آگاه: تهران! آفتاب تابستان زودتر از موعد شلاق میکشد. اینجا قطعه ۴۲، بین این سنگهای سرد نشستهام و چشم دوختهام به دود و دم تو. میبینی احوال ما را؟ روز ی نیست که سر بیتلواسه روی بالش بگذاریم. ماشینها در اتوبانهایت ترمز میزنند، مسافر برای رسیدن به خانه سر و دست میشکند، اما زیر پوست تو، در همان شب ظلمات، چه جانهای نابی فدا شد تا این رفت و آمد روزمره خط برندارد. تو خودت شاهدی که برادر به گرده برادر نیمچه فرو میکند اما پای اجنبی که وسط بیاید، همین مردم سینه سپر میکنند.
امروز میخواهم از مردی بگویم که تو هم او را نمیشناختی؛ خسرو حسنی. نام او را شنیده بودی؟ نه! من هم نشنیده بودم. خسرو مرد سایهها بود. مردی که در حساسترین قلب امنیت این مملکت نفس میکشید اما هیچ کس او را در خیابان تو نشناخت. جانشین اطلاعات هوافضا بود. میدانی اطلاعات هوافضا یعنی چه؟ یعنی چشم عقاب داشتن وقتی همه جا تاریک است. یعنی بتوانی دست دشمن را قبل از رفتن روی ماشه بخوانی. جایگاهی که پیر کهنهکار میطلبد.
شب ۲۴ خرداد را یادت هست؟ همان شب که نفس تو در سینه حبس شد. کفتارها مقر فرماندهی را زدند. همان جا که سردار حاجیزاده بود. خسرو هم همان جا بود. سر یک میز. در دل همان اتاق فکر. وقتی آوار ریخت، فقط سقف روی سر چند فرمانده خراب نشد؛ آوار روی سر یک ملت ریخت. در جنگ، ترکش فقط قلب سرباز را نمیشکافد تهران. ترکش میرود مینشیند وسط قلب همسر، روی شانه خمیده پدر. جنگ فقط جان گرفتن نیست؛ مرگ امید است. مرگ بوی عطر مانده روی پیراهن است. مرگ همان لیوان چای نیمهخورده روی میز کار است. خسرو از آن مردهایی نبود که در جلسه پشت سر هم حرف بزند. میگویند همیشه یک گوشه عقبتر مینشست. نه یادداشت برمیداشت، نه مدام سوال میکرد. اما امان از لحظهای که لب باز میکرد. سکوت محض سالن را میگرفت. آرام آرام پرونده را باز میکرد و با دو جمله، تصمیم جمع را از شک به یقین میرساند. مردانی که اینطور حرف میزنند، مغز استخوان جنگ را فهمیدهاند. میدانستند اطلاعات فقط مختصات موشک نیست؛ روان آدمها است. باید حافظ روایت باشی تا دشمن، ذهن رعیت را مسموم نکند.
تهران! این مردم نجیب هستند. اینها در دلوار و جنگل رشادتها کردهاند. هر نوزاد پسر این خاک را که تخت پشت او بزنی تا باد گلو بگیرد، آروغ اول بوی باروت میخورد زیر مشام. یک کدامشان یک آه بکشد، گله فیل میغلتد. خسرو رعیتنواز بود. میدانست برای حفظ آرامش زن و بچه این شهر، باید خودش در سایه بماند و بجنگد. چه میخواستیم از این دنیا؟ جز اینکه شب سر بیقرض بر زمین بگذاریم. خسرو رفت تا همین دلخوشی کوچک بماند. حالا برو در خانهها بگرد. آنجا که دختران خسرو هنوز منتظرند. گوش تیز کردهاند تا صدای کلید انداختن در را بشنوند. میفهمی درد یعنی چه؟ زن جماعت تا سالها باید با اتاقی که بوی رفتن گرفته سر کند. صدای سوت خمپاره تا سالها بعد در قاب عکس روی طاقچه، در بغض کودکانی که بیپدر قد میکشند، پرده گوش را پاره میکند.
از خسرو فقط یک عکس مانده است، با لباس نظامی. سالها در واحد اطلاعات سپاه دوید تا شبکه نفوذ بیگانه را کور کند. خودش هیچ وقت نگفت چه کرده است. تشریفات نداشت. او را به اسم «برادر اطلاعاتی که دقیق حرف میزد» میشناختند. شاید یک روز اگر بخواهند از این روزهای پر دلشوره فیلم بسازند، خسرو را در یک اتاق کمنور نشان دهند. مردی با صدای آهسته و قلبی که برای ایران میتپید.
تهران! این حرفها را میزنم تا یادت بماند زیر این آسمان بلند، چه خونهایی ریخته شده است. این مردهای بیادعا، خود را سپر کردند تا تو راحت نفس بکشی. اگر روزی کسی از امنیت حرف زد، بگو به قطعه ۴۲ بیاید. بگو بیاید اینجا تا چشم او به چشم مردانی بیفتد که جان دادند اما خاک ندادند. بگو اینجا خاورمیانه است، جای سوسولبازی نیست، اینجا باید مثل خسرو در تاریکی شلیک دشمن را کور کرد.
خاک بر سرم! وسط این شلوغی، دلی به باد دادهام و غر به جان تو میزنم. چرا حرف نمیزنی تهران؟ ببینم چشم تو را؟ گریه میکنی؟ جان؟ برای وطن گریه میکنی؟ ای لال بمیرم من که اشک تو را درآوردم. دلم پر است تهران. بغض گلو را گرفته. این خاک مظلوم است اما مقتدر. تا امثال خسرو از زیر خاک آن جوانه میزنند، هیچ گرگی جرات نمیکند دندان تیز کند. هرم گرما کمتر شده اما جگر من هنوز میسوزد. برخیزم بروم کمی آب روی این سنگ مزار بپاشم تا هرم آن بخوابد. باید این غبار را شست. آدمی به امید زنده است و ما به خون این مردان امیدواریم.
۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۵۹
کد مطلب: ۲۴٬۱۹۸
مرضیه کیان، خبرنگار: بعضی آدمها مثل ریشه درخت هستند؛ زیر خاک میمانند، تاریکی میکشند، دیده نمیشوند، اما اگر نباشند، توفان اول، قامت درخت را میشکند. روایت دوازدهم، قصه همین ریشهها است. سردار خسرو حسنی، جانشین اطلاعات هوافضا. همان «برادر اطلاعاتی» کمحرف که شب ۲۴ خرداد در مقر زیرزمینی فرماندهی، رازهای آسمان ایران را با خود زیر آوار برد. مردی که از او فقط یک عکس به جا ماند، اما رد نگاه او، تا عمق تونلهای موشکی و فراز این آب و خاک کشیده شده است.
نظر شما