آخرین دیدار؛ در سایه گلایول‌ها

آگاه: تاریخ گاهی در چند روز خلاصه می‌شود. چهاردهم تا هجدهم تیر ۱۴۰۵، روزهایی بود که خیابان‌های تهران، قم، نجف، کربلا و مشهد، وزن سنگین وداعی تاریخی را بر دوش کشیدند. فاطمه سارنج، دختر ۱۷ ساله و هنرجوی رشته تربیت کودک هنرستان شهید رئیسی، در یادداشتی روایی، این مسیر پرالتهاب را از مصلای تهران تا رواق دارالذکر به تصویر کشیده است؛ روایتی از سوگ، حماسه و امیدی که در میانه میدان جوانه می‌زند.


۱۴ تیر ۱۴۰۵
هوا غبارآلود و گرم بود، اما گرمای هوا در برابر حرارتی که در سینه این جمعیت می‌جوشید، هیچ بود. وقتی از دروازه‌های اصلی مصلا عبور کردم، اولین چیزی که نفسم را برید، ابعاد این «بودن» بود. تا چشم کار می‌کرد، سیاهی لباس‌ها بود و سفیدی گل‌های گلایول که در دست‌های لرزان مردم، مثل پرچم‌های صلح در باد تکان می‌خوردند.
اینجا شبیه هیچ مراسمی نبود که تا به حال دیده بودم. خبری از پروتکل‌های امنیتی همیشگی نبود؛ گویی دیوارها فرو ریخته بودند. برای اولین بار در این سال‌ها، هیچ کارت ورود یا مجوز ویژه‌ای برای دیدار با رهبر لازم نبود. این «عمومی‌ترین دیدار تاریخ» بود؛ دعوتی از طرف خود سکوت.
جمعیت، مثل رودی خروشان اما آرام، مرا با خود می‌برد. گویی نیرویی مغناطیسی از سمت شبستان اصلی، همه را به جلو می‌کشید. پاهایم بی‌اختیار حرکت می‌کردند. از کنار دیواری گذشتم که حالا به یک دفتر یادگاری عظیم تبدیل شده بود؛ دیواری که مردم با خط‌های لرزان، تکه‌هایی از زندگی‌شان را روی آن نوشته بودند. یکی نوشته بود: «همیشه با صدایت آرام می‌شدم»، دیگری نوشته بود: «شما تکه‌ای از وطن بودید». خواندن این واژه‌ها، مثل ورق زدن تاریخ یک ملت در یک لحظه بود. به پله‌های کنار حوض رسیدم. صدای آب، زیر صدای زمزمه‌های یکدست و خفیف مردم گم شده بود. از پله‌ها بالا رفتم و خودم را به بالکن‌های وسیع رساندم. آنجا بود که دنیا برای لحظه‌ای ایستاد.
یک صندلی چوبی ساده، با روکش پارچه‌ای آبی‌رنگ، در مرکز جایگاه قرار داشت؛ دقیقا همان‌جایی که همیشه او می‌نشست. اما حالا، پرده‌ها به کناری رفته بود و صندلی خالی بود. برخلاف همیشه که منتظر بودیم پرده تکانی بخورد، صدایی بلند شود و آن سلام آشنا را بشنویم، حالا نگاه‌مان به دو تابوت پوشیده در پرچم گره خورد. یکی بزرگ و باوقار و دیگری کوچک... آن‌قدر کوچک که دلم برای «زهرا کوچولو» پر کشید. پاهایم سست شد. دستم را به میله‌های سرد بالکن فشار دادم تا نیفتم. انگار تمام استخوان‌هایم یک‌باره خالی شدند. من که تا به‌حال در نزدیکی‌اش نبودم، حالا داشتم با واقعیت نبودن حضور او چشم در چشم می‌شدم. هق‌هقی در گلویم خشک شد؛ نه گریه‌ای که سبک کند، بلکه بغضی که راه نفس را بسته بود.
اما در همان لحظه، چیزی در پیرامون من تغییر کرد. از بالکن به پایین نگاه کردم، به حیاط میانی مصلا. چند کودک کوچک، بی‌خبر از سنگینی این آسمان، دور مه‌پاش‌های حیاط بزرگ می‌چرخیدند و می‌خندیدند. آنها صدای بلند تاریخ را نمی‌شنیدند؛ آنها فقط بازی زندگی را می‌فهمیدند و من ناگهان فهمیدم که چرا این همه جمعیت آمده است. این جمعیت نه فقط برای وداع، که برای سپردن یک امانت آمده بود. غم سنگین تابوت‌ها، در برابر امید نهفته در چشمان آن بچه‌ها، رنگ باخت. به خودم آمدم. دستی به صورتم کشیدم. بوی گلایول‌ها فضا را پر کرده بود. بویی که هم بوی مرگ داشت و هم بوی تازگی خاک بعد از باران. فهمیدم که او رفته است، اما این «بودن جمعیت» یعنی ریشه هنوز زنده است. به پایین نگاه کردم؛ به حیاط، به بچه‌ها که حالا بلندتر می‌خندیدند. شاید این بزرگ‌ترین درسی بود که او تا آخرین لحظه به ما داد: اینکه شهر باید با مقاومت ادامه پیدا کند، کودکان باید بازی کنند و زندگی، در هر شرایطی، راهش را از میان حفره‌های غم پیدا می‌کند. سرم را بالا گرفتم. مصلا هنوز در سکوت بود، اما من، برای اولین بار در آن روز، نفسی عمیق کشیدم؛ نفسی که در آن، هم صدای گریه بود و هم نوید طلوعی که از پشت همین سیاهی‌ها، حتما خواهد آمد.

۱۵ تیر ۱۴۰۵
سرانجام به آن روز موعود رسیدیم؛ روزی که گویی آسمان و زمین، هر دو در سوگی بی‌انتها فرو رفته بودند. از همان سپیده‌دم پنج صبح، با هزاران امید از سمت خیابان دماوند به سوی میدان امام حسین راهی شدیم. در دل کوچک خود آرزو داشتیم که جزو اولین نفرها باشیم؛ مشتاق بودیم قامت آن ماشین حامل پیکر رهبرمان را زودتر از همه ببینیم؛ مردی که برای تار و پود وجود میلیون‌ها نفر، تبلور معنای زندگی بود.
اما میدان، دریایی خروشان بود. چنان ازدحامی که انگار تمام شهر یک‌باره در یک نقطه تپیده بود. خورشید با بی‌رحمی تمام بر سر جمعیت می‌کوفت و گرما، نفسی برای کسی باقی نگذاشته بود. ماشین‌های آتش‌نشانی، مانند فرشتگان نجات، در میانه جمعیت می‌ایستادند و فواره‌های آب را بر سر مردم تشنه و بی‌تاب می‌پاشیدند؛ آبی که در آن لحظه، بیش از آنکه جسم را خنک کند، مرهمی بر اضطراب بی‌پایان ما بود. موکب‌های کوچک، در آن کوره داغ خیابان، ایستگاه‌های امید بودند و شربت خنک‌شان، جان تازه‌ای به نفس‌های به شماره افتاده می‌بخشید. دلم می‌لرزید وقتی دسته‌های عزادار را می‌دیدم که با فریادهای سوزناک «یا لثارات» و پرچم‌های ایران که در باد داغ آن روز به رقص درآمده بودند، به قلب تپنده جمعیت می‌پیوستند. شکوه همبستگی بود و عمیق‌ترین سوگ تاریخ. ساعت از ۹ گذشته بود و التهاب به اوج رسیده بود که ناگهان همهمه‌ای سهمگین در جمعیت پیچید؛ زمزمه‌ای که خبر از تغییری بزرگ داشت. پیکر آن عزیز از مسیری دیگر، نزدیک به میدان آزادی می‌گذشت. وقتی در گوشی‌ها خبر را دیدیم، انگار جهان بر سرمان آوار شد؛ ما کجا و میدان آزادی کجا؟ فاصله، دیواری بود که بر قلبمان کشیده شد و ناامیدی، تلخ‌ترین طعم آن روز بود. دست از پا درازتر و با قلبی شکسته به خانه بازگشتیم و ادامه وداع را از قاب سرد تلویزیون به تماشا نشستیم. اما تصویر آن انبوه جمعیت که از فرسنگ‌ها راه، با چشمانی اشکبار و دلی بی‌قرار آمده بودند تا فقط سایه‌ای از ماشین پیکر را ببینند، هرگز از خاطرم محو نمی‌شود. آنها تمام توان روحشان را آورده بودند تا در این بدرقه حضور داشته باشند؛ حتی اگر تقدیر، آنها را از رسیدن به مقصد باز می‌داشت. فضای مجازی، آینه تمام‌نمای این بی‌قراری عمومی بود. گویی تمام ایران در انتظار یک لحظه نگاه بود.

۱۶ و ۱۷ تیر ۱۴۰۵
صبح فردا، این‌بار قم بود که می‌گریست. مسیر مسجد جمکران تا حرم حضرت معصومه (س)، شاهد سیل خروشان مردمی بود که سیاه‌پوش، با پرچم‌های سرخی که خون تازه در رگ‌هایشان می‌دوید، درهم گره خورده بودند. زمین از جمعیت گم شده بود؛ گویی هیچ‌جا، جایی برای ایستادن نبود. آفتاب تند، جان می‌گرفت، اما مردم به شوق همراهی رهبرشان، سنگینی گرما را به هیچ می‌انگاشتند. صف نماز، همچون تسبیحی از جنس عشق، از جمکران تا قلب حرم کشیده شده بود؛ یکپارچگی غریبی که هیچ‌گاه فراموش نخواهد شد. آخرین تصویر آن سفر سوگوارانه، هلیکوپتری بود که میان آسمان قم و تهران پرواز می‌کرد؛ گویی حتی بال‌ زدن پرنده‌های آهنین در آن ارتفاع، بخشی از سفر ابدی مسافری بود که تمام این سرزمین را با خود به نجف می‌برد.
در فرودگاه نجف، جایگاه پیکر رهبر شهید با گل‌های پرپر مزین شده بود؛ فضایی که در آن، سکوت سنگین انتظار با برق چشم‌های گریان مردم درهم آمیخته بود. همه منتظر بودند. ساعتی بعد، وقتی هواپیما بر زمین نشست، آن نظم خشک و تشریفاتی همیشگی فرودگاه، در یک لحظه زیر پای سیل جمعیت درهم شکست. وقتی تابوت روی جایگاه آماده‌شده قرار گرفت، موج جمعیت چنان به سمت آن هجوم آورد که گویی اشتیاقی سالیان سال در دل‌ها ذخیره شده بود و حالا داشت تخلیه می‌شد. می‌گویند این رهبر، تمام عمر آرزوی رسیدن به نجف و کربلا را در سر داشت و حالا، شیعیان این سرزمین، فرصتی یافته بودند تا با پیکر کسی که «رهبر شهید شیعیان جهان» نامیده می‌شد، وداع کنند. صبح روز بعد، پیکر بر ماشین حمل، در میان جاده‌ها و شهر به حرکت درآمد. مردم عراق، با تمام وجود در سوگ او غوغا کردند. بعدازظهر همان روز، وقتی تابوت بر شانه‌های مردم وارد حرم امام حسین (ع) شد، گویی زمین از شدت جمعیت و فریادها به لرزه درآمد. حرم غوغا بود؛ تابوت حتی لحظه‌ای بر شانه‌ها آرام نمی‌گرفت، انگار که این پیکر به میان موجی از عشق و ارادت پرتاب شده بود. در میان این هیاهو، تابوت‌ها دانه به دانه توسط مردم دست به دست می‌شد تا اینکه سرانجام به تابوت «زهرا کوچولو» رسید. در آن لحظه، هلهله‌ای شدید و عجیب از گلوی مادران عراقی برخاست؛ صدایی که آمیخته‌ای از سوگ و افتخار بود؛ برای کودکی که گویی در این سفر آسمانی، همراه رهبرش شده بود.
در میان آن ازدحام بی‌امان، دیگر خبری از آن عمامه و چفیه‌ای که از تهران روی تابوت بود، نبود؛ در میان جمعیت گم شده بود. تنها پرچم ایران بود که پیکر را دربر گرفته بود، اما آن پرچم نیز در میان نیاز مردم به تبرک، تکه‌تکه می‌شد؛ مردم هر تکه از آن پارچه را به عنوان یک نشان مقدس برای خود برمی‌داشتند. پیکر پس از چند ساعت تشییع بر شانه‌های مردم، به ماشین سردخانه رسید تا دوباره برای آخرین وداع، راهی مشهد شود؛ به سوی خانه ابدی‌اش در کنار آرامگاه امام رضا (ع).

۱۸ تیر ۱۴۰۵
بعدازظهر پنج‌شنبه، وقتی پیکر وارد انبوه جمعیت مشهد شد، گویی تمام امیدهای باقی‌مانده در قلب مردم در خیابان‌های منتهی به حرم جمع شده بود. باز هم همان پرچم‌های سرخ «یالثارات» در هوا تکان می‌خوردند؛ نشان از فریاد دادخواهی و سوگ عمیق. این آخرین لحظاتی بود که مردم ایران امکان حضور فیزیکی در کنار رهبرشان را داشتند. مسیر چندصد متری تا حرم، ساعت‌ها به طول انجامید؛ انگار هر قدم، یک وداع جانکاه بود و زمان برای خداحافظی، کند شده بود.
نزدیک به ساعت ۱۰ شب بود که پسر ارشد ایشان، بر پیکر پدر نماز خواند و پیکر به سوی رواق «دارالذکر» روان شد. آن لحظات، آخرین دقایق حضور فیزیکی این مرد شهید روی این کره خاکی بود. وقتی صدای تلقین «افهم اسمع سیدعلی ابن سیدجواد» در فضا طنین‌انداز شد، انگار تمام ستون‌های این سرزمین از لرزش این صدا به لرزه درآمد؛ صدایی که پایان یک دوران را به گوش تاریخ می‌رساند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.