آگاه: در تمام سالهای جنگ تحمیلی و دوران اسارت، در میان دهها هزار اسیر ایرانی، پدیده فرار از اردوگاههای مرگبار عراق به شکل حیرتانگیزی بیمعنا بود. چرا دلاورانی که در خط مقدم از مرگ نمیهراسیدند و شجاعتشان زبانزد بود، در برابر درهای اردوگاهها، سودای فرار در سر نپروراندند؟ این گزارش، واکاوی تحمل رنجی است که نگهبانان بعثی را به حیرت کشاند و بررسی هدف والایی است که اسارت را به جبههای دیگر برای مقاومت بدلساخت.
وقتی از آزادگان صحبت میکنیم، با یک جامعه آماری کوچک روبهرو نیستیم. بر اساس آمارهای منتشرشده، جمهوری اسلامی ایران بیش از ۴۰ هزار آزاده سرافراز دارد که سالهای متمادی از جوانی و عمر خود را در اردوگاههای مخوف رژیم بعث عراق سپری کردند. این آمار شامل رزمندگان ارتشی، سپاهی، بسیجی و حتی غیرنظامیانی است که در روزهای نخست هجوم ناجوانمردانه دشمن به اسارت درآمدند. برخی از این مردان بیش از ۱۰ سال در اسارت بودند؛ یعنی معادل یک دهه کامل از بهترین سالهای زندگی یک انسان. در میان این جمعیت انبوه، تنوع عجیبی از اقشار مختلف جامعه دیده میشد؛ از نوجوانان کمسنوسال تا پیرمردان سالخورده، از پزشک و مهندس تا کارگر و کشاورز. اما آنچه این جامعه متکثر را به یک پیکره واحد و یکپارچه تبدیل میکرد، روحیه مقاومت و ایستادگی بینظیر آنها بود. در تاریخ جنگهای جهان، معمولا وقتی تعداد اسرا از حدی فراتر میرود، مدیریت آنها برای کشور اسیرکننده به یک بحران تبدیل میشود و همواره آمار بالایی از شورشهای کور یا فرارهای فردی و دستهجمعی ثبت میشود. اما در مورد اسرای ایرانی در عراق، پدیده فرار و رها کردن اردوگاه اساسا در فرهنگ اسارتشان جایگاهی نداشت. این عدم تمایل به فرار، نه نشانه ضعف و ناتوانی، بلکه نماد یک استراتژی عمیق و یک جهانبینی شگرف است که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.
اردوگاههایی که بوی خون میدادند
برای درک عظمت کار آزادگان، ابتدا باید مختصری از شرایط زیستی آنها را مرور کرد. اردوگاههای موصل، رمادی، تکریت و عنبر، تنها نامهایی روی نقشه جغرافیایی عراق نیستند؛ اینها قتلگاههایی بودند که کنوانسیونهای بینالمللی در آنها هیچ معنا و مفهومی نداشت. اسرا در سولههایی تاریک، نمور و با جمعیتی بسیار بیشتر از ظرفیت استاندارد نگهداری میشدند.
شکنجههای فیزیکی، برنامه روزمره و عادی بعثیها بود. تونل مرگ، ضربوشتم با کابل، آویزان کردن از سقف، سوزاندن با آتش سیگار، گرسنگی دادنهای طولانیمدت، محرومیت از آب در گرمای طاقتفرسای تابستان عراق و شکنجههای روانی مانند توهین به مقدسات، تنها گوشهای از این جهنم زمینی بود. شرایط بهداشتی به قدری اسفناک بود که کوچکترین جراحت یا بیماری عفونی میتوانست به قیمت جان یک اسیر تمام شود. بعثیها تلاش میکردند هویت، انسانیت و اراده اسرای ایرانی را درهم بشکنند. در چنین شرایطی که مرگ گاهی شیرینترین آرزو به نظر میرسید، غریزه بقا در هر انسانی حکم میکند که به دنبال راهی برای خلاصی باشد. در ادبیات جنگی جهان، اسیر قهرمان کسی است که نقشه فرار میکشد و از سیمخاردارها عبور میکند. اما اسرای ایرانی، قهرمانی را در ماندن و تحمل کردن معنا کردند.
چرا فرار در دستور کار نبود؟
این یکی از بزرگترین معماهای روانشناختی و نظامی جنگ هشتساله است. تلاشی برای فرار وجود نداشت و این موضوع برای فهم نیازمند خروج از چارچوبهای فکری معمول است. اسرای ایرانی، اسارت را نه پایان مبارزه، بلکه تغییر جغرافیای مبارزه میدانستند.
از دیدگاه یک رزمنده ایرانی که با اعتقاد به ولایت و دفاع از کیان اسلام پا به جبهه گذاشته بود، فرار از اردوگاه به معنای رها کردن سنگر بود. آنها معتقد بودند که در دل خاک دشمن، رسالتی بر دوش دارند. اگر یک اسیر فرار میکرد، عواقب و شکنجههای وحشتناک آن گریبانگیر دهها اسیر دیگر میشد که در اردوگاه باقی مانده بودند. فرهنگ ایثار و از خودگذشتگی که در جبههها موج میزد، در اردوگاهها به شکل «تحمل رنج برای در امان ماندن دیگران» تجلی یافت. هیچ آزادهای حاضر نبود به قیمت آزادی خود، برادران همرزمش را زیر کابلهای خشمگین بعثیها رها کند و این وفاداری جمعی، راه را بر هرگونه سودای آزادی فردی میبست. علاوه بر این، در جهانبینی این مردان، زندانبان اصلی نفس اماره بود و آزادی حقیقی در بندگی خدا معنا میشد. وقتی درون انسان آزاد باشد، دیوارهای بتنی و سیمهای خاردار نمیتوانند او را محبوس کنند. آنها نیازی به فرار فیزیکی نداشتند، زیرا روحشان هر روز در آسمان معنویت پرواز میکرد.
وقتی شکنجهگر زانو میزند
این حجم از مقاومت و بیاعتنایی به فرار، نگهبانان و فرماندهان عراقی را در بهت فرو برده بود. در روایتها و خاطرات به جا مانده از فضای اردوگاهها، بارها به این شگفتی اشاره شده است. آنها نمیتوانستند درک کنند که چگونه یک جوان نحیف و شکنجهشده، زیر ضربات متوالی مقاومت میکند و تن به ذلت نمیدهد.
بعثیها میدیدند که اسرای ایرانی به جای اینکه در تاریکی اردوگاه به فکر نقشههای فرار باشند، کلاسهای آموزش قرآن، زبان، نهجالبلاغه و حتی تئاتر برگزار میکنند. این پویایی و سرزندگی در دل اسارت، روحیه زندانبانان را فرسوده میکرد. نگهبانان بعثی گاهی با ایجاد شرایط فریبنده تلاش میکردند اسرا را به فرار ترغیب کنند تا بهانهای برای شکنجههای مضاعف یا قتلعام آنها داشته باشند؛ اما اسرای ایرانی با هوشمندی و درک عمیق از شرایط، هرگز در این تلهها نیفتادند. آنها در قفس مانده بودند اما رفتارشان چنان مقتدرانه بود که گویی زندانبانان عراقی در اسارت اراده آنها قرار داشتند.
اسارت به مثابه یک ماموریت
هدف اسرای ایرانی بسیار والاتر از آزادی فردی و بازگشت زودهنگام به خانه بود. آنها در نامههای سانسورشدهای که برای صلیب سرخ مینوشتند یا در پیامهای پنهانی خود، همواره بر مقاومت تاکید داشتند. آنها معتقد بودند که اسارت، آزمون الهی است. هدف آنها حفظ عزت ملی جمهوری اسلامی ایران در قلب پایتخت دشمن بود. رژیم بعث قصد داشت با نمایش اسرای ایرانی شکسته و نادم، در رسانههای جهانی برای خود دستاورد سیاسی بتراشد. اما آزادگان با تحمل رنجها، این حربه را خنثی کردند. آنها با رفتار خود، پیام انقلاب اسلامی را در دل خاک عراق زنده نگه داشتند.
در واقع، اسرای ایرانی اردوگاههای بعث را به خاکریز دوم جبههها تبدیل کردند. آنها تشکیلات مخفی ایجاد کرده بودند، اخبار رادیو را با هزاران ترفند به دست میآوردند و روی کاغذهای سیگار مینوشتند تا روحیه امید در اردوگاه زنده بماند. وقتی چنین ساختار منسجم و هدفمندی برای حفظ کیان وجود دارد، فرار فردی بیمعنا میشود و جمعگرایی و حفظ انسجام اردوگاه به اولویت مطلق بدل میشود.
معنای زندگی در دل تاریکی
تحمل رنج برای آزادگان ما یک ارزش بود، نه یک اجبار کور. آنها با الهام از مکتب عاشورا و سیره ائمه اطهار (ع)، رنج اسارت را در امتداد رنج اسرای کربلا میدیدند. برای کسی که مقاومت حضرت زینب (س) را الگوی خود میداند، اسارت نه یک حقارت، که یک رسالت عظیم است.
در روانشناسی معاصر، ویکتور فرانکل در کتاب «انسان در جستوجوی معنا» توضیح میدهد که چگونه انسان با یافتن معنا برای رنج خود، میتواند از سختترین شرایط جان سالم به در ببرد. اسرای ایرانی، عالیترین سطح از این معنایابی را به نمایش گذاشتند. معنای آنها، دفاع از اسلام، اطاعت از ولی فقیه و حفظ آبروی یک ملت بود. با چنین معنای سترگی، شکنجههای جسمی به نشانههایی از استقامت تبدیل میشدند که اسرا به آن میبالیدند. آنها در اردوگاهها ماندند تا پرچمدار این رنج مقدس باشند و به دشمن ثابت کنند که اراده یک انسان مومن، از برندهترین شلاقها قدرتمندتر است.
پایانی بر یک حماسه خاموش
سرانجام در ۲۶ مرداد ۱۳۶۹، درهای اردوگاهها باز شد. مردانی که سالها در برابر وسوسه رهایی فردی مقاومت کرده بودند، حالا با قامتی استوار و به عنوان فاتحانی بیبدیل، قدم در راه بازگشت گذاشتند. آنها به دشمن التماس نکرده بودند، بلکه با صبر و استقامت خود، جبهه کفر را وادار به تسلیم و پذیرش تبادل شرافتمندانه کردند.
بازگشت آزادگان، بازگشت سفیران مقاومت بود. آنها با بدنهایی پر از جراحت و ریههایی آسیبدیده برگشتند، اما روحشان از همیشه بزرگتر بود. امروز که سالروز این بازگشت شکوهمند را گرامی میداریم، باید به یاد داشته باشیم که بزرگترین درس آزادگان برای تاریخ، درس ایستادگی هدفمند و جمعی بود. آنها به ما آموختند که گاهی برای رسیدن به بالاترین درجات آزادی، باید در قفس ماند، رنج کشید و با تحمل این رنج، پایههای ظلم زندانبان را ویران کرد. آزادگان، معماران حماسهای خاموش بودند که مقاومتشان، امروز به رساترین فریاد آزادیخواهی و عزت در تاریخ ایران تبدیل شده است. یاد و خاطره این مردان روزهای سخت، تا ابد بر تارک این سرزمین خواهد درخشید.
سهم ناچیز قاب تصویر و بار سنگین کلمات در روایت اسارت
۱۰ سال حبس در مخوفترین اردوگاههای رژیم بعث، تحمل شکنجههای طاقتفرسا و ایستادگی خاموش بر سر آرمانها، حماسهای است که ابعاد روانشناختی و جامعهشناختی آن تا دههها جای واکاوی دارد. با این حال، زنگ خطر فراموشی این بخش مهم از تاریخ مقاومت ملی ما به صدا درآمده است. مردانی که بهترین سالهای جوانی خود را پشت سیمهای خاردار و دیوارهای بتنی جا گذاشتند، اکنون در هیاهوی زندگی روزمره و کمکاریهای رسانهای، آرامآرام در معرض رنگ باختن از حافظه تاریخی جامعه قرار گرفتهاند.
وقتی به کارنامه تولیدات فرهنگی و هنری در این حوزه نگاه میکنیم، کفه ترازو به شدت نامتوازن است. در عرصه هنرهای تصویری، سهم آزادگان از پرده سینما و قاب تلویزیون بسیار ناچیز و انگشتشمار بوده است. با وجود ظرفیتهای عظیم دراماتیک در دل اردوگاهها و قصههای بکری که هر کدام پتانسیل تبدیل شدن به یک شاهکار سینمایی را دارند، سینما و تلویزیون ما آنگونه که باید دین خود را به این عرصه ادا نکردهاند. در حافظه دیداری مخاطبان، تنها چند اثر معدود مانند سریال «زیرخاکی» با نگاهی طنز و متفاوت به اسارت یا فیلم سینمایی «اخراجیها» و تصویر شخصیتهایی چون «حاج رسول رستگاری» ثبت شده است که توانستهاند گوشهای از اتمسفر اردوگاههای عراق و تقابل ارادهها را به تصویر بکشند. اما این چند اثر محدود، برای روایت رنجهای ۱۰ ساله بیش از ۴۰ هزار آزاده قطعا کافی نیست.
در نقطه مقابل این فقر تصویری، ادبیات مقاومت و تاریخ شفاهی بار سنگین رسالت روایتگری را به تنهایی بر دوش کشیده است. در حوزه نشر، کتابها و خاطرات مکتوب، پناهگاهی امن برای ثبت جزئیات روزمره، تشکیلات مخفی اسرا و مقاومتهای فردی و جمعی بودهاند. نویسندگان با ثبت این مستندات، تلاش کردهاند تا نگذارند غبار نسیان بر چهره این حماسه بنشیند. تنوع و تعداد این آثار مکتوب به مراتب بیشتر از تولیدات سینمایی است که در ادامه به معرفی و بررسی چند نمونه شاخص از این کتابها خواهیم پرداخت تا ببینیم کلمات چگونه در غیاب تصویر، راوی صادق سالهای دربند بودهاند.
روایتی از فاتح قلبها در تاریکی اردوگاه
یکی از آثار شاخص و تاثیرگذار در حوزه ادبیات مقاومت و تاریخ شفاهی آزادگان، کتاب «پاسیاد پسر خاک» به قلم محمد قبادی است. این اثر، روایتی عمیق و خواندنی از زندگی مردی است که تعریف جدیدی از مفهوم اسارت ارائه داد؛ سید علیاکبر ابوترابی، اسیر آزادهای که در سالهای سخت در بند بودن، قلبها را اسیر مهربانی خود کرد.
او هشت سال اسارت در مخوفترین زندانهای رژیم بعث عراق را با صبری شگرف تحمل کرد و نهتنها زیر بار شکنجهها و فشارهای روانی شکسته نشد، بلکه به نماد بیبدیل استقامت و امید تبدیل شد. ابوترابی در فضای خفقانآور اردوگاهها، مانند چراغی در تاریکی به همرزمانش روحیه میبخشید. وسعت روح و ایمان راسخ او به حدی بود که با رفتار انسانی و کریمانهاش، حتی نگهبانان خشن دشمن را نیز تحت تاثیر قرار میداد. او پس از آزادی نیز میدان را خالی نکرد و همچنان پرچمدار خدمت و عدالت باقی ماند. زندگی این قهرمان بیادعا که در عرصههای سیاسی و اجتماعی وفادار به آرمانهایش ماند، سرشار از درسهای پایداری، گذشت و مردمداری است؛ نامی که همیشه در تاریخ ایران میدرخشد.
کتاب «پاسیاد پسر خاک» با نثری روان و مستند، جایگاه ویژه این عالم وارسته را در میان اسرا و حتی نهادهای بینالمللی به خوبی به تصویر میکشد. نفوذ کلام و احترام به او مرزها را درنوردیده بود؛ چنانکه در برشی از این کتاب درباره تعامل او با نیروهای صلیب سرخ میخوانیم:
«صلیبیها، نامه خصوصی برایش میآوردند و آن را شخصا تحویلش میدادند و درباره اسرا با حاجآقا گفتوگو میکردند. یک روز نزدیک نماز ظهر، جلوی اتاق نشسته بودیم. حاج آقا سجادهاش را پهن کرده بود و ما در اطرافش هر کدام مشغول کاری بودیم. در همین هنگام خبر آوردند که صلیب آمد. بعد از چند دقیقه، شخصی به نام میشل که مسئول هیات صلیب بود، سراغ حاجآقا آمد. بلافاصله خبر دادند که میشل با او کار دارد. خودم شاهد بودم که حاجآقا ابوترابی به محض اینکه این حرف را شنید، سریع از جایش بلند شد و بدون اینکه کفشهایش را به پا کند، به طرف صلیبی دوید و صلیبی هم تا حاجآقا را دید، بلافاصله شروع کرد به دویدن به طرف او.»
از دگردیسی یک سرباز تا قهرمان مقاومت
کتاب «حسین گاردی» به قلم محمدهادی زرگری، یکی دیگر از آثار متفاوت و خواندنی در حوزه تاریخ شفاهی آزادگان است که داستان پرفراز و نشیب زندگی حسین صادقی را با لحنی صمیمی و روان روایت میکند. این اثر که توسط انتشارات روایت فتح روانه بازار شده است، صرفا یک زندگینامه ساده نیست، بلکه آینهای تمامنما از دگردیسی شگرف یک انسان در بستر تحولات پرشتاب تاریخ معاصر ایران به شمار میآید. داستان درباره مردی است که قامت درشتش، او را در جوانی به گارد شاهنشاهی و حضور در جنگ ظفار کشاند، اما با پیروزی انقلاب اسلامی، مسیر زندگیاش تغییر یافت و به صفوف نیروهای انقلابی پیوست.
بخش جذابی از این کتاب، به دوران سخت و طاقتفرسای اسارت اختصاص دارد. حسین صادقی تنها چند روز پس از آغاز رسمی جنگ تحمیلی به اسارت نیروهای بعثی درآمد و سالهای طولانی را در اردوگاههای دشمن سپری کرد. روایت او از ایستادگی در برابر ناملایمات اسارت، تصویری زنده از اراده پولادین آزادگانی است که محبس را به سنگری تازه برای دفاع از آرمانهایشان تبدیل کردند. او پس از آزادی نیز از پای ننشست و سالها بعد، در قامت خادم حجاج ایرانی در فاجعه تلخ منا حضور یافت تا زاویهای ناگفته از ایثار و خدمت را ثبت کند.
این کتاب با عبور از گردنههای سخت یک زندگی پرماجرا، نشان میدهد که چگونه میتوان با ایمان و استقامت، در دل تاریخ جاودانه شد. در برشی از این کتاب درباره نقطه آغازین این مسیر طولانی میخوانیم: «هر کس من را میدید، میگفت: تو اگه سربازی بری باید تو گارد خدمت کنی. آن زمان در دوره آموزشی، سربازهایی که قد و هیکل درشتی داشتند را مامور میکردند به گارد... دودو تا چهارتایی با خود کردم و گفتم: من که باید دو سال برم اجباری، خب سه ساله میرم و اینطور حداقل حقوق هم میگیرم.»
روایتی زنده از انتخاب زندگی در بطن اسارت
کتاب «جهنم تکریت» به قلم مجتبی جعفری، از آثار برگزیده ۲۰ سال ادبیات مقاومت است که تصویری دقیق، مستند و به دور از شعارزدگی از روزهای اسارت ارائه میدهد. نویسنده که خود از افسران ارتش بوده و سالهای پایانی جنگ تحمیلی را در زندان مخوف الرشید و اردوگاههای بعثی گذرانده است، نگارش این اثر را تنها سه ماه پس از بازگشت به میهن آغاز کرد تا واقعیتهای عینی اسارت از گزند فراموشی در امان بماند. اهمیت این کتاب در نگاه جزئینگر راوی به رنجها، محدودیتها و البته امیدواریهای جمعی نهفته است؛ جایی که آزادگان به جای تسلیم شدن، اسارت را به عرصهای برای پویایی، آموزش و حفظ انسجام درونی تبدیل میکنند. در این اثر به روشنی میبینیم که چگونه کنار گذاشتن ایده فرار، نه از سر ضعف، بلکه آغازی برای شکلدهی به یک مقاومت مدبرانه و حفظ روحیه جمعی در قلب اردوگاه دشمن بود. در بخشی از کتاب جهنم تکریت میخوانیم:
«سپری شدن روزها، هفتهها و ماهها، کمکم به سال میرسید و ما در چهار دیواری خویش به هیچ روزنهای چشم امید نداشتیم. سکوت رسانههای گروهی، بر تاریکی آینده دامن میزد. نقشه فرار از طریق تونل، به دلیل مشکوک شدن عراقیها ناتمام رها شد و حسین که همه راههای فرار را بررسی میکرد، دیگر حتی فکر فرار هم نمیکرد؛ اما احساس ماندن برای همیشه، موجی از زندگی جدید را دامن میزد؛ یعنی بیشترین استفاده از حداقل امکانات موجود در تمامی زمینهها. شعار ما این بود: «حالا که باید بمانیم، خوب بمانیم.» به این ترتیب، حتی افسردهترین نفرات هم به تلاش و جنبوجوش افتادند. ادامه کار کشاورزی و آغاز مسابقات ورزشی، دو فعالیت عمده و گروهی اردوگاه بود. من با کارهای زیادی که داشتم، گاهی فرصت سر خاراندن هم پیدا نمیکردم. اولین و اصلیترین کارم، نانوایی بود و با نزدیک شدن تابستان و شروع ترم دوم عربی، هر روز کلاس عربی دایر بود و بعد، کلاسهای متفرقه قرآن و عربی و به اصطلاح کلاسهای خصوصی و در پایان، شرکت در تیمهای ورزشی، از برنامههایم بود.
اداره برنامهریزی و هماهنگی این امور، به طور خودجوش و با تلاش و پیگیری عدهای علاقهمند و دلسوز انجام میشد. نقش عراقیها در این زمینه، تنها آزاد گذاشتن ما در محوطه اردوگاه و پرداخت کامل حقوق اسارتی بود که بچهها همه را هزینه میکردند. البته عراقیها از اجرای این نقش، سود کافی هم میبردند؛ تا زمانی که وضعیت عادی بود و این موارد رعایت میشد، خیال عراقیها هم از بابت امکان پدید آمدن شورش و درگیری راحت بود.»
ایستادگی نوجوانان در برابر ماشین جنگ روانی بعث
کتاب «آن بیستوسه نفر» به قلم احمد یوسفزاده، یکی از درخشانترین و پرمخاطبترین آثار در حوزه ادبیات پایداری و خاطرات آزادگان است که توسط انتشارات سوره مهر روانه بازار شده و تاکنون به چاپ هفتادوسوم رسیده است. این کتاب روایتی بکر، تکاندهنده و بهشدت گیرا از هشت ماه ابتدایی اسارت گروهی از نوجوانان است که در جریان عملیات الیبیتالمقدس و آزادسازی خرمشهر، به چنگ ماشین جنگی رژیم بعث افتادند.
نویسنده که خود در ۱۶ سالگی از سوی تیپ ثارالله کرمان به فرماندهی سردار قاسم سلیمانی به جبهه اعزام شده بود، با نثری ساده، صمیمی و بهدور از اغراق، پرده از یکی از پیچیدهترین توطئههای دشمن در اردوگاههای اسارت برمیدارد. رژیم بعث عراق تلاش داشت تا با بهرهبرداری تبلیغاتی از این بیستوسه نوجوان، جنگ روانی گستردهای علیه ایران به راه بیندازد و چهره مقاومت را مخدوش کند. اما آنچه در عمل رخ داد، تقابل حیرتانگیز دستانی خالی با پروپاگاندای یک حکومت دیکتاتوری بود. در این اثر خبری از سربازان کارکشته و صبوریهای استراتژیک نظامی نیست؛ بلکه خواننده با روحیات، ترسها و احساسات خالص نوجوانانی روبهرو میشود که در یکی از دلهرهآورترین موقعیتهای ممکن گرفتار شدهاند. تحمل روزهای طولانی اسارت، شرایط اسفبار بهداشتی، محرومیت ۴۰روزه از استحمام و تغذیه با جیرههای تاریخ مصرفگذشته، تنها بخشی از رنجهای آنان است. اوج این حماسه زمانی رقم میخورد که این نوجوانان برای خنثی کردن نقشه شوم دشمن و حفظ عزت ملی، در اوج ترس و تنهایی دست به اعتصاب غذا میزنند و با مقاومتی غرورآمیز، نقشههای اردوگاه بعث را نقش بر آب میکنند. «آن بیستوسه نفر» سندی روشن از رشادت انسانهایی است که نشان دادند بزرگی روح، نه به سن و سال، که به عمق ایمان و اراده گره خورده است.
نظر شما