زهرا داوودنژاد، بازیگر سینما و تلویزیون، رهبر شهید را «انسانی شریف و پهلوانی قوی» توصیف کرد و از پیوند عشق، صبر، ایران، هوش جمعی و بیداری اجتماعی نوشت. در ادامه متن این یادداشت را بخوانید: «من از آغاز یک پرواز بی‌احساس می‌ترسم اما از پایان یک پرواز با احساس هرگز.

آگاه: ای تویی که از هیچ، برنده می‌کنی؛ می‌رسد به مویی ولی پاره نمی‌کنی. می‌زنم فریاد، فریاد عاشقانه‌هایم را در صحراها، در باد؛ ای داد، ای بیداد، کجایی تو، کجایی؟
همه نگاه من و منظرم نسبت به پهلوان تاریخ، سیدعلی خامنه‌ای، در عالمی عاطفی و در آسمان محبت و امنیت اتفاق افتاد. واله به چشم خویشتن دید که این بار، خوانش می‌رود؛ یعنی منیت و تعصب، ندیدن و نشنیدن و نداشتن‌ها می‌رود و جانش از راه می‌رسد و چه بگویم که جز خودت کسی نمی‌تواند آن را ببیند؛ چراکه در جان، شهامت شهادت است.
وقتی عاشق در دل رویایی دارد، فرشته‌ها دائم در کنار اویند؛ چون وقتی به خودت مهر داشتی، جبرا خودت را می‌بینی و می‌شنوی. چون صبوری دانش می‌آورد و این دانش عظیم و جهان‌شمول سیدعلی خامنه‌ای، بی‌شک برخاسته از صبری عظیم‌تر و عمیق‌تر از زخم‌های کاری در جسم و روحش است.
پس دوست داشتن دارای هوش است و هوشمندی تو را صبور می‌کند. حال که هوشمندترین سلول‌های بدن در قلب از مغز هم قوی‌تر است، خلاقیت و نبوغ، راز قلبش است. یک خردمند، یک روشن‌ضمیر، دلیل قادر بودنش ریشه در عشق به رویایی دارد.
ایران درون توست؛ بیدار شو. باورم این است که در این زمان، جامعه به سمت هوش جمعی حرکت می‌کند و این هوش جامع زمانی فعال می‌شود که هر واحد انسان، هر فرد، مسئول است و نقش دارد. از کجا آغاز می‌شود؟ از همان جایی که ایستادی و خانه داری. خانه تو قلب توست و تو مسئول انتشار این عشق هستی.
بخشش را باید زیست کنی و این زیستن، عین رقصیدن و پرواز است. ما باید برای اندیشه‌های مفلسانه، خودمان را ببخشیم. باید ایران را از اسارت جهل آزاد کنیم. ایران ناف زمین است و اگر بیدار نشویم، فقط صورت اسارت تغییر می‌کند ولی ذات اسارت به قوت خودش باقی می‌ماند.
انسان آزاده کسی است که هوشش منطبق بر هوش جمعی است و بر مدار و منش عشق زیست می‌کند. ساده بودن، ساده دیدن و ساده زیستن، عکس واقعی توست و این یعنی تو قائم به خویشتن هستی؛ در حالی که خشم یعنی خاموشی شنوایی. پس دیگر سادگی را از دست می‌دهی و در پیچیدگی‌ها گم می‌شوی. پس در مسیر حقیقت، مشاهده‌گر باشیم.
وقتی بودن خودت را معنا می‌کنی، تمام اسارت‌ها از تو برداشته می‌شود. حضور شعور من در زمان و مکان و حال و اکنون معنا پیدا می‌کند. هر رویا و معنایی هم دارای معماری است و هر معماری، شرایط زمان و مکان خودش را دارد و تو هرگز نمی‌توانی به زور و خواسته خودت این امر را حقنه کنی. تو باید جان معماری خودت، قلبت، شخصیتت و زندگیت را تعمیم بدهی در هر جایی که حضور داری و در اکنون خودت ببینی تو از این ناف زمین، برای آینده‌اش چه تصویری می‌سازی؛ ساختار تو چگونه است و چگونه آن را می‌سازی.
انسانی که بدون رویاست، بدون معناست و مفعول می‌شود. لحظه حال، حظ الهی است و بالاترین سطح ضریب بقاست و اکنون برای من، انسان به اضافه معنا یعنی در الهیت و قدسی بودن خویش قرار گرفتن، نفس کشیدن و زندگی کردن.
آنچه در فرآیند این تجربه زیستی من اتفاق افتاد، از بعد از جنگ ۱۲ روزه تا به الان، این بود که انسانی شریف و پهلوانی قوی از میان این معناها برایم ظهور کرد؛ در حالی که جسم به قول خودش ناقابلش به قلب خاک سپرده شد، اما روح بلند و پرمعنایش، بهانه زنده‌دلی، ایمان، باورمندی، همدلی، اتحاد و یکدلی، استقلال و پیروزی و آگاهی جاری و جاودان شد.
هرگز نمیرد آن‌کس که دلش زنده شد به عشق.»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.