آگاه: شصتوچند سال گذشته است؛ زمانه عوض شده، واژهها لباس تازه پوشیدهاند و جهان، چهرهای دیگر به خود گرفته است. اما بعضی دردها با گذشت سالها پیر نمیشوند؛ فقط شکل عوض میکنند. «غربزدگی» شاید امروز دیگر آن هیات آشنای روزگار تو را نداشته باشد، اما هنوز میتوان رد آن را در جایی عمیقتر پیدا کرد؛ آنجا که یک ملت، کمکم چشم خود را از آینه خویش برمیگیرد و برای دیدن خودش، به چشم دیگری محتاج میشود. شاید ماندگاری «غربزدگی» از این روست که پرسشی که تو پیش روی ما گذاشتی، هنوز بیپاسخ مانده است: آیا میتوان در جهان جدید زیست، بیآنکه جهان، ما را از خودمان بیگانه کند؟
تو از غرب گفتی، اما درد اصلیات فقط «غرب» نبود؛ مسئله، انسانی بود که در مواجهه با دیگری، خودش را فراموش میکند. غربزدگی از جایی آغاز میشود که انسان دیگر خود را با معیارهای خودش نمیسنجد؛ آنگاه که دیگری آرامآرام میشود متر و میزان فهم ما از پیشرفت، زیبایی، رفاه، آزادی و حتی خوشبختی.
جلال! اگر امروز بودی، برای پیدا کردن غربزدگی فقط کافی بود کمی در لایههای پنهان ذهن جامعه قدم بزنی. امروز بیگانگی الزاما با شیئی که وارد زندگیمان میشود آغاز نمیشود؛ گاهی با فرهنگ و آداب و استقلالی که از زندگیمان حذف میشود آغاز میشود: یک خاطره، یک ارزش، یک روایت بومی و حتی تصویری که از خودمان در ذهن داریم.
ما در جهانی زندگی میکنیم که پیش از آنکه کالاهایش را به ما بفروشد، معیارهایش را عرضه میکند؛ به ما میگوید چه چیزی زیباست، چه چیزی پیشرفته است، چه نوع زندگیای موفق و ارزشمندتر است. مسئله از جایی آغاز میشود که این معیارها آنقدر بیسر و صدا در ذهن ما جا میگیرند که دیگر احساس نمیکنیم «انتخاب» کردهایم؛ گمان میکنیم اینها انتخابهای طبیعی خود ما بودهاند.
شاید غربزدگی امروز همینجا چهره نشان دهد: وقتی بیگانه دیگر لازم نیست به جای ما تصمیم بگیرد؛ کافی است کاری کند که ما با معیارهای او تصمیم بگیریم.
آنچه امروز نگرانکنندهتر است، نه حضور نگاههای بیگانه، که غیبت نگاه خود ماست؛ اینکه کمکم چنان با معیارهای وارداتی خو بگیریم که دیگر مرز میان «آنچه خود میاندیشیم» و «آنچه به ما آموختهاند بیندیشیم» را تشخیص ندهیم.
اما جلال! مبادا از این سخن چنین برداشت شود که راه رهایی، بستن درها و پشت کردن به جهان است. نه؛ ملتی که از جهان میترسد، هنوز به استقلال نرسیده است. استقلال آن نیست که دیگری را نبینیم؛ آن است که او را ببینیم، بشناسیم، از تجربهاش بیاموزیم، اما خودمان را با او تعریف نکنیم. پنجرهای رو به جهان داشته باشیم، اما خانهمان را فراموش نکنیم.
امروز مسئله ما فقط این نیست که چه چیزی از غرب گرفتهایم؛ مسئله مهمتر این است که کدام نگاه را بیآنکه بفهمیم، پذیرفتهایم. اگر برای فهم جوان ایرانی، به جای شنیدن روایت زندگی خودش، نسخههای آماده را بر او تحمیل کنیم؛ اگر پیشرفت را تنها با شاخصهایی بسنجیم که دیگری تعریف کرده؛ اگر برای فهم جامعه خودمان ابتدا منتظر باشیم دیگران به ما بگویند «مسئله شما چیست»، آنوقت شاید شکل غربزدگی عوض شده باشد، اما منطق آن هنوز زنده است.
جلال! شاید اگر امروز میان ما بودی، بیش از هر چیز از «خودباختگی در تعریف خود» میترسیدی؛ از اینکه ملتی آنقدر به آینه دیگری خیره شود که چهره خودش را از یاد ببرد. پس شاید پرسش امروز، همان پرسش دیروز با لباسی تازه باشد: نه اینکه «چقدر غربی شدهایم؟» بلکه اینکه چقدر هنوز توانستهایم خودمان باشیم؟
زیرا استقلال واقعی از جایی آغاز میشود که یک ملت دوباره بتواند خودش را بشناسد، مسئلههایش را خودش تعریف کند و آیندهاش را با چشم دیگری نبیند؛ آنگاه میتواند با جهان گفتوگو کند، بیآنکه در جهان حل شود.
۱۸ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۳:۴۹
کد مطلب: ۲۵٬۲۴۷
جلال! اگر امروز دوباره به میان ما برمیگشتی، گمان نمیکنم نخست سراغ ویترین مغازهها میرفتی تا ببینی چه کالایی از آن سوی مرزها بر دست مردم است. شاید اینبار بیشتر به چشمهای ما نگاه میکردی؛ به شیوهای که مسائل خودمان را میبینیم، به معیارهایی که با آن خوب و بد را میسنجیم و به ذهنهایی که گاهی پیش از آنکه خودشان بیندیشند، پاسخ را از جایی دیگر دریافت کردهاند.
نظر شما