آگاه: هوای سومین روز، بوی خاک تازهای را نمیدهد که سه روز پیش بر پیکر پاکش ریختند، بلکه بوی خاطره است؛ عطر گلهای پژمردهای که بر مزارش نشست و صدای زمزمههایی که از پشت گوشیها و صفحهها بلند میشود. مردم در خانههایشان، در سکوت، تصاویر قدیمی را مرور میکنند. تصویر مردی که با یک دست زخمی، دههها سکان هدایت را در طوفانها نگه داشت. این وداع، برای یک عنوان نیست. برای وداع با «جانباز انقلاب» است؛ مردی که سالها پیش در یک ظهر تیر، در مسجد ابوذر جنوب تهران، دست و سینه و کتفش را به بمب کینه سپرد و از آن روز تا دم آخر، هر شب بدون درد نخوابید. او رهبر بود، اما پیش از آن، جانباز بود و حالا شهید جانباز.
محراب داغ و دستی که جا ماند
تاریخ این زخم، از ظهر ششم تیر ۱۳۶۰ آغاز میشود. مسجد ابوذر، جنوب تهران. مردی پشت تریبون ایستاده و به پرسشهای مردم پاسخ میدهد. ضبطصوتی که باید صدای حقیقت را پخش میکرد، ناگهان صدای باروت میشود. انفجار، قفسه سینه و کتف و دست راست را درهم میشکند. خون روی فرش محراب میریزد و آن دست، دیگر هرگز مثل قبل حرکت نخواهد کرد. عصبها قطع میشوند، شبکه بازویی آسیب جدی میبیند، محدودیت حرکتی برای همیشه میماند. اما مرد از خون برمیخیزد. در بیمارستان، در اوج درد جانکاه، پیام میدهد: «آمادهام هرچه دارم نثار کنم.» و او این آمادگی را تا آخرین لحظه حفظ کرد.
این واقعه، تنها یک ترور نبود. آغاز یک نمایش طولانی استقامت بود. صحنهای دراماتیک که جامعه را به تماشا مینشاند: زخمی که پنهان نمیشود، اما فریاد هم نمیزند. دشمن میخواست صدایش را خاموش کند؛ صدای او با همان زخم، بلندتر شد. محراب بوی خون و باروت گرفت و آن بو، چهلوچند سال در جان او ماند.
شبهایی که درد، مهمان همیشگی بود
«شبی نیست که بدون درد بخوابم.» این جمله ساده، وزن سالها رنج و پایداری را بر دوش میکشد. درد عصبی، در سرمای زمستان تیزتر میشد و در جلسات طولانی حکومتداری، سنگینتر. دست راست که باید مینوشت، اشاره میکرد، بیعت میگرفت، همیشه نیمهجان بود. اما او هرگز اجازه نداد سایه این درد بر چهرهاش بنشیند.
مردم امروز، در حالی که تصاویر قدیمی را مرور میکنند، اشک میریزند. بسیاری از آنان نمیدانستند آن لبخند آرام و آن نگاه استوار، پشت چه شبهای بیقراری پنهان شده است. درد، چون سایهای وفادار و خاموش، هر شب کنار بالینش مینشست. او آن را میپذیرفت، چونان عهدی ناگسستنی. نه شکایتی، نه نمایشی. فقط صبوری و این صبوری، خود روایتی حماسی شد: روایت مردی که زخم را به ستونی برای ایستادگی تبدیل کرد. در میان جانبازان قطع نخاعی و شیمیایی، او فقط رهبر نبود. با نگاهش میگفت: «من هم یکی از شما هستم.» آنها در چشمانش همدردی همرزم میدیدند، نه ترحم مافوق. لقب «جانباز انقلاب» را مردم و ایثارگران به او دادند، زیرا او نخستین مسئول عالیرتبهای بود که در جبهه ترور، به مقام جانبازی رسید و این نشان افتخار را تا پایان بر دوش کشید.
جوانی که دست را فشرد و دردی که آرام ماند
یکی از ماندگارترین صحنههای استقامت او، در دیداری با خانوادههای شهدا رقم خورد. جوانی، فرزند شهیدی که عازم سفر جهادی به سوریه بود، برای خداحافظی و گرفتن اجازه نزد رهبر آمد. با شور و احترام جوانی، دست راست زخمی را محکم فشرد. اطرافیان لحظهای نگران شدند. فشار بر آن دست آسیبدیده، دردش را تیز میکرد، اما او مانع نشد، تنها لبخندی زد، چشمانش نمناک شد و با لحنی پدرانه و آرام گفت: «آروم آروم درد میکنه.»
این جمله کوتاه، خلاصه یک عمر است. دستی که توان کامل نداشت، دههها پرچم هدایت را در طوفانها افراشته نگه داشت. جوانی فشار آورد و او فقط آرام گفت درد میکند. نه فریادی، نه عقبنشینی. فقط پذیرش. این لحظه، قابی دراماتیک از مظلومیت و اقتداری توأمان است. دردی شخصی که در سایه درد بزرگتر یک امت گم شد. او با یک دست، ثابت کرد برای ایستادن و ایستادگی، یک بال هم کافی است.
سومین روز؛ تجدید میثاق در سکوت
سومین روز از خاکسپاری است. دیگر تابوتی روی دستها نمیچرخد. مراسم پراکنده شده، اما وداع تمام نشده. وداع در سکوت خانهها و در تکرار خاطرهها ادامه دارد. سکوتی عمیق بر فضای مجازی و جمعهای خانوادگی حاکم است؛ سکوت کسانی که میدانند این مرد، هر شب دردی را تحمل کرد تا آنان بتوانند روزی را به آرامی بگذرانند. این روزها، مردم در قالب یک پویش بزرگ اجتماعی و عاطفی، دست به دست هم دادهاند تا خاطره او را بدرقه کنند. نه از سر هیجان لحظهای، که از سر عهدی که سالها پیش با استقامت او بسته شد. این، تنها یادبود نیست. روایت دوباره یک درام طولانی است. زخمی که در محراب مسجد ابوذر آغاز شد، اکنون در قلبهای مردم به اوج رسیده است. دشمن گمان میبرد با بمب، او را از صحنه خارج میکند، اما او صحنه را گسترش داد. درد جسمانیاش را به رسانهای خاموش برای مقاومت تبدیل کرد. هر حرکت محدود آن دست، هر لبخند صبورانهاش، پیامی بود که بیهیاهو در تاریخ ثبت میشد. در میان جانبازان، او علمدار بود. آنان داغ تیر و ترکش را بر تن داشتند و او نیز. نگاهش از جنس همرنجی بود. بارها گفته بود: «ما مدیون صبر شما هستیم»، در حالی که خود صبورترین آنان بود.
درد پنهان؛ استقامت عیان
اسناد پزشکی و روایتهای نزدیکان گواهی میدهند: دست راست، به دلیل قطع عصب و آسیب شدید، همیشه با محدودیت حرکتی و دردهای عصبی مداوم همراه بود. اما او هرگز اجازه نداد این مانعی برای فعالیتهای بیوقفهاش شود. در سرمای زمستان، در جلسات طولانی، در دیدارهای پیاپی با مردم، درد بود و او ایستاده بود. مردمی که امروز در خلوت خود اشک میریزند، بسیاریشان از عمق این درد شبانه بیخبر بودند. او آن را در سکوتی مقدس نگه داشت. این سکوت، خود هنری بزرگ بود: هنر تحملی بیادعا و بیهیاهو. گویی صحنهای از یک درام بزرگ را میزیست؛ با تمام عناصرش؛ زخم، صبر، رهبری و در نهایت شهادت، اما بیهیاهوی نمایش. او با زخم آمد، با زخم ماند، با زخم رهبری کرد و با زخم رفت و در تمام این مسیر، پرچم نیفتاد.
وداع نهایی؛ وقتی درد به آرامش میپیوندد
اکنون دیگر خاک، پیکر مطهرش را در آغوش کشیده است. سه روز از آن لحظه سخت میگذرد. جمعیت پراکنده شده، اما موج عاطفه فروکش نکرده. مردم پشت صفحهها، ویدئوها و عکسهای قدیمی را مرور میکنند. روی صفحه نمایشگر، انگار بر دست زخمیاش دست میکشند؛ همان دستی که سالها درد کشید و اکنون آرام گرفته است. دستی که سالها لرزید اما هرگز پرچم را رها نکرد، حالا در آرامش ابدی آرمیده. این وداع، تجدید میثاق است با مردی که از ششم تیر ۶۰ تا امروز، هر روز در سکوت شهید شد و هر روز برخاست. خاطره آن جوان و جمله به یادماندنی «آروم آروم درد میکنه»، نماد همان مظلومیت و اقتدار توأمان است. نماد رهبری که درد شخصیاش را در دریای درد امت محو کرد. او علمدار زخمی بود. دستی که در محراب مسجد ابوذر جا ماند، دههها بیرق عزت را نگه داشت. امروز آن دست را به آسمان سپردهاند. اما پرچمی که برافراشت، هنوز استوار است.ایران این روزها با جانباز شهیدش وداع میکند و در این وداع ساکت، دردهای پنهان ۴۰ ساله، به حماسهای آشکار برای نسلها تبدیل میشود. این اشکهای بیصدا گواه است: زخمی که با سکوت و صبر تحمل شد، ملتی را ایستاده نگه داشت.خداحافظ ای جانباز خستگیناپذیر. دستی که برای خدا در میدان ماند، اکنون در آغوش خاک آرام گرفته. اما نامت و دردت و ایستادگیت، تا ابد در جان این سرزمین خواهد ماند.
نظر شما