مرضیه کیان، خبرنگار: بعضی آدم‌ها مثل پرنده‌اند؛ برای پرواز خلق شده‌اند، نه برای خاک‌نشینی. روایت شانزدهم، قصه همین پرواز ناتمام است. تارا؛ همان دخترک ژیمناست ۱۲ساله‌ای که در تلاطم جنگ ۱۲روزه، درست در اوج آرزوهای طلایی‌اش با پدر و مادرش زیر آوار برج ارکیده پر کشید. دختری که قرار بود مدال‌هایش بر گردن ایران بدرخشد، اما سقف آسمانش با کینه صهیونیست‌ها فرو ریخت. حالا لباس ورزشی او بر دیوار خانه، نه یک یادگاری تلخ، که پرچم استوار انتقامی است که قرار است در سکوی قهرمانی به اهتزاز درآید.

آگاه: تهران! دوباره آمدم سراغ تو. امروز هوای تو باز دم دارد. بغض گلوی من را رها نمی‌کند. تقویم را که ورق می‌زنم انگار خون از میان روزها می‌چکد. باید بنویسم تا خفه نشوم. نگاه کن به این خیابان‌ها. به این آدم‌ها که تند تند راه می‌روند و پاشنه کفش ورمی‌کشند برای رسیدن به هیچ. روزمرگی چشم همه را بسته است. انگار هیچ خبری نیست. اما زیر پوست این شهر خون تازه جریان دارد. امروز کنار مزار خانواده حاجی‌میری نشستم. سه سنگ قبر کنار هم. سه جان‌شیفته که یک‌شبه میان شعله کینه خاکستر شدند. تهران! تو خودت تارا را دیدی. همان دخترک ریزنقش. همان که چشم او از شوق پرواز روی تشک ژیمناستیک برق می‌زد. ۱۲ بهار بیشتر ندید اما دل او قد یک کوه بزرگ بود. شب‌ها با خیال مدال طلا می‌خوابید. سیمون بایلز الگوی او بود. اما تارا می‌خواست برای ایران افتخار بیاورد. دست‌خط کودکانه او هنوز هست. کلمه به کلمه آن عطر غیرت می‌دهد. نوشته بود من دختر ایرانی هستم و مدال می‌آورم برای کشور خودم. چه کسی فکر می‌کرد سکوی قهرمانی تارا بشود آوار برج ارکیده؟ چه کسی فکر می‌کرد آن همه شور و شوق زیر بتن سرد له شود؟
لعنت به آن شب. لعنت به ۲۳ خرداد ۱۴۰۴. تاریکی شب بود که کفتار حرام‌زاده صهیونیست آتش ریخت روی سر مردم بی‌دفاع. در همان جنگ ۱۲روزه تحمیلی که قلب همه ما را خون کرد. عمو اسماعیل با چشم پر از اشک آن شب شوم را روایت می‌کند. می‌گوید داخل خانه بودیم. صدایی وحشتناک آمد. پنجره‌ها لرزید. اول فکر کردیم رعد و برق است. تهران! کدام ابر چنین آتش می‌بارد؟ چند لحظه بعد تلفن زنگ خورد. ابراهیم بود، برادر اسماعیل. صدای او می‌لرزید. گفت بیچاره شدیم. ساختمان ما را زدند. همین چند کلمه و بعد سکوت مطلق. خط قطع شد و دنیا روی سر اسماعیل خراب شد. او سراسیمه دوید سمت محل حادثه.
رسید آنجا. برج ارکیده دیگر برج نبود. تپه خاک و آهن بود. دود و باروت نفس را می‌برید. تارای ۱۲ساله تنها نبود. ابراهیم و زهرا هم زیر آن خروارها خاک بودند. تاریکی بود و وحشت. امدادگرها می‌دویدند. اسماعیل میان ویرانه‌ها می‌گشت. زمین را چنگ می‌زد. اول پیکر سوخته برادرزاده پیدا شد. صورت تارا سوخته بود. دختری که می‌خواست قهرمان شود حالا پیکر بی‌جان او میان دست عمو بود. جیغ از استخوان آدم درمی‌آید تهران. کمی بعد پیکر زهرا مادر تارا هم پیدا شد. اما ابراهیم نبود. هشت روز جان کندن. هشت روز چشم انتظاری پای آوار. هشت روز طول کشید تا پیکر ابراهیم از زیر آوار بیرون آمد. عموی داغدار می‌گوید بزرگ‌ترین داغ دنیا بود. سه عزیز با هم رفتند. روز تشییع اسماعیل نمی‌دانست زیر کدام تابوت برود. زیر تابوت برادر یا همسر برادر یا برادرزاده؟ سخت‌ترین امتحان الهی بود. زانوی آدم تا می‌شود زیر این بار غم.
این خانواده با شهادت بیگانه نبودند. شهادت در ریشه این درخت بود. ابراهیم پدر تارا مرد روزهای سخت بود. نیروی داوطلب جنگ تحمیلی بود. روزگاری که شهر پر از خطر بود او سینه سپر کرد. ایثارگر بود. همیشه می‌گفت من برای کشور خودم به جنگ رفتم. فقط سربلندی ایران را می‌خواهم. می‌گفت مگر برای چیز دیگری رفتم؟ او مرد عمل بود. زهرا مادر تارا هم یادگار شهید بود. او فرزند شهید قنبررضا بود. خون شهید در رگ او بود. او با مفهوم فداکاری بزرگ شده بود. تقدیر این بود تهران. این خانواده ایثارگر باید با هم پر می‌کشیدند. با هم رفتند تا روی این خاک سایه شغال نیفتد. تا من و تو راحت قدم بزنیم. حالا برو خانه عمو اسماعیل. لباس کوچک ورزشی تارا روی دیوار آویزان است. یک یادگاری تلخ از آرزوهای ناتمام. اما رویای تارا زیر آن آوار مدفون نماند. خون او جوانه زد. ابراهیم همیشه به برادر خود می‌گفت دخترت را ببر کلاس ژیمناستیک. تارا هم دخترعموی خود را تشویق می‌کرد. حالا عمو اسماعیل عهد بسته است. یک عهد محکم که مو بر تن آدم سیخ می‌شود. می‌گوید هر چه دارم می‌گذارم تا دختر خودم قهرمان شود. می‌گوید باید دخترم برود روی سکوی قهرمانی و عکس دخترعموی شهید خود را بالا ببرد. این یعنی مقاومت ادامه دارد. این یعنی زندگی متوقف نمی‌شود.
تهران جان! این‌ها را خوب گوش کن. ما به دشمن ثابت می‌کنیم ورزش ایران پر از تارا است. ما جان می‌دهیم اما خاک نمی‌دهیم. دشمن فکر می‌کند با موشک زدن کار تمام می‌شود. کور خوانده‌اند. این خون‌ها صاعقه می‌شود روی سر تاریخ. رژیم کودک‌کش صهیونیست نابود می‌شود. این وعده حق است . خون تارا پایه‌های تخت ظلم آنها را می‌لرزاند. دخترک ما مدال خود را از دست خدا گرفت. نام او دور از هیاهوی جنگ برای همیشه در آسمان افتخار ایران جاودانه شد. من اینجا روی خاک قطعه شهدا نشستم. سر انگشت من از نوشتن این مرثیه درد می‌کند. اما قلم شمشیر من است. گذر عمر بی‌رحم است. آدم‌ها زود فراموش می‌کنند. وقتی ماشین‌های مدل بالا از اتوبان همت رد می‌شوند نباید یادشان برود چه جان‌های نابی زیر این خاک خفته‌اند. ابراهیم رفت. زهرا رفت. تارا سوخت تا تو روی پا بمانی. تا این خاک دست بیگانه نیفتد. اینها زغال نشدند که خاموش شوند. اینها ستاره شدند در شب تاریک ما تا راه گم نشود. امانتدار خوبی باش تهران. آدمی به غیرت زنده است. غیرت یعنی همین خون‌ها که پای این خاک ریخت.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.