آگاه: جلال عزیز، ۶ دهه از آن شبهایی میگذرد که تو، با دستی که از خشم میلرزید، «غربزدگی» را مینوشتی. آنگاه دشمن، شکلی داشت که میشد نشانش داد: کارخانهای که موادش را از ما میگرفت و کالایش را به ما میفروخت، روشنفکری که فرنگیمآبی را با اندیشیدن اشتباه گرفته بود، مردی که کراواتش را محکمتر از عقیدهاش میبست. امروز اما باید بنویسم که دشمن دیگر شکل ندارد؛ دشمن یک رابط کاربری است. یک صفحه درخشان در کف دست، که در سکوت کامل، در خلوت اتاق خواب، بیآنکه هیچ کارخانهای دود کند یا هیچ سفیری کراوات ببندد، جهانبینی وارد میکند.
تو از ماشین بهمثابه بت عصر خود سخن گفتی. من امروز باید از الگوریتم بگویم؛ بتی که نه در کارخانه که در جیب ماست، نه در خیابان که در ذهن ماست. الگوریتم غربی، برخلاف ماشین توصیفی تو، محصولی بیطرف نیست که فقط کالا تولید کند؛ اینبار خود سلیقه، خود آرزو، خود معیار زیبایی و شرم و افتخار را تولید میکند. آنجا که تو از خودباختگی در برابر چیز غربی میگفتی، ما امروز باید از خودباختگی در برابر الگوی غربی بگوییم؛ الگویی که دیگر بیرون از ما نیست، در تار و پود سلیقه روزمره ماست.
اجازه بده صریح بگویم: غربزدگی امروز، در زیست اجتماعی، بیش از هر جای دیگر در حیای عمومی رخنه کرده است. حیا در فرهنگ ما هرگز صرفا یک حکم فقهی خشک نبود؛ حیا، دستگاه تنظیم فاصله اجتماعی بود، مرزی نامرئی که به هرکس اجازه میداد بیآنکه دیگری را از خود براند، در کنارش زندگی کند. امروز الگوریتمهای وارداتی، که منطقشان بر جلب توجه حداکثری استوار است نه بر همزیستی متعادل، این مرزها را یکییکی محو میکنند. آنکه پرهیاهوتر است، دیده میشود؛ آنکه مرزشکنتر است، الگو میشود و آنکه در سکوت متین خود باقی میماند، از صحنه محو میشود. اینجاست که هنجارشکنی حاشیهنشین، به متن میآید و ابتذال، لباس شجاعت و آزادی فردی میپوشد.
اما، جلال، فکر میکنم اگر امروز بودی، انگشت اتهام را فقط به سوی جوانی که رفتاری وارداتی را تقلید میکند نمیگرفتی. تو خود در کتابت نشان دادی که غربزدگی عوام، فرع غربزدگی نخبگان است. پس بگذار پرسش دوم را هم صادقانه پاسخ دهم.
بله، سایه این آفت را در جایی دیگر هم میبینم؛ در اتاقهای تصمیمگیری، آنجا که نوعی عقلانیت کاسبکارانه با ظاهری موجه، اراده ایستادگی را میساید. این عقلانیت، زبان خود را از علم اقتصاد و مدیریت وام میگیرد؛ اما در باطن، همان خودباختگی توست، فقط با کراوات محاسبه بهجای کراوات پارچه. وقتی عزت ملی، در ترازوی هزینه-فایده کوتاهمدت سنجیده میشود، وقتی اقتدار، بار اضافه و تجمل ایدئولوژیک خوانده میشود، ما در برابر همان بتی زانو زدهایم که تو نامش را غرب گذاشتی؛ بتی که اینبار نه در ویترین مغازه، که در ذهن تصمیمساز یک کارشناس نشسته است.
پس پاسخ نهایی من این است: این دو زخم، یکی نیستند اما از یک ریشه میرویند. فرسایش بیصدای هویت در زیست روزمره، محصول نرمافزاری است که ذائقه را میسازد و محاسبهگری دیوانسالارانه، محصول ذهنیتی است که همان ذائقه را، اینبار در قامت واقعبینی، به سیاست تعمیم میدهد. یکی در حاشیه شهر رخ میدهد، دیگری در متن اتاقهای بسته؛ اما هر دو از یک منطق تغذیه میکنند: منطقی که خود را ضعیف و دیگری را معیار میداند.
آنچه امروز لازم داریم، نه نوستالژی بازگشت به دهه ۴۰ توست و نه انکار ابزارهای زمانه؛ لازم داریم آنچه خودت هم در پایان کتاب گفتی: بازیافتن خویشتن خویش، اینبار نه در برابر ماشین، که در برابر الگوریتم. باید بیاموزیم که فناوری را با معیارهای خود مصرف کنیم، نه اینکه معیارهای خود را با منطق فناوری بازتعریف کنیم. وگرنه، ۶۰ سال دیگر، نسلی دیگر خواهد نوشت که غربزدگی باز هم لباس عوض کرد و ما باز هم دیر فهمیدیم.
با احترام، فرزندی از همین سرزمین.
۱۹ شهریور ۱۴۰۵ - ۰۰:۰۶
کد مطلب: ۲۵٬۲۵۲
نظر شما