آگاه: البته این نوعی بیماری است و از آنجا آغاز میشود که انسان بخواهد خویشتن را فقط از چشم دیگری ببیند. پس سوژه شکستخورده ذهنی، نخست از خودش شرم میکند؛ سپس از تاریخش، زبانش، حافظهاش و در نهایت از امکان ایستادن بر پای خویش. احساس حقارت، به میل به تقلید تبدیل میشود و تقلید، پس از مدتی، نام محترمانهای برای تسلیم پیدا میکند؛ «تجدد»!
گذشت آن دوران که سلطه، سربازش را پشت در خانه تو نگه دارد تا تسلیم شوی؛ امروزه سلطه چنین است که قاضیاش را درون ذهن تو مستقر میکند.
و از آن پس، تو خودت را با معیار او میسنجی. اگر او بگوید عقبماندهای، اگر او بخواهد مترقیای، در همه حال فقط باید مهر تایید او را داشته باشی. حتی اعتراضت نیز باید در واژگان او قابل فهم باشد و چه طنز سیاهی، آدمی که خیال میکند علیه سلطه شوریده، در حقیقت امر فقط یکی از دقیقترین مترجمان آن شده است. روشنفکری که انتظار میرود فاعل اندیشه باشد به کارگزار بازتولید گفتمان سلطه سقوط کرده است. او دیگر نمیپرسد «من چه میاندیشم؟»؛ میپرسد «در جهان معتبر، چه باید اندیشید؟» و این تفاوت کوچکی نیست. این همان شکافی است که از میان آن، یک ملت میتواند خویشتنش را از دست بدهد.
جامعه مبتلا به این بیماری، ممکن است ویران و فقیر و خاموش نباشد. برعکس؛ شاید پرزرقوبرق، پرمصرف، دانشگاهی و حتی ظاهرا آزاد باشد. اما در زیر این پوست براق، اراده معنازایی مرده است. تولید میکند، اما نمیداند برای چه. مصرف میکند، اما نمیداند چرا. اعتراض میکند، اما زبان اعتراضش را دیگری نوشته است. مدرن میشود، اما نمیداند به کدام آینده میرود. آنچه باقی میماند، تمدنی است با پوسته رنگین و هسته پوسیده و این، خطرناکتر از شکست نظامی است؛ زیرا شکست نظامی دشمن را در برابر تو قرار میدهد، اما این بیماری دشمن را درون تو تکثیر میکند.
آلاحمد این وضعیت را در استعارهای چنین توصیف میکند: «غربزدگی میگویم همچون وبازدگی و اگر به مذاق خوشایند نیست بگوییم همچون گرمازدگی یا سرمازدگی؛ اما نه. دستکم چیزی است در حدود سنزدگی. دیدهاید که گندم را چطور میپوساند؟ از درون. پوسته سالم برجاست؛ اما فقط پوست است، عین همان پوستی که از پروانهای بر درختی مانده. به هر صورت سخن از یک بیماری است. عارضهای از بیرون آمده و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده.»
بله، وقتی ملتی سخن میگوید، اما زبانش از خودش نیست؛ میاندیشد، اما معیار اندیشهاش دیگری است؛ زنده به نظر میرسد، اما از درون، مدتهاست که مرده است.
۱۸ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۳:۴۵
کد مطلب: ۲۵٬۲۴۵
غربزدگی را نباید به چند کلمه مبتذل درباره لباس، زبان و معماری فروکاست. این تقلیل، خود بخشی از همان بیماری است. غربزدگی، در معنای درست خود، فروپاشی استقلال معنایی انسان در برابر دستگاه سلطه است؛ لحظهای که دیگری نه فقط بر بازار و سیاست، که بر ذهن ما حکومت میکند و ما بیآنکه فرمانی شنیده باشیم، مطابق فرمان او میاندیشیم.
نظر شما