آگاه: والتر بنیامین در تزهای فلسفه تاریخ از تمثیلی استفاده میکند به نام «فرشته تاریخ» که ناظر به نقاشی معروف پاول کله است؛ فرشته یا پرندهای که بدنش رو به سوی جلو و آینده است، اما سر این فرشته برگشته و دارد به گذشته یا به عقب نگاه میکند. والتر بنیامین وقتی دارد درباره گذشته و تاریخ صحبت میکند، به ما یادآوری میکند که گذشتههای ما مجموعهای از شکستها و ویرانیها هستند و بر خلاف درک و تصوری که از مسیر خطی تاریخ داریم، این مسیر بسیار ناهموار است و پیشرفت جز با توالی شکستها نمیتواند رقم بخورد؛ یعنی هر پیروزی، موفقیت و دستیابی به رستگاری در نهایت بر اساس انباشت مجموعه بسیار زیادی از شکستها و خاطرات تلخ و ناگوار است که به دست میآید.
من همینجا میتوانم این رهیافت نظری از دیدگاه والتر بنیامین را درباره این تصاویر نوستالژیکترند دهه ۸۰ استفاده کنم. همانطور که میدانیم، دهه ۸۰ میلادی تقریبا سالهای ابتدایی پس از پیروزی انقلاب اسلامی و ایام هشت سال دفاع مقدس را شامل میشود؛ سالهایی است که همین امروز تاریخنگاران وقتی میخواهند درباره وضعیت اقتصادی مردم در آن دوره صحبت کنند، دچار سختی میشوند. به این خاطر که آن دوران، دورانی است که فضای فرهنگی کمی بسته است؛ یعنی دهه ۶۰ شمسی فضای فرهنگی بستهای دارد، شرایط اقتصادی کشور با منطق کوپن جلو میرود، از نظر سیاسی کشور درگیر مجموعه بسیار زیادی از ترورهای سیاسی و ترورهای خیابانی است و در عین حال کشور درگیر جنگ هم هست.
در چنین شرایط تلخ و ناگواری اگر ما بخواهیم یک بازگشت تصویری داشته باشیم به آن دوران، انگار که باید این خاطرات تلخ و ناگوار را یکبار دیگر مرور کنیم؛ ولی ظاهرا چنین اتفاقی نمیافتد. یعنی این نوستالژی دهه ۶۰ شمسی یا دهه ۸۰ میلادی با مجموعه بسیار زیادی از خاطرات تلخ و ناامیدکننده همراه است که ما نادیدهاش میگیریم. اگر بخواهیم مثل فرشته تاریخ رو به سوی آینده داشته باشیم اما سرمان به سمت عقب برگردد، باید چنین شکستهایی را هم ببینیم و یادآوری کنیم.
دومین نکته نظری که باید اینجا یادآوری کنم، درباره کار آقای زیگموند باومن است که تحت مفهوم «رتروتوپیا» شناخته میشود؛ آرمانشهرهایی که دیگر در آینده نمیتوانیم پیدایشان کنیم، چون روندهایی که از اکنون و گذشته دیده میشود، ما را به یک تصویر درخشان و قابل اطمینان در آینده نمیرساند. برای همین، جماعتها از نظر آقای باومن رو میآورند به سمت گذشته؛ یعنی دنبال امر زیبا، امر والا و امر نوستالژیکی میگردند که در گذشته محقق شده است.
همینجا ما این گرایش به تصویرسازی از دهه ۸۰ میلادی یا دهه ۶۰ شمسی را میتوانیم ببینیم؛ الان وضعیت کشور بهگونهای است که نیازی به توضیح هم ندارد. تقریبا چند ماه است که درگیر جنگ و روزهای شبهجنگی هستیم و وضعیت اقتصادی بسامانی هم نداریم. برای همین، حافظه جمعی و ذهن جمعی ما که میخواهد تصویرپردازی کند از آینده، دچار اختلال میشود و نمیتواند آرمانشهر خودش را در آینده پیدا کند. برای همین بسیار طالب و مایل است دنبال این برود که تصویر و تصویرپردازیهای خیالین و فانتزی از گذشته داشته باشد؛ گویی که در گذشته مجموعهای از آیکونهای زیبا وجود داشته که بتوانیم به آنها برگردیم.
خب، این طبیعتا چندان جالب نیست؛ یعنی بحث بر سر این نیست که ما مجموعهای از الگوریتمها داریم در شبکههای اجتماعی که میتوانند بر رفتار انسانها تسلط پیدا کنند، بلکه مسئله بر سر این میل و انگیزه شخصی در تکتک ماست که با وجود این الگوریتمها، ما تن میدهیم و اراده و انگیزه داریم برای اینکه از چنین ترفندهایی پیروی کنیم. بخشی از این رفتار جمعی را میشود تحت این مفهوم آقای زیگموند باومن توضیح داد.
نکته سوم، کار آقای فردریک جیمسون در نقد پستمدرنیسم است که ایشان این فرهنگ را به عنوان منطق متأخر سرمایهداری معرفی میکند. فرهنگ پستمدرن میگوید در این فرهنگ، تاریخ به صورت غیرواقعی بازسازی میشود و دائما برای ما اطوارهایی از تاریخ نشان داده میشود که بسیار جالب، زیبا، سرگرمکننده و مصرفکردنی است، در صورتی که این بازسازی لزوما ارتباطی با امر واقع ندارد. یعنی همین تصویرسازی شیک و خیلی خوشگل از دهه ۸۰ میلادی که ما داریم میبینیم، با واقعیتهای آن دوران- حداقل در فضای سیاست داخلی ایران- چندان هماهنگی ندارد. این اتفاق به خاطر غلبه فرهنگ پستمدرن است؛ فضای دیجیتال هم این فرهنگ را تقویت کرده و آقای جیمسون معتقد است که این بخشی از منطق سرمایهداری است.
زیباییشناسی هوش مصنوعی و بحران یکسانسازی تصاویر
از جمع این سه مقدمه نظری، که سعی کردم ارتباط هرکدام را با ترند دهه ۸۰ نشان بدهم، میتوانیم بحث زیباییشناسی هوشهای مصنوعی مولد را مطرح کنیم. این نوع زیباییشناسیها ممکن است سراغ نوستالژی بروند و سراغ مدلهای گذشته بروند، چون در چرخههای مد، بازگشت امر کهنه به شیوهای جدید و معرفی آن به عنوان یک امر نو ممکن است رخ بدهد.
اما آیا هوش مصنوعی مولد از این امکاناتی که در زیباییشناسی وجود دارد، در راستای استاندارد کردن، یکسان کردن و شبیه هم کردن تصاویر استفاده میکند؟ یعنی ما که تصویر خودمان را با هوشهای مولد و با همان پرامپت سادهای که در فضای مجازی نوشتند میسازیم- پرامپتی که حتی در آن غلط املایی هم دارد و «چتجیپیتی» را به جای حرف P فکر میکنم با حرف B نوشته بودند- تصاویری که میسازیم همهشان شبیه به هم است؟ یعنی هیچ خلاقیت، هیچ عنصر یکتاساز و خاصبودگی در این تصاویر وجود ندارد؟
اگر ما به آلبومهای خانوادگی خودمان رجوع کنیم، این خاصبودگی را میبینیم. یعنی پدران و مادران و خالهها و عموها و داییهای ما که در آن دوران زندگی میکردند، وقتی عکسهایشان را نگاه میکنیم شبیه تصاویر هوش مصنوعی نیستند. یعنی ممکن است مدل موهایشان کمی شباهت داشته باشد یا آن تیشرتها و کاپشنها کمی قرابت و نزدیکی داشته باشد با این تصاویری که با هوش مصنوعی ساخته میشود، اما نوعی از این خاصبودگی و یکتا بودن در تکتک این تصویرها و عکسهای آلبومهای خانوادگی دیده میشود.
این زیباییشناسی هوشهای مولد به خاطر اینکه عنصر انسانی را حذف کرده و با استفاده از یک فرمول پارامتری ساده کار میکند- که پیچیده هم نیست- آدمها و تجربهها را شبیه به هم میکند. یعنی اگر بنا بر این بود که ما همهمان با وجود سن و سالهای کم در دهه ۸۰ میلادی زندگی میکردیم، آیا تجربههای شبیه به هم به دست میآوردیم؟ در حالی که این زیباییشناسی هوشهای مولد همه ما را شبیه به هم میکند.
نوستالژیزدگی؛ از جامعه تا دانشگاه
در نهایت اگر فقط در یکی، دو نکته بخواهیم به جمعبندی برسیم، مسئله اول این است که این گرایش به نوستالژی، قبل از هر چیز، چیز جدیدی نیست؛ یعنی جامعه ایران در رفتارهای جمعی خودش بارها نشان داده که به امر نوستالژیک علاقهمند است و این امر نوستالژیک در سینما هم بوده است. سینمای کمدی دهه ۶۰ و حتی اوایل سده اخیر بسیار اقبال دارد به ساختن فیلمهایی در دهه ۶۰ تا نوستالژیها را به شوخی بگیرد.
مسئله دوم هم این است که بغرنج بودن و ناگوار بودن وضع اکنون و نداشتن یک تصویر زیبا از آینده باعث میشود که رفتارهای جمعی ما رو به سوی گذشته داشته باشد؛ یعنی دنبال امر زیبا و امر والا در گذشته بگردیم. شکل تئوریک یا حتی دانشگاهی این رفتار را میتوانیم در صحبتهای کسانی ببینیم که مثلا دهه ۴۰ شمسی را به عنوان عصر طلایی اقتصاد ایران معرفی میکنند یا برخی از دقایق تاریخ معاصر ایران را بیشتر برجسته میکنند؛ در صورتی که ما در «اکنون» زندگی میکنیم یا حداقل باید درباره آینده فکر کنیم و برنامه بریزیم.
حتی اصحاب روشنفکر و دانشگاهی ما هم دچار نوستالژی هستند؛ قبل از اینکه بخواهیم به مردم و کاربران شبکههای اجتماعی به خاطر پیروی از یک ترند بامزه خرده بگیریم، باید ببینیم که این ترند به شکلی ریشهدار و در سطح اندیشهای، حتی در برخی از روشنفکران و اصحاب دانشگاهی ما وجود دارد.
تمام هم و غم کسانی مثل والتر بنیامین، زیگموند باومن یا فردریک جیمسون در اصل همین بوده که بتوانند دنبال راههای رهایی باشند که معطوف به آینده باشد و در عین حال بتواند از گذشته درس بگیرد. این ترندها بیشتر به درد خوشگذرانی یا تسکین دردهای روزمره میخورد و حتی اصحاب دانشگاهی ما هم عملا با چنین نتایجی کارهای خودشان را در سطح پردازش امر نوستالژیک جلو میبرند.
نظر شما