آگاه: هو العزیز. سلام تهران. سلام شهر شلوغ دودگرفته. امروز باز هم پناه آوردم به این گوشه دنج، به قطعه ۴۲. رخصت بده امروز جور دیگری با تو درددل کنم. دلم از این همهمه بیوقفه، از این بوق ممتد ماشینها در ترافیک عصرگاهی اتوبان همت و حکیم گرفته است. نگاهم میافتد به برجهای سر به فلک کشیده شمال شهرت که نور آفتاب را از کوچهها دزدیدهاند و آدمها که پشت چراغ قرمز، سر در گوشی موبایل دارند و با عجله از خطکشی عابر پیاده رد میشوند. این روزمرگی بیرحم تو، آدم را میبلعد. این آدمها در دل شلوغی تو میدوند، بیآنکه بدانند زیر این آسفالت داغ و خاک سرد چه سروهای بلندی برای آرامش آنها خوابیدهاند. امروز که دوباره شال و کلاه کردم و آمدم اینجا، انگار تمام بار غصه این شهر را گذاشته بودند روی شانه این زن روزنامهنگار. نشستم روی خاک تا باز هم برای تو از غیرت بچههای پایین شهر بگویم. از آنها که سینه سپر کردند تا سقف این مملکت روی سر ما آوار نشود. از آنها که جان دادند تا تو سر پا بمانی و خم به ابرو نیاوری.
باد گرم تابستان میپیچد لای شاخه درختها و من خیره ماندهام به عکس حک شده روی سنگ مزار پسری متولد سال ۱۳۷۹. بچه بزرگ شده کوچه پس کوچه شهرک شریعتی. در شناسنامه اسم او امیررضا بود، اما مادر به حرمت یک خواب شیرین، از همان نوزادی او را مهدی صدا میزد. تهران جان! وقتی خاک سرد دور پیکر ۲۴ ساله او حلقه زد، هنوز بوی براده آهن و نرده استیل میداد. بوی عرق جبین و دسترنج کارگرانه. تو خودت خوب میدانی کار با آهن چه جان سختی میخواهد. بوی مردانگی پسری که وقتی یدالله، پدر خانواده، به خاطر یک چک ضمانت رفت پشت میله زندان، زانوی غم بغل نگرفت. شانه خالی نکرد. مردانه ایستاد کنار کوره و دستگاه برش تا خرج درمان خواهر بیمار و نان سفره خانواده لنگ نماند. این بچهها در مکتب همین محلههای جنوب شهر تو قد کشیدهاند. مکتب غیرت و جوانمردی. همان مکتب که میگوید مرد باید کوه باشد تا اهل خانه آب در دلشان تکان نخورد.
قصه مهدی روی سینه خاک، با اشک حمیدرضا، برادر او، خیس میخورد. برادری که روزی با کمر خمیده روی سنگ مزار افتاد و از رفاقت بیدریغ او میگفت. از روزی که مهدی بیصدا و بدون منت، ماشین صفر کیلومتر خود را فروخت تا گره از کار برادر باز کند. برادر که میسوخت و اشک میریخت، دل آدم را نخکش میکند. برادر پشت و پناه برادر است و حالا حمیدرضا بیبال و پر شده است. در این روزگار که هر کس کلاه خود را سفت چسبیده تا باد نبرد، گذشتن از دارایی برای برادر، دلی به وسعت دریا میخواهد. اما بندبند وجودم زمانی میسوزد که شنیدم مادر با چادر مشکی روی تن خاکی مزار نشست. مادر با صدای لرزان از روز قبل حادثه میگفت. از حیاط پر از آب و کف و فرش خیس هیات که برای محرم شسته میشدند. مهدی آشپز جوان هیات بود. خوشپوش و خندهرو. پیش از رفتن سر کار، کنار حیاط ایستاده بود، به فرشها نگاهی انداخته و با خنده گفته بود میدانم اینها برای محرم است، اما زیر پای مهمان ختم من پهن میشود. شوخی تلخی که هیچ کس در آن خانه پرامید باورش نکرد. جوان بود و هزار آرزو. چه کسی باور میکرد این قامت رعنا قرار است به این زودی کفن بپوشد و مهمان خاک شود؟ دوم تیر قرار بود خنده به خانه لاله برگردد. روز موعود فرا رسیده بود. مهدی با مادر و مادربزرگ پیر، با دل پر از شوق آزادی پدر، راهی محله اوین شد. از شدت ذوق، مدارک را در دست گرفت و جلوتر از همه به سمت ورودی دوید. پر میکشید تا پدر را بعد از ماهها دوری و حبس در آغوش بگیرد. دل توی دلش نبود تا بگوید بابا جان، غصه نخور، من بیرون مراقب همه چیز بودم. اما ناگهان آسمان تو غرید تهران. آن کفتارهای صهیونیست که زنده ماندن آنها آفت این جهان است، آتش ریختند روی سر مردمان بیگناه. موشک که فرود آمد، قیامت به پا شد. مادر زیر آوار کمد درهمشکسته گرفتار شد و پرپر شدن بیگناهان را به چشم دید. کجای این رسم مردانگی است تهران؟ جوان ما با دست خالی و برگه آزادی پدر در دست، برود زیر آتش کینه دشمن بدذات؟ آنسوی دیوار بلند اوین، در دل یدالله، پدر خانواده، قیامتی برپا بود. صدای مهیب انفجار را شنید. بند دلم پاره شد وقتی فهمیدم پدر آن لحظه پشت میله چه کشیده است. با دستان لرزان و هزار نذر و نیاز تماس گرفت. بوق خورد و بوق خورد تا صدای غریبه در گوش او پیچید که میگفت گوشی جلوی ورودی افتاده و از صاحب آن خبری نیست. تصدقت گردم تهران! سه روز تمام پدر در حبس بیخبری ماند. تو فکر کن پدری پشت میله باشد و نداند بیرون این دیوار سنگین چه بلایی سر جگرگوشه او آمده. سه روز حمیدرضا در میان پیکرهای غرق خون و خاک گشت تا سرانجام شهادت مهدی تایید شد. آدم یاد روضه میافتد وقتی این برادر میان شهدا دنبال برادر میگشت تا نشانی از او پیدا کند.
تلخترین تصویر این قصه اما زمانی رقم خورد که پدر آزاد شد. خسته و ویران و قدخمیده، به سر کوچه رسید. چشم میگرداند تا قامت پسر را ببیند و او را محکم در آغوش بکشد، اما به جای در آغوش کشیدن پسر، با حجله عزا روبهرو شد. تهران جان! حجله جوان دیدن کمر آدم را میشکند. پدری که به امید دیدار پسر پا از دروازه زندان بیرون گذاشت، یکباره تمام جهان روی سر او آوار شد. دیدن اسم مهدی روی پارچه سیاه و چراغ روشن حجله، جان پدر را گرفت. پسری که قرار بود به زودی رخت دامادی بپوشد، حالا با کفن سفید در تاریکی خوابیده و ذوق آزادی پدر را برای همیشه با خود به زیر خاک برده است. تهران جان! این خونها ارزان نریخته است. این جوانها جان دادند تا پای اجنبی به این خیابان باز نشود. مهدی رفت تا غیرت و مردانگی زنده بماند. ما داستان این خونهای پاک را سینه به سینه نقل میکنیم تا همه بدانند چه سروهای بلندی روی این خاک افتادند تا ایران بایستد. تو امانتدار خوبی باش تهران. وقتی ماشین عروس از کوچه رد میشود، وقتی بوی اسپند در هوا میپیچد، یادت باشد جوانی اینجا زیر خاک است که رخت دامادی قسمت او نشد اما نام او در تاریخ این مقاومت جاودانه ماند. نگذار گرد فراموشی روی این نامها بنشیند.
۲۳ تیر ۱۴۰۵ - ۲۳:۴۰
کد مطلب: ۲۳٬۷۸۱
مرضیه کیان: روایت دهم قصه جوانی است که بوی براده آهن میداد و غیرت مردانه. امیررضا لاله که مادر او را مهدی صدا میزد، ۲۴ بهار بیشتر ندیده بود اما زیر بار خرج خواهر بیمار و حبس پدر، زودتر از موعد مرد شد. سهم او از دوم تیر پایتخت، رسیدن به دروازه اوین برای آزادی پدر بود اما غرش موشک صهیو نیستها، برگه آزادی را در دست او خاکستر کرد و پدر را به جای آغوش پسر، روانه تاریکی حجله عزا کرد.
نظر شما