آگاه: از این منظر، هشدار جلال را نباید مخالفت با جهان بیرون یا نفی دستاوردهای آن دانست. مسئله، حفظ اختیار در مواجهه با جهان است. جامعهای که از دیگری میآموزد، لزوما خودباخته نیست؛ همانطور که جامعهای که ظاهری بومی دارد، لزوما از معیارهای بیرونی رها نشده است. تفاوت در این است که آیا جامعه میتواند آنچه را از بیرون میگیرد، انتخاب و بازآفرینی کند یا آن را بهصورت معیار بر خود تحمیلشده میپذیرد. خودباختگی زمانی رخ میدهد که دیگری از موضوع یادگیری به صاحب معیار تبدیل شود.
در عصر تصویر، سینما یکی از مهمترین عرصههایی است که این جابهجایی معیار میتواند در آن آشکار شود. سینما فقط واقعیت را ثبت نمیکند؛ از میان انبوه واقعیتها انتخاب میکند، به آنها زاویه میدهد و برایشان معنا میسازد. وقتی فیلمی خانواده، زن، دین، فقر، طبقه اجتماعی یا نسبت سنت و تجدد را روایت میکند، صرفا یک واقعیت اجتماعی را نشان نمیدهد؛ همزمان به مخاطب میگوید این واقعیت را چگونه ببیند و درباره آن چگونه داوری کند. بنابراین، پرسش اصلی فقط این نیست که سینما «چه چیزی» را نشان میدهد؛ بلکه باید پرسید از چه جایگاهی میبیند و معیار داوریاش را از کجا میگیرد.
تجربه سینمای ایران نشان میدهد که تاثیرپذیری از جهان، بهخودیخود نشانه غربزدگی نیست. سینما میتواند از زبانها و تجربههای جهانی
بهره بگیرد، اما آنها را در متن زیست و مسائل جامعه خود بازآفرینی کند. فیلم «باد ما را خواهد برد» نمونهای قابل تأمل از این امکان است. فیلم با ورود گروهی شهری به روستایی دورافتاده، موقعیتی میسازد که در آن نگاه مشاهدهگر به تدریج با زندگی مردمی مواجه میشود که قرار است موضوع این نگاه باشند. دوربین نیز همهچیز را در اختیار مخاطب نمیگذارد؛ بخشی از واقعیت را پنهان میکند و او را وامیدارد به جای مصرف یک تصویر آماده، درباره آنچه میبیند و نمیبیند تأمل کند. اهمیت فیلم در همین جابهجایی است: «دیگری» صرفا موضوع مشاهده نیست، بلکه خود عمل مشاهده و جایگاه مشاهدهگر نیز زیر سوال میرود.
در اینجا پیوند مفهوم خودباختگی جلال به مسئله سینما پدیدار میشود. اگر خودباختگی به معنای پذیرفتن معیار دیگری برای شناخت خویش باشد، سینمای خودباخته الزاما سینمایی نیست که از فرم یا تکنیک غربی استفاده میکند؛ بلکه سینمایی است که برای دیدن و ارزشگذاری جامعه خود، نیازمند تایید و معیار بیرونی میشود. در مقابل، یک فیلم میتواند از پیشرفتهترین زبانهای سینمایی جهان بهره ببرد، اما تجربه ایرانی را با استقلال نگاه روایت کند. مسئله، منشأ ابزار نیست؛ مسئله این است که ابزار در خدمت کدام نگاه قرار گرفته است.
این مسئله در بازنمایی زنان، خانواده و دین اهمیت بیشتری پیدا میکند. سینما میتواند زن را تنها از دریچه یک الگوی از پیش تعیینشده تعریف کند یا پیچیدگی تاریخی و اجتماعی زندگی او را ببیند. میتواند خانواده را صرفا مانعی در برابر فردیت تصویر کند یا تنشها، حمایتها و مسئولیتهای درون آن را نیز نشان دهد. درباره دین نیز مسئله فقط حضور یا غیاب نشانههای مذهبی نیست؛ مهمتر آن است که دین در روایت، با چه معنایی و در چه نسبتی با زندگی اجتماعی عرضه میشود. در همه این موارد، مسئله همان پرسشی است که میتوان از دل اندیشه جلال بیرون کشید: آیا خودمان را با معیار خود میبینیم یا با معیاری که دیگری پیشاپیش برای ما ساخته است؟
البته دفاع از هویت نباید به معنای بستن درها به روی جهان تعبیر شود. فرهنگها همواره از یکدیگر آموختهاند و هنر نیز بدون گفتوگو با جهان، به انزوا میرسد. استقلال فرهنگی یعنی توان انتخاب، ترجمه و بازآفرینی؛ یعنی بتوانیم چیزی را از دیگری بگیریم، اما آن را در تجربه تاریخی و اجتماعی خود معنا کنیم و به بخشی از زبان خود تبدیل سازیم. تفاوت میان تاثیرپذیری و خودباختگی دقیقا در همین نقطه روشن میشود.
از این منظر، سینمای ایران میدان آزمون نسبت میان هویت و تاثیرپذیری است. مسئله این نیست که سینمای ما چقدر از سینمای جهان آموخته است؛ مسئله این است که با آموختههای خود چه کرده است. آیا آنها را به زبان تجربه خویش ترجمه کرده یا به معیاری برای سنجش خویش تبدیل ساخته است؟ اگر استقلال نگاه حفظ شود، حتی تاثیرپذیری گسترده نیز میتواند به آفرینش منجر شود؛ اما اگر معیار بیرونی جای توان انتخاب را بگیرد، حتی یک روایت ظاهرا بومی نیز میتواند نشانهای از خودباختگی باشد.
شاید بازخوانی جلال در عصر تصویر، بیش از هر چیز این پرسش را پیشِ روی سینما بگذارد: وقتی دوربین به جامعه ایرانی نگاه میکند، چه کسی پشت دوربین ایستاده است؛ نگاه خود جامعه یا نگاه دیگری؟
استقلال فرهنگی در ندیدن دیگری نیست؛ در از دست ندادن حق دیدن خویش است. غربزدگی از جایی آغاز نمیشود که دیگری را میبینیم؛ از جایی آغاز میشود که دیگری را معیار دیدن خود میکنیم و سرانجام، خودمان را فقط از چشم او میبینیم.
۱۸ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۳:۱۳
کد مطلب: ۲۵٬۲۳۵
غربزدگی را معمولا با تقلید از ظاهر، مصرف کالا یا شیفتگی به سبک زندگی دیگری میشناسیم؛ اما مسئلهای که جلال آلاحمد در غربزدگی پیش میکشد، از این نشانههای آشکار فراتر میرود. یکی از مفاهیم محوری در نقد او، «خودباختگی» در برابر غرب است؛ وضعیتی که در آن، جامعه نهفقط از دیگری تاثیر میپذیرد، بلکه توان تشخیص، انتخاب و تعریف خویش را نیز به تدریج از دست میدهد. در چنین وضعی، غرب از یک «دیگری» به معیار سنجش خود تبدیل میشود. مسئله بنابراین فقط این نیست که چه چیزی از بیرون وارد زندگی ما شدهاست؛ پرسش مهمتر این است که با چه معیاری خودمان را میبینیم و درباره خودمان داوری میکنیم.
نظر شما