مرضیه کیان، خبرنگار: آخرین روزهای ماه صفر است. پرچم‌های سیاه از سردر خانه‌ها و خیابان‌ها پایین کشیده می‌شود و خیمه‌های عزای حسینی را جمع می‌کنند. تقویم‌ها ورق خوردند و روزمرگی، با تمام وزن سنگینش، دوباره روی شانه‌های شهر می‌افتد. اما برای جماعتی که طعم مسیر اربعین را چشیده‌اند، زندگی این مدلی ادامه دارد؛ در امتداد یک راه بی‌پایان. اربعین، تنها یک نقطه در تقویم نیست، یک جریان ممتد از خونخواهی و جنون عاشقانه است که در رگ‌های تاریخ می‌تپد.

سمفونی روایت‌های نانوشته عشق

آگاه: امسال، ۲۴ میلیون زائر در این سیلاب عظیم انسانی حضور داشتند. ۲۴ میلیون انسان، یعنی ۲۴ میلیون قصه، ۲۴ میلیون زاویه دید و ۲۴ میلیون روایت مجزا از عشق و ارادت به سیدالشهدا (ع). اما سهم ما از شنیدن این روایت‌ها چقدر است؟ در زمانه‌ای که هر اتفاق کوچکی هزاران بار در شبکه‌های اجتماعی بازتولید و تحلیل می‌شود، چرا بزرگ‌ترین اجتماع مسالمت‌آمیز بشری، در سکوتی مرگبار از منظر روایت‌گری اصیل و انسانی دست و پا می‌زند؟ نقد داریم بر غفلتمان از ثبت حقیقت و نگاهی به عمق ارادتی که در میان گرد و غبار مشایه گم می‌شود.

بگذار یک عده بگویند ریا، اسمش را بگذارند شوآف، اسمش را بگذارند رفتارهای پوپولیستی و هدر دادن سرمایه. اصلا مهم نیست. قطار تا زمانی که در ایستگاه متوقف مانده، اصلا سنگ نمی‌خورد؛ راه که افتاد، سنگ‌اندازی‌ها شروع می‌شود. این قاعده تاریخ است. وقتی عظمتی خلق می‌شود که در قالب‌های تنگ و تاریک معادلات مادی نمی‌گنجد، ذهن‌های محاسبه‌گر چاره‌ای جز تقلیل دادن آن به مفاهیم سطحی ندارند.
من خودم در فضای رسانه نفس کشیده‌ام. سال‌ها کلمات را بالا و پایین کرده‌ام تا دردها و حماسه‌ها را بنویسم. دیده‌ام که چطور وقتی پای یک بحران ملی وسط می‌آید، عده‌ای تنها به هشتگ زدن و طرح‌های گرافیکی بسنده می‌کنند. آن روزها که زلزله، خانه و کاشانه هموطنانمان را ویران کرد، دیدم که هزار تا تسلیت مجازی، یک بطری آب معدنی برای کودکی آواره در سرمای چادر نمی‌شود. آنجا بود که فهمیدم عمل کردن چقدر با حرف زدن فاصله دارد. وقتی درخواستی برای کمک دادیم، کامنت‌هایی رسید که قلب انسان را مچاله می‌کرد. یکی نوشته بود: «من فقط پنج هزار تومان دارم، خجالت می‌کشم، تو رو خدا قبول کنید.» دیگری گفته بود: «پول گوشواره دخترم بود، ریختم به حساب شما.» اینها همان مردم نازنینی هستند که در کوچه و خیابان از کنارشان رد می‌شویم و شاید قضاوت‌شان کنیم، اما کوهی از جواهر در برابر روح بزرگشان بی‌ارزش است. اربعین هم دقیقا تجلی همین روح‌های بزرگ و گمنام است. وقتی تصاویر پیاده‌روی پخش می‌شود، عده‌ای همین اطراف‌مان، با پوزخند به آن نگاه می‌کنند و برچسب‌های سیاسی می‌زنند. اما آنها نمی‌دانند در دل آن مسیر چه می‌گذرد. آنها پیرزنی را ندیده‌اند که تمام دارایی‌اش چند دانه خرماست و آن را با التماس به زائران تعارف می‌کند. این سنگ‌اندازی‌ها، تنها نشان‌دهنده حرکت مقتدرانه قطاری است که به سمت یک حقیقت بزرگ پیش می‌رود؛ حقیقتی به نام خونخواهی مظلوم‌ترین انسان تاریخ.

۲۴ میلیون زائر؛ ۲۴ میلیون جهان ناشناخته
آمارها می‌گویند ۲۴ میلیون نفر در زیارت اربعین امسال شرکت کردند. عدد آنقدر بزرگ است که درکش برای ذهن دشوار می‌شود. ۲۴ میلیون نفر یعنی جمعیتی بیشتر از بسیاری از کشورهای اروپایی. هر کدام از این آدم‌ها، با یک پیشینه، یک درد، یک آرزو و یک نیت قدم در این راه گذاشته‌اند. خیلی‌ها می‌روند که فقط «حضور» داشته باشند. آنها نمی‌روند که لزوما دعای خاصی بخوانند یا مناسک پیچیده‌ای را به جا بیاورند؛ می‌روند تا قطره‌ای باشند در این سیل خروشان. می‌خواهند با افتخار سیاهی لشکر جبهه حق باشند. بسیاری از آنها ساعت‌ها در مرزها معطل می‌شوند، در گرمای طاقت‌فرسای عراق پیاده‌روی می‌کنند، پاهایشان تاول می‌زند، تنها برای اینکه به بین‌الحرمین برسند، یک سلام از عمق جان بدهند و برگردند؛ همین و بس. این اوج دلدادگی است؛ اینکه نیازی به ماندن نمی‌بینی، همین که چشمت به گنبد بیفتد و بدانی که در لیست حاضران ثبت شده‌ای، برایت کافی است. اما درد اینجاست که چقدر از این روایت‌ها را می‌شنویم؟ چند مستند، چند کتاب، چند گزارش عمیق ژورنالیستی توانسته‌اند لایه‌های زیرین این حرکت را به تصویر بکشند؟ رسانه‌های ما اغلب به پخش تصاویر هلی‌شات از جمعیت، مصاحبه‌های کلیشه‌ای و تکراری با زائران و ارائه آمار خروجی مرزها بسنده می‌کنند. ما در حال از دست دادن بزرگ‌ترین گنجینه تاریخ شفاهی معاصر هستیم. ۲۴ میلیون قصه جذاب و شنیدنی از عشق و ارادت به امام حسین (ع) در دل این مسیر خلق می‌شود و ما تنها به پوسته ظاهری آن چنگ زده‌ایم. چرا خادم بودن، چرا زائر بودن، چرا تاول پا و چرا عطش در این مسیر، به درستی روایت نمی‌شود؟ سکوت رسانه‌ای در برابر این حجم از تولید محتوای ناب انسانی، یک غفلت تاریخی است.

اقتصاد اربعین؛ جنونی که عقل را فلج می‌کند
برای عراقی‌ها، اربعین با آنچه ما می‌شناسیم کاملا متفاوت است. شاید امام حسینی که عراقی‌ها می‌شناسند، با امام حسینی که ما در هیات‌هایمان تصویر کرده‌ایم، تفاوت‌های عمیقی داشته باشد. برای یک عراقی، خدمت به زائر الحسین، نه یک مستحب، که یک فریضه حیاتی است؛ چیزی شبیه به نفس کشیدن.
آنها در طول سال، با هر شغل و درآمدی که دارند، بخشی از پولشان را برای اربعین کنار می‌گذارند. این پول، خط قرمز است. حتی اگر در طول سال دچار سخت‌ترین بیماری‌ها شوند، حتی اگر سقف خانه‌شان چکه کند، حتی اگر دست‌شان به شدت خالی باشد، به آن پس‌انداز دست نمی‌زنند. منطق سرمایه‌داری در برابر این رفتار به زانو درمی‌آید. کجای جهان دیده‌اید که فردی نیازمند، برای خدمت به غریبه‌هایی که از کشورهای دیگر می‌آیند، پول قرض کند؟مرد عراقی را دیدم که کارگر روزمزد بود. دست‌هایش پینه بسته و چهره‌اش از آفتاب سوخته بود. او در ایام اربعین، تمام پس‌انداز اندک سالانه‌اش را می‌داد تا برای زائران یخ بخرد. وقتی از او پرسیدم چرا این کار را می‌کنی، در حالی که خودت نیاز داری؟ با تعجب نگاهم کرد. انگار که بدیهی‌ترین سوال احمقانه جهان را پرسیده باشم. گفت: «اینها زوار اباعبدالله هستند. من اگر دارایی‌ام را فدای خاک پای آنها نکنم، چگونه در روز قیامت در چشمان زهرا (س) نگاه کنم؟»این جماعت، قرض می‌کنند، وام می‌گیرند، فرش زیر پایشان را می‌فروشند تا در ایام اربعین بتوانند موکب برپا کنند. این یک فداکاری ساده نیست؛ این یک سبک زندگی است که بر پایه عشق و جنون بنا شده است. آنها به زائر، به چشم یک مهمان معمولی نگاه نمی‌کنند؛ زائر برای آنها، تجلی لطف خداوند است که به خانه‌شان قدم گذاشته است.

اشک‌هایی که با خیمه‌ها فرو می‌ریزند
یکی از تکان‌دهنده‌ترین صحنه‌های اربعین، که کمتر دوربینی آن را ثبت کرده، روزهای پس از اربعین است. وقتی صفر به پایان می‌رسد و زائران به سمت مرزها بازمی‌گردند، موکب‌داران عراقی باید خیمه‌های‌شان را جمع کنند.اگر این کار تنها یک عادت سالانه یا یک رسم اجتماعی بود، پایان آن باید با خستگی در کردن و بازگشت به زندگی عادی همراه می‌شد، اما حقیقت چیز دیگری است. وقتی داربست‌ها را باز می‌کنند، وقتی دیگ‌های بزرگ را می‌شویند، وقتی فرش‌ها را لوله می‌کنند، زار می‌زنند. مردان تنومند عرب، که صورت‌هایشان در آفتاب دجله و فرات سوخته، مانند کودکانی که مادر از دست داده‌اند، در کنار موکب‌های خالی اشک می‌ریزند. آنها گریه می‌کنند چون فصل عاشقی‌شان تمام شده است. آنها گریه می‌کنند چون دیگر زائری نیست که به التماس او را به خانه ببرند و پاهایش را بشویند. این اشک‌ها، اثبات می‌کند که اربعین برای آنها یک تکلیف خشک و خالی نیست؛ یک ارادت ویژه، یک عشق خاص و یک پیوند ناگسستنی با سیدالشهداست. آنها با جمع شدن موکب‌ها، انگار بخشی از روح خود را از دست می‌دهند. این لحظات، اوج درام انسانی است؛ نمایشنامه‌ای بی‌نظیر از خلوص و دلدادگی که هیچ نویسنده‌ای جز خداوند نتوانسته آن را این‌چنین بی‌نقص روی صحنه ببرد. اما افسوس که ما خبرنگاران و نویسندگان، غالبا زودتر از پایان این نمایش، مرزها را ترک کرده‌ایم و این اشک‌های مقدس، در غبار فراموشی گم می‌شوند.

نذرهای پنهان؛ روایت‌هایی که در سینه خاک ماندند
باید اعتراف کنیم که ما در روایتگری اربعین، به شدت فقیر عمل کرده‌ایم. شاید از نذرهای عجیب و غریب اربعین، تنها چند مورد خاص مثل «نذر سایه» (ایستادن در آفتاب تا سایه بدن روی زائر بیفتد) یا ماساژ دادن تن خسته و پاهای تاول‌زده زائران در طریق، تا حدودی روایت شده باشد و در شبکه‌های اجتماعی دست به دست بچرخد. بله، اینها زیباست، اینها باشکوه است؛ اما نذرهای اربعین خیلی، خیلی فراتر از اینهاست.چون روایت نشده‌اند، کسی از آنها خبری ندارد. کسی از زن عراقی خبر ندارد که نذر کرده بود لباس زائران را بشوید و چون ماشین لباسشویی نداشت، با دست‌های مبتلا به روماتیسم خود، شب تا صبح در تشت لباس می‌شست. کسی از جوانی خبر ندارد که نذر کرده بود هر سال در مسیر، ویلچر زائران ناتوان را کیلومترها هل بدهد. کسی از کودکی خبر ندارد که تنها دارایی‌اش یک شیشه عطر کوچک بود و نذر کرده بود هر زائری که از مقابل خانه‌شان رد می‌شود، یک قطره از آن عطر را روی لباسش بزند تا بوی عرق ندهد. ما در میان این ۲۴ میلیون زائر، هزاران جواهر گران‌بها را جا گذاشته‌ایم. در کنارمان آدم‌هایی قدم زدند و خدمت کردند که یک کوه جواهر در مقابل گذشت و انسانیت‌شان بی‌ارزش است. این آدم‌های ارزشمند و گمنام، کاری با جهان می‌کنند که مطمئن می‌شویم هنوز می‌شود به بشر امیدوار بود، هنوز خدا روی زمین نماینده دارد و هنوز می‌توان در تاریک‌ترین روزهای تاریخ، به نور ایمان آورد.اربعین تمام شد، اما خون خواهی ادامه دارد. قطار در حرکت است و ما موظفیم، پیش از آنکه غبار زمان بر این حماسه بنشیند، راوی صادق این ۲۴ میلیون قصه ناگفته باشیم. اگر ننویسیم، اگر ثبت نکنیم، تاریخ ما را نخواهد بخشید که در کنار اقیانوس ایستادیم و تنها به توصیف چند قطره آب بسنده کردیم.

از نمایشگاه تویوتا تا کاروان اسرا
جنون عاشقانه حیدر شمس علی در طریق‌الحسین (ع)

تقویم که به صفر می‌رسد، کرکره‌های نمایندگی پرزرق و برق تویوتا پایین می‌آید. برای «حیدر شمس علی»، مردی که غرق در معادلات اقتصاد و تجارت است، اربعین فصل توقف تمام روزمرگی‌های مادی است. او می‌توانست با یک چک چند رقمی، بزرگ‌ترین موکب‌ها را برپا کند و خودش در خنکای کولرگازی بنشیند، اما عشق حسین با حواله‌های بانکی راضی نمی‌شود. حیدر، لباس کارگری می‌پوشد، چاقو به دست می‌گیرد و خودش به میانه میدان می‌آید تا راوی ناب‌ترین قصه این مسیر باشد.
اربعین که از راه می‌رسد، منطق بازار و سرمایه در برابر جنون دلدادگان سیدالشهدا رنگ می‌بازد. قصه حیدر شمس علی، داستان مردی است که تمام کلیشه‌های ثروت و رفاه را در پای زائران پیاده کربلا ذبح می‌کند. او که در روزهای عادی سال مدیریت یک نمایندگی معتبر تویوتا را بر عهده دارد و با ارقام درشت مالی سر و کار دارد، در ایام اربعین به انسانی دیگر تبدیل می‌شود. حیدر کار و تجارتش را به طور کامل تعطیل می‌کند تا تمام‌قد در خدمت زائران باشد.
موکب او در نجف، یکی از پررونق‌ترین پناهگاه‌های زائران خسته است. اما آنچه این موکب را از دیگر خیمه‌ها متمایز می‌کند، ریخت‌وپاش‌های مالی نیست، بلکه عرق جبین خود حیدر است. او هر شب دو شتر و دو گوساله را برای اطعام زائران نذر کرده است. در دنیایی که آدم‌های متمول ترجیح می‌دهند با پرداخت پول، کارها را به کارگران و آشپزها بسپارند و خودشان تنها نظاره‌گر باشند، حیدر این قاعده را می‌شکند. او معتقد است که نوکری باید با گوشت و استخوان خودش آمیخته شود. به همین خاطر، خودش آستین بالا می‌زند، شترها و گوساله‌ها را با دستان خودش نحر و ذبح می‌کند، پای دیگ‌های جوشان می‌ایستد، گوشت‌ها را می‌پزد و در نهایت، با قامتی خمیده از خستگی، غذا را به دست زائران می‌رساند. برای حیدر، حرارت آتش دیگ‌ها و بوی دود، دلپذیرتر از عطر و ادکلن‌های گران‌قیمت نمایشگاه ماشین‌هایش است.
اما نقطه اوج دلدادگی حیدر شمس علی، در یازدهم صفر رقم می‌خورد؛ روزی که نذر ویژه و جان‌سوز او آغاز می‌شود. یازدهم صفر، یادآور حرکت کاروان اسرای کربلاست. حیدر در این روز، نجف را ترک می‌کند. او شترهای نذری‌اش را برمی‌دارد و پای پیاده، همراه با این شترها راهی جاده کربلا می‌شود. این پیاده‌روی با شترها، یک حرکت نمادین و عمیقا روضه‌گونه است. او قدم به قدم با یاد مصیبت‌های کاروان اسرا، مسیر نجف تا کربلا را طی می‌کند تا بغض خفته در گلوی تاریخ را در این عصر روایت کند. وقتی این کاروان کوچک و نمادین به کربلا می‌رسد، حیدر شترها را در همان جا نحر می‌کند و گوشت‌شان را میان زائران و مجاوران توزیع می‌کند. این نذر، تنها شکم‌ها را سیر نمی‌کند، بلکه روضه‌ای مجسم است که اشک‌ها را جاری می‌سازد. حیدر شمس علی به ما نشان می‌دهد که اربعین، آوردگاهی است که در آن، دارایی انسان‌ها نه به حساب‌های بانکی، بلکه به میزان خلوص، تاول پاها و اشک‌هایی است که برای حسین (ع) می‌ریزند. او تویوتا را رها کرد تا در غبار کاروان اسرا، مسیر رستگاری‌اش را پیدا کند.

مردانی که در طوفان جمعیت سپر بانوان زائر می‌شوند
حلقه غیرت بر مدار حریم
در انبوه جمعیت بی‌قرار روز اربعین که امواج انسان‌ها به سمت حریم سیدالشهدا خروشان است، صحنه‌ای متفاوت چشم‌ها را خیره می‌کند؛ زنجیره‌ای از مردان که دست در دست هم، حصاری محکم به دور زنان کاروان کشیده‌اند. آنها با این حلقه غیرت، راه را می‌شکافند تا تنه نامحرمی به بانوان زائر نخورد و در امنیت کامل قدم بردارند. این تنها یک تدبیر برای نظم‌بخشی نیست؛ بلکه بازآفرینی نمادین و دردناکی از یک سوگ تاریخی است که ریشه در غیرت عباس (ع) و رنج‌های زینب (س) دارد.آفتاب اربعین بر کربلا می‌تابد و موج جمعیت در خیابان‌های منتهی به حرم، لحظه به لحظه سهمگین‌تر می‌شود. در دل این طوفان انسانی، دسته‌ای از مردان جوان و پیر، با شانه‌هایی به هم گره‌خورده، دژی نفوذناپذیر گرداگرد بانوان کاروان خود بنا کرده‌اند. عرق از چهره‌های‌شان می‌بارد و فشار جمعیت را با تمام توان به جان می‌خرند، اما نمی‌گذارند کوچک‌ترین گزندی به حریم بانوان برسد و آرامش زیارت از آنها سلب شود. این حلقه انسانی، فراتر از یک حمایت ساده در شلوغی مسیر است. این حرکت، تداعی‌گر روضه‌های مجسمی است که قرن‌ها در سینه‌ها سوخته است. مردان این کاروان، با تشکیل این حصار زنده، گویی به تاریخ نقب می‌زنند تا مرهمی بر جراحت کاروان اسرای کربلا باشند. آن روز که خیمه‌ها سوخت و حرامیان بر بانوان حرم تاختند، مدافعی نمانده بود تا سپر تازیانه‌ها شود؛ اما امروز، این مردان با حلقه غیرت خود فریاد می‌زنند که دیگر نخواهند گذاشت به حریم زنان عاشورایی طعنه و آسیبی برسد و آن غربت تلخ تکرار شود.این زنجیره انسانی، یک عرض ارادت نمادین و خالصانه به ساحت عقیله بنی‌هاشم است. آنها با هر قدم که راه را برای عبور آرام و بی‌دغدغه مادران و خواهران‌شان باز می‌کنند، در واقع ارادت‌شان را به بانوی صبر و استقامت نشان می‌دهند. در این مدار عاشقی، مردان سپر می‌شوند و خستگی راه را به جان می‌خرند، تا زنان در کمال امنیت و احترام، به وصال ضریح شش‌گوشه برسند و زیارتی از جنس آرامش را تجربه کنند؛ تجلی زیبای غیرت در امتداد تاریخ.

وقتی شانه‌های پسر، پاهای خسته مادر در طریق‌الحسین می‌شود
کعبه‌ای بر دوش

سمفونی روایت‌های نانوشته عشق
در ازدحام قدم‌هایی که به سوی قبله عاشقان در حرکت‌اند، گاه تصاویری خلق می‌شود که تمام معادلات فیزیک و توان انسانی را به هم می‌ریزد. در مسیری که جوانان تنومند نیز از تاول پاها و خستگی راه به ستوه می‌آیند، پسری جوان با قامتی خمیده اما استوار، سنگین‌ترین و در عین حال شیرین‌ترین بار دنیا را بر دوش می‌کشد. او مادر ناتوانش را کول کرده تا نگذارد سهم این زن پیر از حماسه اربعین، تنها حسرت و اشک‌های از دور باشد. اینجا عشق، جای خالی پاها را پر می‌کند. آفتاب عمود می‌تابد و دانه‌های درشت عرق از پیشانی پسر می‌چکد، اما قدم‌هایش هیچ تزلزلی ندارد. مادر، با دست‌های چروکیده‌اش گردن پسر را حلقه کرده و احتمالا زیر لب دعای فرج و زیارت عاشورا می‌خواند. نفس‌های گرم مادر، دم مسیحایی است که خستگی را از تن این زائر جوان بیرون می‌کشد. وقتی خادمان موکب‌ها با اصرار ویلچر یا استراحتی کوتاه را پیشنهاد می‌دهند، پسر با لبخندی نجیبانه سر باز می‌زند. برای او، این تنها یک جابه‌جایی فیزیکی نیست؛ این ادای دینی است به سال‌ها رنج مادری که با لالایی‌های عاشورایی او را بزرگ کرده است. مادر دیگر توانی برای قدم برداشتن ندارد، اما پسر نمی‌توانست بپذیرد که قلب تپنده خانه‌شان از قافله دلدادگان جا بماند. در طریق‌الحسین، هر زائری قصه‌ای دارد، اما قصه این پسر و مادر، تجلی همان جنون عاشقانه‌ای است که مرزهای ایثار را جابه‌جا می‌کند. او مادرش را بر دوش گرفته تا به وادی کربلا برساند و به همه نشان دهد که در این مسیر، اگر پاها یاری نکنند، بال‌های عشق انسان را به مقصد می‌رسانند؛ پروازی خاموش بر شانه‌های یک پسر.

وقتی آخرین ظرف غذا بهانه آغاز دوباره عاشقی است
سماجت شیرین در طریق
در منطق دودوتا چهارتای بازار دنیا، وقتی متاعی خریدار ندارد، بساط را جمع می‌کنند و می‌روند. اما در بازار جنون‌زده طریق‌الحسین، معادلات جور دیگری رقم می‌خورد. پسرک خادم، با دستانی کوچک و آفتاب‌سوخته، نیم ساعت تمام وسط جاده ایستاده تا تنها یک ظرف غذای باقی‌مانده در سینی بزرگش را به زائری تعارف کند. نه خسته می‌شود، نه چهره درهم می‌کشد و نه ناامیدی در چشمانش راه می‌یابد. او منتظر است تا آخرین سهم از کرامت موکبش را به مقصود برساند؛ انتظاری که پایانش، شگفتی دیگری دارد.
سیل جمعیت می‌آید و می‌رود. زائران یا سیرند یا شتابان به سوی مقصد قدم برمی‌دارند. در این میان، پسربچه‌ای با سینی استیل که تنها یک ظرف غذا در آن جا مانده، میان عمودها ایستاده است. 
۳۰ دقیقه گذشته و او همچنان با صدایی که از اشتیاق می‌لرزد، التماس می‌کند و زائران را فرامی‌خواند. اگر هر کس دیگری بود، شاید با خود می‌گفت این نذری دیگر طالب ندارد؛ سینی را رها می‌کرد و به سایه خیمه پناه می‌برد. اما در چهره این کودک خردسال، نه اثری از کلافگی است، نه ردپایی از عصبانیت و نه حتی ذره‌ای ناامیدی. او با ایمانی راسخ، لقمه آخر را چون گوهری نایاب روی دستانش گرفته و با سماجتی مومنانه، نگاهش را به چشم‌های خسته رهگذران گره می‌زند. سرانجام دستی جلو می‌آید و آن آخرین ظرف غذا را برمی‌دارد. لبخندی عمیق روی لب‌های خشکیده پسرک می‌نشیند. منطق عادی حکم می‌کند که او حالا به استراحت برود، چرا که برای دادن یک پرس غذا نیم ساعت معطل شده است. اما اینجا طریق‌الحسین است؛ جایی که خستگی در آن معنا باخته است. در کمال ناباوری، پسرک سینی خالی را برمی‌دارد، با شتاب به سمت آشپزخانه موکب می‌دود تا آن را دوباره پر کند و به خط مقدم خدمت بازگردد. برای او، خالی شدن سینی پایان کار نیست، بلکه بهانه و آغاز دوباره‌ای برای عاشقی است.

وقتی تمام دارایی خادمان کوچک طریق، «لبیک یا حسین» است
قطره‌های عرق و دستمال‌های عشق

سمفونی روایت‌های نانوشته عشق
در شلوغی عمودها و هیاهوی موکب‌های بزرگ که با سینی‌های کباب و لیوان‌های شربت خنک از زائران پذیرایی می‌کنند، گاهی باشکوه‌ترین تصویر اربعین در دستان کوچک کودکانی خلاصه می‌شود که بضاعتی جز یک جعبه دستمال کاغذی ندارند. آنها زیر آفتاب سوزان طریق می‌ایستند، قدشان به زور به کمر زائران می‌رسد، اما با صدایی رسا و کودکانه «لبیک یا حسین» سر می‌دهند تا رهگذران خسته، عرق جبین‌شان را با برگه‌های نازک ارادت آنها خشک کنند. این کودکان، بزرگ‌ترین تاجران عشق در بازار اربعین‌اند.
مسیر نجف تا کربلا تنها آوردگاه موکب‌داران متمول و دیگ‌های جوشان غذا نیست. اینجا جاده‌ای است که منطق اقتصاد مادی در آن فرو می‌ریزد و ارزش هر نذر، نه به قیمت آن، بلکه به وسعت قلب صاحبش سنجیده می‌شود. در میان خیل عظیم خادمان، کودکانی ایستاده‌اند که شاید توانایی بلند کردن سینی‌های سنگین چای یا برپا کردن خیمه‌های بزرگ را نداشته باشند، اما با همان دستان کوچک و چهره‌های آفتاب‌سوخته، ناب‌ترین صحنه‌های مشایه را خلق می‌کنند. دارایی آنها تنها یک بسته دستمال کاغذی است که با دو دست محکم آن را چسبیده‌اند. زائر که از شدت گرما و پیاده‌روی طولانی نفس‌نفس می‌زند، ناگهان با صدای ظریف اما پرصلابتی متوقف می‌شود: «هلا بزوار... لبیک یا حسین.» کودک، برگه دستمالی را بیرون می‌کشد و با التماس و امید به سمت زائر دراز می‌کند. این یک تعارف ساده نیست؛ این مرهمی است که بر پیشانی خیس از عرق زائر می‌نشیند تا خستگی راه را از تن او بزداید.در این تبادل کوتاه، دیالوگی عمیق و نانوشته رد و بدل می‌شود. زائر با دستمال، عرق جبین را پاک می‌کند و کودک با لبخند زائر، انگار تمام دنیا را به دست می‌آورد. این دستمال‌های کاغذی، ارزان‌ترین کالای بازار دنیا و گران‌بهاترین متاع در طریق‌الحسین هستند. این بچه‌ها به ما یادآوری می‌کنند که در دستگاه سیدالشهدا، مهم نیست چقدر در جیب داری و حساب بانکی‌ات چقدر است؛ مهم این است که با تمام آنچه داری، حتی اگر یک برگ دستمال کاغذی باشد، به میدان عاشقی بیایی و غبار از چهره زائران حسین (ع)بگیری.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.