آگاه: این را در سیاست هم باید جدی گرفت. سربازی که در «تکتیرانداز آمریکایی» دیده میشود، ماموری که در «هوملند» ماجرا را نجات میدهد و تهرانی که در «آرگو» با فضایی تیره و پرخطر نمایش داده شده، همه پیش از آنکه خبرگزاریها حرفی بزنند، قضاوتی ساختهاند. دشمن این را میداند و ما هم باید بدانیم در میانه بازآرایی منطقه، سینما و پلتفرمها هم بخشی از میدان هستند.
روایت، پیش از موشک
هالیوود دهههاست در کنار دستگاههای سیاسی و امنیتی آمریکا کار میکند. این ادعا نیست، سابقه مستند دارد. پنتاگون و سیا هر دو دفتر ارتباط با صنعت سرگرمی دارند و همکاری با تولیدات بزرگ جنگی رسمی است. پیامد این همکاری معمولا بیسروصدا است: سناریوهایی که در آنها نیروی نظامی آمریکا فداکار و دقیق است و طرف مقابل یا بیچهره است یا خشن. نمونهاش فیلمی مثل «تاپگان: ماوریک» است که دشمن را عمدا بینام و ملیت نگه میدارد تا هر بینندهای هر دشمنی را که دوست دارد جایش بگذارد. این شیوه از دعوای مستقیم موثرتر است. کسی که دو ساعت در سالن تاریک با قهرمانی همذاتپنداری کرده، آخر فیلم دیگر برای قضاوت درباره «آن طرف» بیطرف نیست.
فقط هالیوود نیست
تا همین چند سال پیش گمان میکردیم رقیب رسانهای ما یک غول خارجی است. امروز بازیگر تازهای هم هست: تولیدات خود رژیم صهیونیستی که در پلتفرمهای جهانی عرضه میشوند. «فائودا» و «تهران» دو نمونهاند. هر دو از نظر ساختاری حرفهایاند، تعلیق دارند و بازیگرانشان خوبند و همین باعث میشود مخاطب جهانی، بیآنکه حس کند با تبلیغ مواجه است، روایت یک طرف را بپذیرد. در «تهران»، شهر ما پسزمینه ماجرای یک مامور موساد است و پرسشهای مخاطب درباره اینکه چرا مردم این شهر چنیناند، از قبل با پاسخ آماده همراه میشود. نکته تاملبرانگیز اینجاست که نمونههای مشابه از طرف مقابل کم است. درباره یمن مثلا، با همه اهمیتی که این کشور امروز در خبرها دارد، تقریبا هیچ روایت تصویری قابل توجهی در سینما و سریال جهانی نیست. این خلأ هشدار است، چون خلأ روایت در ذهن مخاطب جهانی را خود روایتهای رقیب پر میکنند، آن هم با ادبیات خودشان.
آنچه ما کم گذاشتهایم
باید صادق بود: ضعف ما فقط در اندازه بودجه نیست، در فهم سازوکار اثر است. بخشی از تولیدات نمایشی داخلی که با هدف «پاسخ به دشمن» ساخته شده، بیشتر به سخنرانی شبیه است تا قصه. شخصیتها یا فرشتهاند یا شیطان، دیالوگها شعار میدهند و بیننده، که اتفاقا این روزها بیننده فیلمهای جهانی هم هست، فورا تفاوت را حس میکند. وقتی مخاطب نتواند با شخصیتی همدلی کند، پیام هر قدر درست باشد، به او نمیرسد. در مقابل، تجربه خود ما نشان میدهد وقتی قصه صادقانه گفته شود چه میشود. «جدایی نادر از سیمین» اسکار گرفت و میلیونها بیننده غیرایرانی را با خانه، خانواده و دغدغه انسانهایی آشنا کرد که در رسانههای خبری فقط بهصورت «خطر» دیده میشدند. هیچ بیانیهای نمیتوانست آن اثر را بگذارد. مثال دیگر موج کرهای است؛ کشوری که با فیلم و سریال و موسیقی، تصویر جهانی خود را بازسازی کرد و حالا آدمها به خاطر یک سریال به سیر و سفر در آن میروند.
چه باید کرد؟
اول، قصه بهجای شعار. اگر میخواهیم کسی را قانع کنیم، باید او را درگیر کنیم. شخصیت خاکستری، تردید، ضعف و تناقض واقعی، چیزهاییاند که مخاطب امروز باور میکند. دوم، پرداختن به زندگی روزمره. مخاطب از روایتهایی که او را «مکلف» میکنند خسته است. سریالی که دغدغههای واقعی یک خانواده، یک معلم یا یک کارمند را بدون تحقیر و تزیین نشان بدهد، بیش از هر تیزر تبلیغاتی به اعتماد عمومی کمک میکند.
سوم، حضور در پلتفرمها و جشنوارهها. اگر تولیدی فقط برای مخاطب داخلی ساخته شود، در رقابت جهانی غایب است. ما باید به زبان بینالمللی ساختن، توزیع و زیرنویس فکر کنیم، نه فقط پخش در شبکه خودمان.
چهارم، روی آوردن به بستر ژئوپلتیک منطقه. روایت دراماتیک یمن و مردمانش، به رغم تمام پیچیدگیهای انسانی و تاریخی، میتواند یکی از بکرترین نقاط کور در روایتهای رسانهای امروز باشد. فراتر از آن، ایجاد شراکتهای تولیدی با هنرمندان این جغرافیا- به شرط صیانت از اصالت و استقلال اثر- اعتباری به مراتب فراتر از آثار یکجانبه و سفارشی به همراه خواهد داشت. پنجم، سواد تصویری. همانطور که مخاطب باید خبر را بسنجد، باید بتواند فیلم را هم بخواند: چه کسی ساخته، چه چیزی را نشان میدهد و چه چیزی را نمیدهد. آموزش این مهارت در مدارس و دانشگاهها هزینه کمی دارد و اثر ماندگاری.
نمیتوان با سانسور صرف، نفوذ تصویر را متوقف کرد؛ اینترنت و پلتفرمها این مسیر را بستهاند. تنها راه واقعی، رقابت است: ساختن قصههایی که از قصههای رقیب انسانیتر، دقیقتر و جذابتر باشند. دشمن این میدان را جدی گرفته است و تا ما جدی نگیریم، تصویر ما را دیگران خواهند کشید.
نظر شما