آگاه: جلال اگر امروز شال و کلاه میکرد و به میدان میآمد، نیازی نبود برای نوشتن جلد دوم غربزدگی با زرقوبرق کالاهای مصرفی فرنگی یا قرتیبازیهای کافهنشینهای لالهزار رنج بکشد. او یک راست میرفت سراغ بزرگترین تناقض روزگار ما؛ تناقض میان میدان مقاومت و اتاقهای تصمیمگیری. او میدانست که غربزدگی، فراتر از مصرف کالاهای فرنگی، در حقیقت در منطق زیستن و تصمیمگیری ما رخ میدهد؛ همان نکتهای که جلال آن را کانون اصلی آسیب میدانست؛ اینکه ما بهجای تکیه بر هویت خویش، با منطق حریف میکوشیم چالشهای داخلی را حل کنیم و این یعنی تضاد همیشگی میان آنچه هستیم و آنچه باید باشیم.
۱. مدیریت با عقلانیت عاریتی
آفت امروز دقیقا همینجاست؛ در ذهن دیوانسالاران و مدیرانی که رزومهشان پر از تئوریهای ترجمهای است و حالا ردای مدیریت را بر دوش گرفتهاند و همان نسخههای فرسوده و غریبه را با بخشنامه و مصوبه دیکته میکنند. مدیرانی که هنوز اقتدار دفاعی، موشک و ایستادگی را بار اضافه میدانند و در خلوت چرتکه میاندازند که کاش دست از سر مقاومت برمیداشتند تا فلان چرخه بانکی جهانی برایمان باز شود.
بهموازات آن، الگوریتمهای وارداتی، زیست روزمره ما را به میدان اصطکاک بین خود اصیل و تصویرهای قرضی تبدیل کردهاند؛ بهنحوی که هم یک شهروند یا دانشجو برای دیده شدن، هویتش را با معیارهای بیرونی بازسازی میکند و هم یک مدیر برای تایید صوری، همان الگوریتم را بهجای سنجه واقعی افکار عمومی مینشاند. این همان غربزدگی استخوانسوزی است که استقلال را فقط به شجاعت در میدان جنگ تقلیل داده، اما در لایههای مدیریتی، به شکلی پنهان، همان منطق حریف را حاکم کرده است؛ مقاومتی در ظاهر، با مدیریتی در مدار انفعال.
در نقطه مقابل این تفکر عاریتی، هر جا مدیریتی متکی بر اراده درونزا شکل گرفت، ثمرات شگفتانگیزی پدید آمد؛ از خودکفایی در صنایع پیشرفته دفاعی گرفته تا فتح قلههای دانش هستهای و سلولهای بنیادی. این دستاوردها نشان داد که ایستادگی تنها یک شعار نیست، بلکه کارآمدترین مدل برای بهکارگیری ظرفیتهای داخلی است.
۲. کارخانه تولید تکنسینهای فرنگی
تکلیف این دوگانگی روشن است؛ نمیشود در مرزها پنجهدرپنجه استکبار انداخت و همزمان در دانشگاهها همان نظریههای صدبار شکستخورده اقتصاد نئولیبرال را تدریس کرد و فارغالتحصیل همان سیستم را بر مسند کار گذاشت. امروز برخی دانشکدههای علوم انسانی و اقتصاد ما کارخانه تولید تکنسینهایی شدهاند که هضم شدن در نظم غرب را آموزش میبینند. استادی که اقتدار درونزا را هزینهتراشی ترجمه میکند و دانشجویی که یاد میگیرد برای اداره جامعه باید از هویتش فاکتور بگیرد، نمادهای عینی غربزدگی مدرن هستند.
راه شکستن این دور باطل، راهاندازی میزهای تصمیمگیری مسئلهمحور با حضور نخبگان جوان و پیوند مستقیم دانشگاه با واقعیتهای میدانی است؛ نه تکرار کلیشههای ترجمهای. باید مدلی از حکمرانی شکل بگیرد که بهجای تطبیق با نسخههای نهادهای مالی بینالمللی، حل مشکلات سفره و نیاز واقعی جامعه را مبنا قرار دهد.
۳. بهسوی استقلال اندیشه و خلق بدیل ایجابی
این یک استقلال کاریکاتوری است. نمیتوان مدعی ایستادگی در برابر هژمونی غرب بود، اما نظام اداری و آموزشی را بر مدار قواعد تحمیلی چید. مقاومت واقعی وقتی شکل میگیرد که باور کنیم ابزار وارداتی هرگز بستر رهایی نخواهد بود؛ با عقلانیت عاریتی، خروجی جلسات تصمیمگیری چیزی جز پیشنهاد تسلیم و انفعال نیست.
باید برای این کارخانه تولید تردید، برنامه ریخت. راهکار، بومی کردن پرسشها، بازتعریف روش و عبور از نظریههای آزموده و ناکارآمد است. ایستادگی در میدان، زمانی به ثمر مینشیند که روح شعار «نه شرقی، نه غربی» جلال در تمام ابعاد جاری شود و از نفی صرف، به خلق یک بدیل ایجابی و انسانساز در اقتصاد و فرهنگ برسیم.
حرف جلال نفی نگاهی بود که ما را دستدوم و بیاراده میدید. این تجربه گرانسنگ دفاعی را باید به بخشهای غیرنظامی صادر کرد؛ مدلی که در آن تخصص با تعهد آمیخته شد تا کرامت شهروندان را تامین کند. اگر مقاومت نتواند برای دانشگاه و مدیریت کشور الگویی مستقل خلق کند، دیوانسالاران غربزده خاکریزهای سخت را هم با پنبه محاسبات کاسبکارانه سر میبرند. وقت آن است این دوگانگی را برچینیم؛ مقاومت فقط در مرزها خلاصه نمیشود، بلکه باید به قلب نظام اندیشهورزی و عمق اتاقهای تصمیمگیری برسد.
نظر شما