آگاه: اساسیترین نقدی که بر سریال «کلاغ» وارد است، تناسب نداشتن میان حجم واقعی داستان و طول زمان روایت آن است. ماجرای جلال، کارمند میانسال کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک و دلباختگی ناگهانیاش به سایه، دختر جوان عضو یک تشکیلات چپ، پتانسیل ساخت یک فیلم سینمایی ۱۲۰ دقیقهای فشرده، کوبنده و پرکشش را داشت. اما تبدیل این خط داستانی لاغر به یک مینیسریال ۱۱ قسمتی باعث شد درام در قسمتهای میانی، بهویژه از قسمت سوم تا هفتم، دچار سکون کامل شود. داستان به جای حرکت به جلو و ایجاد پیچشهای معمایی جاندار، در جیرهبندی قطرهچکانی اطلاعات و چرخیدن به دور خود درجا میزند و مخاطب را بیش از آنکه درگیر تعلیق کند، در حالت انتظار معطل نگه میدارد.
بزرگترین خطای ساختاری سریال در شیوه روایت، اتکای بیش از حد به صدای راوی و دیالوگگوییهای افشاگرانه شخصیت جلال به جای نمایش درام روی تصویر است. راوی مدام ناچار است سردرگمیها، تحلیلها، ترسها و انگیزههای درونی جلال را برای مخاطب توضیح دهد، چون میزانسن و صحنهپردازی توان انتقال این حجم از تعلیق و درونکاوی روانشناختی را ندارد. بیننده به جای آنکه تنش و خطر را در رفتار آدمها، حرکات دوربین و فضای صحنه حس کند، آن را در جملات مستقیم میشنود. همین مسئله باعث شد تا پایانبندی سریال در قسمت یازدهم نیز فاقد غافلگیری و ضربه احساسی لازم باشد؛ چرا که دست بهروزی و سرنوشت سایه از چند قسمت قبل برای مخاطب رو شده بود و انتقام نهایی جلال نتوانست آن وزن احساسی مورد انتظار را به داستان تزریق کند.
ویترین شیک اما خالی
از نظر بصری و تکنیکی، «کلاغ» اثری بسیار شکیل و قابل احترام است. همکاری مجدد محمدحسین مهدویان با هادی بهروز در مقام مدیر فیلمبرداری، منجر به خلق قابهایی استاندارد، نورپردازیهای سرد و سنجیده و بازسازی دقیق اتمسفر تهران پیش از انقلاب شده است. طراحی صحنه، گریم، لباسها و انتخاب رنگها به جهان سریال هویتی خیرهکننده بخشیدهاند و حس بدگمانی و خفقان دهه ۵۰ را به درستی منتقل میکنند.
اما پرسش اصلی این است: آیا زیباییهای بصری میتوانند حفرههای عمیق فیلمنامه را بپوشانند؟ این ظاهر خوشساخت تنها تا دو یا سه قسمت نخست توانست مخاطب را مجذوب کند. وقتی قصه از درون تهی است، بهترین قاببندیها هم شبیه به ویترینی شیک اما خالی به نظر میرسند. در مقایسه با کارهای درخشان قبلی مهدویان مانند «ایستاده در غبار» یا تا حدی فصل اول «زخم کاری»، در سریال «کلاغ» کنترل کارگردان بر ریتم صحنهها و انسجام درام به شدت تنزل یافته است. سکانسهایی که میتوانستند با چند پلان فشرده تمام شوند، بیهدف کش آمدهاند و حرکت دوربین در برخی لحظات حس مشخصی از هدایت میزانسن را منتقل نمیکند.
کاراکترهایی که قربانی یک عاشقانه سطحی شدند
یکی از نکات برجسته مربوط به «کلاغ»، تفاوت فاحش در بازخورد بازی بازیگران اصلی آن است. محسن قصابیان در نقش «بهروزی» (پدرزن ساواکی جلال و از مقامهای ارشد کمیته ضد خرابکاری) بیتردید پدیده و نقطه عطف سریال است. قصابیان با فرار از تیپهای کلیشهای و متداول ماموران ساواک در سریالهای تلویزیونی، شخصیتی شناسنامهدار، مقتدر و چندلایه خلق کرده است. او با کنترل دقیق میمیک چهره، نگاههای نافذ، حرکت بدنی حسابشده و لحن باورپذیر، چنان اقتدار و هراسی میسازد که حتی در سکانسهای آرام نیز سنگینی حضورش در قاب احساس میشود.
در نقطه مقابل، بازی هادی حجازیفر در نقش «جلال» با انتقادهای زیادی همراه شد. حجازیفر که در کارهای قبلی مهدویان درخششهای انکارناپذیری داشت، در «کلاغ» همان پرسونای تکرارشونده، خسته، کلافه و عصبی خود را بازآفرینی کرده است. کاراکتر جلال میان دو تعریف متناقض گیر افتاده است؛ از یکسو مامور امنیتی کارکشته و از سوی دیگر مردی میانسال که گرفتار عشقی ناگهانی شده است. سریال نتوانسته این دو وجه را به هم پیوند بزند؛ در نتیجه بازی حجازیفر به جای نمایش تعلیق روانشناختی، حس سردرگمی کاراکتر را منتقل میکند.
علاوه بر این، بزرگترین آسیب شخصیتپردازی متوجه کاراکترهای زن و گروههای سیاسی چپ شده است. سایه (با بازی نیکآفرید سماواتی) و دیگر اعضای تشکیلات مبارز، فاقد شناسنامه فکری، هویت مستقل و انگیزههای عقیدتی ملموس هستند. در واقع آنها فقط به ابزاری در خدمت خط عاشقانه قصه تبدیل شدهاند تا جلال را وارد بازی جاسوسی کنند. خانواده و همسر جلال نیز نقشی کاملا حاشیهای دارند؛ گرچه مینا وحید در نقش شهناز توانسته در همان فرصت کوتاه، ظرافتهای زنی مغرور اما سرخورده را به زیبایی اجرا کند.
از کودتای ترکیه تا خیابانهای تهران
سریال «کلاغ» با اقتباس از رمان سرشناس «مه و شب» نوشته احمد امید، نویسنده چپگرای ترکیهای ساخته شده است. رمان اصلی در فضای پرالتهاب و تنشزای پس از کودتای ۱۹۸۰ ترکیه میگذرد و بیش از آنکه یک معمای جنایی ساده باشد، به کاوش در روان شخصیتها، بحرانهای روانی ماموران امنیتی و چرایی گرایش افراد به خشونت سیاسی میپردازد. اما مهدویان در انتقال این قصه به فضای تهران پیش از انقلاب، لایههای عمیق روانشناختی اثر را قربانی کرده و آن را به یک فرمول تکراری در شبکه نمایش خانگی تقلیل داده است، یعنی عاشق شدن مامور امنیتی به سوژه چریکی. در نگاه نهایی، سریال «کلاغ» را نه میتوان یک شکست کامل و بیارزش دانست و نه بازگشتی قدرتمند برای محمدحسین مهدویان به دوران اوجش. این اثر بیشتر تجربهای جاهطلبانه اما نابرابر است که نشان داد فرم بصری درخشان، گریمهای شیک، طراحی صحنه فوقالعاده و موسیقی نوستالژیک هیچگاه نمیتوانند جای خالی یک فیلمنامه پرکشش و داستانگو را پر کنند. «کلاغ» در کارنامه مهدویان در نقطهای متوسط و آسیبپذیر قرار میگیرد؛ اثری که به خاطر اتمسفر بصریاش احترام بیننده را جلب میکند اما به دلیل ریتم کند، اتکای بیحد به نریشن و ضعف در درامپردازی، خیلی زود از یادها خواهد رفت و نتوانست جایگاهی ماندگار در میان سریالهای تاریخی شاخص شبکه نمایش خانگی پیدا کند.
نظر شما