه‌اش قرآن می‌خواند و ذکر می‌گفت. از جزء سی‌ام قرآن، تا آیه ششم سوره تکاثر را بر جان و دل سپرده بود؛ اما حیف که آن تلاوت معصومانه، ناتمام ماند.»

با چادر نمازش آسمانی شد
مادر از خاطره آخرین روزه‌داری دختر کوچکش با تفصیل کامل می‌گوید: «یادش بخیر! ماه رمضان که شد، نمازهای مستحبی شب‌های این ماه را در کنار ما به جای می‌آورد و من و پدرش در بهت این همه شوق نماز خواندن زهرا بودیم. هشتم اسفند روز جمعه بود که روزه گرفت؛ انگار می‌دانست قرار است به زودی مهمان سفره آسمانی‌ها شود. صبح شنبه که شد، با چشمانی لبریز از اشتیاق، چادر نمازش را بر دوش انداخت و با لبخندی که هنوز قاب خاطراتم است، گفت: «مامان! خانم فدوی گفته از امروز ما کلاس‌ دومی‌ها هم می‌توانیم برای نماز برویم.» و حالا، من مانده‌ام و یک دنیا بی‌قراری. این روزها تمام خانه‌ام را جست‌وجو کرده‌ام تا چادر نمازش را بیابم، اما دریغ... همان چادری که او با شوق به سمت مدرسه رفت و دیگر برنگشت.»

زینب؛ پرانرژی، طبیعت‌دوست و مؤمن
صحبت از دختر دوم که می‌شود مادر آه بلندتری می‌کشد. از صحبت‌هایش معلوم است که خاطرات مشترکش با زینب بیشتر است. معلوم است که باید اینطور باشد. دختر بزرگش کلاس ششمی بوده و تجربه هم‌زیستش با مادر بیشتر. خودش می‌گوید: «زینب، دختر پرانرژی من، هوش و ذوقی سرشار داشت. از همان بچگی اهل مطالعه بود و هرچه می‌آموخت، با بیانی شیرین و دلنشین برایمان تعریف می‌کرد. دانسته‌هایش را آن‌قدر با زیبایی و شوق بازگو می‌کرد که آدم محو حرف‌هایش می‌شد. زندگی را سخت نمی‌گرفت. اگر از چیزی دلگیر می‌شد، خیلی زود با همان دل مهربان و پاکش از کنارشان می‌گذشت و فراموش‌شان می‌کرد. عاشق طبیعت بود؛ ساعت‌ها کنار ساحل، دریا، کوه، بیابان و دشت می‌نشست و از این همه زیبایی خداوندی سیر نمی‌شد. در کارهای کلاسی و آزمایش‌ها، با شوقی وصف‌نشدنی شرکت می‌کرد و همیشه با ذوق و علاقه انجام‌شان می‌داد. در خانه هم دست‌پختش برایمان شیرین بود؛ از پختن شیرینی و درست کردن بستنی گرفته تا آماده کردن انواع سالادها، همه را با عشق انجام می‌داد و ما را خوشحال می‌کرد. زینب، دختری بود آگاه به مسائل دینی؛ فرایضش را با شناخت و محبت به جا می‌آورد، نه از سر عادت، بلکه با دل و چه زیبا که آخرین روزهایش را با زبان روزه، با خواندن سوره تکاثر به آسمان سپرد.»

دلتنگی‌های مادرانه
مادر هنوز باور ندارد که دخترانش رفته‌اند. روزهای اول شهادتشان، پا به پای کوچه‌های آشنا را می‌گشت و هر پس‌کوچه‌ای را که می‌شناخت، زیر پا می‌گذاشت. به سمت پارکی می‌دوید که غروب‌ها بچه‌هایش آنجا بازی می‌کردند؛ شاید زهرا و زینب همان‌جا باشند، شاید از ترس بمباران فرار کرده و جایی قایم شده‌اند. اما هر کوچه که تمام می‌شد، هر پارک که خالی از صدای دخترانش بود، داغی تازه می‌نشست روی دل مادر. حالا دیگر می‌داند آنها برنمی‌گردند، اما هنوز هم گاهی کوچه‌ها را نگاه می‌کند به امید یک معجزه؛ افسوس که داغ دخترانش تا ابد در دلش ماند.

خدا بزرگ‌تر از دردهای ماست
مادر با اندوه از لحظه پیدا شدن جگرگوشه‌اش می‌گوید: «جنازه زهرا دیرتر پیدا شد. در بیمارستان دیوانه‌وار دنبال او بودند. پدرش سراسیمه ده‌ها پیکر را می‌گشت و حالش خراب شده بود. یک آن صدای اذان پخش شد. وقتی صدای الله‌اکبر را شنیدم گفتم دخترم تو همیشه می‌گفتی خدا بزرگ‌تر از دردهای ماست. خودت را به ما نشان بده. تا اینکه پیدا شد. زهرا را تازه از آمبولانس بیرون آورده بودند. چون دختر تمیز و مرتبی بود، روی تمام وسایل شخصی‌اش اسم نوشته بود. از روی وسایلش شناختنش. دو تا گیره کوچک که خودم به موهایش زده بودم هنوز روی سرش بود. به خاطر آلرژی که داشت ماسک می‌زد. همون موقع ماسک روی صورتش بود.»

دیدم که موشک به مدرسه اصابت کرد
اسحاق بهرامی، پدر شهیدان زهرا و زینب خاطره آخرین روزی که با دخترانش راهی مدرسه شدند را مدام در ذهنش مرور می‌کند و هنوز مثل زخمی تازه بر دل می‌داند. خودش می‌گوید: «آن صبح حادثه، طبق روال همیشگی، خودم بچه‌ها را به مدرسه رساندم. زینب به سن تکلیف رسیده بود و روزه بود؛ آن روز زودتر از زهرا لباس پوشید و در ماشین منتظر ما نشست. در مسیر کوتاه خانه تا مدرسه، بچه‌ها قرآن حفظ می‌کردند و آن روز هم زینب و زهرا آیه‌هایی را که حفظ کرده بودند، برای من خواندند. وقتی به مدرسه رسیدیم، بچه‌ها را پیاده کردم و خودم به اداره رفتم. حدود ساعت ۱۱ بود که همسرم تماس گرفت و گفت از مدرسه تماس گرفته‌اند و خواسته‌اند بچه‌ها را برگردانیم. تا به سمت پارکینگ رفتم ناگهان صدای انفجار بلند شد. خودم دیدم که موشک به مدرسه اصابت کرد؛ بعد هم موشک‌های دوم و سوم... دو تای آنها مستقیم روی مدرسه فرود آمدند. فقط دعا می‌کردم بچه‌ها قبل از بمباران از مدرسه بیرون آمده باشند؛ اما اینطور نشده بود. پیکر خیلی از بچه‌ها تکه‌تکه شده بود و کاری از دستمان برنمی‌آمد.»

بچه‌هایم بین مجروحان نبودند
پدر از اولین نفراتی بود که به مدرسه رسید و صحنه‌هایی دید که هیچ‌وقت از ذهنش پاک نمی‌شود. او از آن لحظات سخت اینطور می‌گوید: «وقتی رسیدم، فقط آوار دیدم و دیگر چیزی از مدرسه باقی نمانده بود. فاجعه، بسیار سنگین و جان‌سوز بود؛ همه اولیا آمده بودند و مردم شهر هم برای کمک خود را رسانده بودند. اما آنچه می‌دیدیم، فراتر از توان توصیف بود. با چند نفر از اولیا تلاش می‌کردیم آوار را از روی بچه‌ها کنار بزنیم، اما کاری از دستمان برنمی‌آمد. بعد که تعداد زیادی بیل و لودر آوردند، آواربرداری آغاز شد و امدادگران، یکی‌یکی پیکرها را از زیر آوار بیرون کشیدند. من چشم از امدادگران برنمی‌داشتم؛ فقط امید داشتم زهرا و زینب را هم بیرون بیاورند تا دوباره در آغوش‌شان بگیرم. چند نفر از دانش‌آموزان که همراه معلم‌شان زنده اما زخمی بودند، با کمک چند نفر از اولیا پایین آورده شدند. وقتی به مدرسه رسیدم و آن صحنه‌ها را دیدم، دیگر می‌دانستم که بچه‌هایم شهید شده‌اند. بعد از آن، تنها دلخوشی‌ام این بود که شاید از رهبر انقلاب پیامی برسد. اما وقتی روز بعد، خبر شهادت ایشان را شنیدم، این داغ برایم از شهادت بچه‌ها هم سنگین‌تر شد. در آن لحظات، کاری از دست کسی برنمی‌آمد و نیروهای امدادی مشغول کار بودند. بعد از آواربرداری، آمبولانس‌ها پیکر بچه‌ها را به بیمارستان می‌بردند. من هم به بیمارستان رفتم و همه بخش‌ها را گشتم، اما بچه‌هایم بین مجروحان نبودند. هر آمبولانسی که می‌رسید، برای شناسایی می‌دویدم.»

زهرا را بعد از دیدن ۱۵۰ پیکر پیدا کردم
پیکر زینب در حیاط مدرسه پیدا شد. در حالی که آوار روی سرش ریخته و جمجمه‌اش شکسته بود، اما زهرا پیدا نشد. پدر از شناسایی سخت و دردناک دختر کوچک‌ترش می‌گوید: «پیکر دخترم زهرا را روز بعد، صبح زود پیدا کردم. دردناک‌تر از صحنه‌ای که در مدرسه دیدم، حال و هوایی بود که در بیمارستان حاکم بود. وقتی نماز صبحم را در بیمارستان خواندم، با تمام وجود گفتم: خدایا! کمکم کن حتی یک نشانه از دخترم زهرا پیدا کنم تا دست خالی پیش مادرش نروم. بعد به سمت آمبولانسی رفتم که پیکرها را می‌آورد. اما دیگر پیکری در کار نبود؛ فقط تکه‌هایی از اندام‌های بچه‌ها بود. یک‌باره کسی اسم دخترم زهرا را صدا زد. بین بهت و امید، برای لحظه‌ای دلم لرزید؛ با تمام توانم به سمت آمبولانس دویدم. اما وقتی رسیدم، دیدم پیکر بی‌جان زهرا کنار کیف و وسایل مدرسه‌اش قرار دارد؛ همان‌جا، آرام و بی‌صدا. آن روز زهرا درس ریاضی داشت و چینه‌هایش را هم کنار دیگر وسایلش، در کاور و کنار پیکرش آورده بودند. برای اینکه به پیکر زهرا برسم، بیش از ۱۵۰ جنازه را یکی‌یکی دیدم. تا بالاخره به دخترم رسیدم. صورتش و پیکرش تقریبا سالم بود؛ اما بعضی از آن پیکرها اصلا پیکر نبودند. فقط تکه‌ای از بدن بودند؛ یک دست... یک پا... دیدن آن صحنه‌ها برایم از توان زبان بیرون است؛ خیلی سخت بود... خیلی دردناک...»

این جنایت نباید بی‌تقاص بماند
پدر شهیدان بهرامی ادامه می‌دهد: «این جنایت نباید بی‌تقاص بماند. از مسئولان می‌خواهم پیگیر باشند؛ این خون نباید پایمال شود. البته ما ایمان داریم که خدا جبران‌کننده است و یقین داریم که روزی این جنایت پاسخ خود را خواهد گرفت. جای خالی بچه‌ها برای ما و به‌ویژه برای مادرشان، بسیار سنگین است. اما ما خودمان را با یاد مصائب اهل‌بیت (ع) آرام می‌کنیم. من هم به همسرم می‌گویم: ما بچه‌هایمان را از دست نداده‌ایم؛ با شهادت، آنها را برای همیشه به دست آورده‌ایم.»

رسانه‌ها میناب را فراموش نکنند
ماجرای موشک‌باران مدرسه میناب و جان‌ باختن این همه کودک بی‌گناه، هر روز به شکلی در رسانه‌ها بازنشر می‌شود. پدر زهرا و زینب بهرامی می‌گوید: «از رسانه‌ها و خبرنگاران می‌خواهیم صدای خانواده‌های این کودکان بی‌گناه را به سراسر دنیا برسانند و جنایتکاران آمریکایی ـ اسرائیلی را رسوا کنند. اجازه ندهند این فاجعه فراموش شود.»

خوشبختی با داشتن عکس در بین‌الحرمین

دو خواهر با هم پرکشیدند
مادر عکسی برایمان می‌فرستد و با همان لحن پر از احساس می‌گوید: «این عکس را شهریور ۱۴۰۴ در بین‌الحرمین از فرشته‌هایم گرفتم. زینبم چند سال بود که می‌گفت دوست دارم اصفهان و آثار تاریخی این شهر را ببینم. 
قرار بود تابستان سال گذشته برویم اصفهان؛ اما بعد از اربعین، همسرم گفت: «بچه‌ها، من یک سفر کربلا می‌روم و بعد که برگشتم، ان‌شاءالله شما را هم برای گردش می‌برم اصفهان.» تا اسم کربلا آمد، سه دخترم یک‌صدا گفتند: «ما هم می‌آییم کربلا.» بابایشان گفت: «اگر خانوادگی برویم کربلا، امسال دیگر نمی‌توانیم به اصفهان برویم.» اما آنها گفتند: «اشکالی ندارد، ما کربلا را بیشتر از گردش دوست داریم.» و این‌گونه شد که خدا توفیق داد و ما یک‌باره راهی کربلا شدیم؛ چه سفری شد. بچه‌ها با چه شوقی برای زیارت می‌رفتند و در هتل اصلا بند نمی‌شدند. 
زبانشان پر از ذوق بود و دلشان پر از نور؛ «خوشبختی یعنی توی زندگیت امام حسین (ع) داشته باشی... خوشبختی یعنی یک عکس توی بین‌الحرمین داشته باشی...» اینها سرودهای دل دخترانم بود؛ زمزمه‌هایی شیرین که آن روزها از زبانشان می‌شنیدم، و حالا در قاب خاطره‌هایم، به حقیقتی ماندگار تبدیل شده‌اند.»
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.