آگاه: نهم اسفند، روزی که سایه جنگ بر پایتخت افتاد، خشم و بهت اولیه به سرعت جای خود را به جوشش ارادههای زنانه داد. در این روایت از ستون هفتگی «مقاومت زنانه»، پای قصه زنانی مینشینیم که اندوه خود را در مساجد به سلاح ایستادگی بدل کردند. پختن حلوایی سپید، نقطه آغاز این پشتیبانی بود؛ جریانی مردمی که با تهیه توشه برای مدافعان امنیت شکل گرفت و به سیل خروشان حضور در میدان استاد معین پیوست تا راوی شبهای همدلی باشد. همه چیز از همان صبح تاریک و مبهوت نهم اسفند شروع شد؛ روزی که تهران طعم دیگری به خود گرفت. هیچکداممان حتی در دورترین کابوسهایمان هم فکر نمیکردیم روزی برسد که جنگ اینطور بیپروا در قلب پایتخت بیدار شود. من همیشه از تصور چنین لحظهای فراری بودم، اما واقعیت مثل یک آوار فرود آمد. هاجوواج، خشمگین و بهتزده، انگار که پاهایمان جلوتر از فکرمان حرکت کنند، خودجوش به سمت میدان انقلاب راه افتادیم. آنجا صدای نوحه میآمد، بغض خفهکنندهای در گلوها بود، اما کسی گریه نمیکرد؛ ما کل آن خشم سهمگین را با خودمان به دوش میکشیدیم و هنوز نمیدانستیم باید با این اقیانوس متلاطم درونمان چه کنیم.با همان حال حیران وارد مسجد شدیم. بچهها بیهدف به هم نگاه میکردند و سکوت سنگینی حاکم بود. تا اینکه یکی از قدیمیهای مسجد جلو آمد، سکوت را شکست و گفت: «بچهها! بیاین برای آقا حلوا بپزیم. هم توفیق افطاری رزمندهها میشه، هم برای آقا حلوایی پختهایم.» کلامش مثل آبی روی آتش بود. بدون اینکه فکر کنم این کار چقدر حیاتی است یا اصلا در این شرایط باید چه گلی به سرم بگیرم، پای دیگ ایستادم و دست به کار شدم. جالب اینجا بود که همسر دوستم برای خرید آرد رفته بود و به جای آرد معمولی، با آرد سفید صفر برگشته بود! ساعتها طول کشید تا روی آن شعله، آرد سپید خالص را تفت بدهم تا بلکه کمی رنگش برگردد. در نهایت، حلوایی بسیار روشن آماده شد. از همان روز، مسجد ما تبدیل شد به قرارگاه پشتیبانی؛ لقمههای کوچکی برای افطار رزمندهها درست میکردیم تا کمی جان بگیرند و بتوانند در کف خیابانها دوام بیاورند و مقاومت کنند.
شب اول که با یک ماشین از سمت مسجد راه افتادیم، بلندگو را روشن کردیم و یک مداحی حماسی و شورانگیز گذاشتیم. مقصد سرراست بود: میدان استاد معین، میدان اصلی محلهمان. وقتی رسیدیم، دیدیم جمعیتی خودجوش و اندک دور هم جمع شدهاند؛ آدمهایی که هنوز گیج بودند و سازماندهی خاصی نداشتند، اما دلشان بیقرار بود. فردا و پسفردا که خبر چرخید، ورق برگشت. جمعیت هر شب بیشتر و منسجمتر میشد.
بچههای هر مسجد همراه با اهالی محل خودشان، پیاده و سواره به سمت میدان استاد معین سرازیر میشدند. منظره عجیبی بود؛ انگار جویبارهای کوچکی از کوچهپسکوچهها به راه میافتادند و در میدان به هم میپیوستند تا رودخانه اصلی مقاومت محله را بسازند. وقتی کل این سیلاب جمع میشد، در سطح محل میچرخیدیم. چه شبهای قشنگ و باصلابتی بود... وقتی میدیدی یک عده بچه یتیم دردمند در خیابان شعار میدهند و از شهر دفاع میکنند، این پشتوانه قوی خیلی حس خوب و شیرینی بود که ما را کنار هم قرص و محکم میکرد.
۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۱۲
کد مطلب: ۲۴٬۰۹۶
نظر شما