یک فنجان لاته سردشده با رویه‌ای ماسیده، میزی پر از بشقاب‌های دست‌نخورده در کافه‌ای حوالی کریم‌خان، کتابی که صرفا در صفحه‌ای خوش‌عکس باز مانده و دستی که ۱۰ دقیقه است زاویه دوربین را بالا و پایین می‌برد؛ این تمام واقعیت تفریح این روزهای ماست. ما دیگر به سینما و تئاتر نمی‌رویم که غرق قصه شویم، به رستوران نمی‌رویم که مزه غذا زیر زبانمان بماند و با رفقا در دورهمی‌های خانوادگی و دوستانه جمع نمی‌شویم که از ته دل بخندیم و سبک شویم. تب تند «هابی‌مکسینگ» و عطش بی‌پایان خودنمایی، لذت واقعی زندگی را به اسارت گرفته است. تفریح که باید پناهگاهی برای فرار از دوندگی‌های هر روزه و خالی شدن بار ذهن باشد، خودش تبدیل شده به یک شیفت کاری دوم؛ رقابتی فرساینده، پر از استرس و چشم‌ و هم‌چشمی برای اینکه مبادا از استوری‌های رنگارنگ دیگران جا بمانیم.

شکنجه‌گاه تفریح

آگاه: کافی است پنج‌شنبه یا جمعه سرت را بچرخانی و به میزهای دوروبرت در یک کافه یا رستوران نگاه کنی. تصویر غریبی نیست؛ دو نفر یا یک جمع چندنفره روبه‌روی هم نشسته‌اند، اما به جای اینکه توی چشم‌های هم نگاه کنند و حرف بزنند، چشم‌شان به صفحه کوچک گوشی قفل شده است. سفارش‌ها که می‌رسد، زنگ شروع یک پروژه کاری پردردسر به صدا درمی‌آید: «دست نزنید، اول عکس بگیرم!» از همان لحظه، تفریح تمام می‌شود و کار سخت شروع می‌شود. چند دقیقه طول می‌کشد تا زاویه نور درست تنظیم شود، گلدان کوچک روی میز جابه‌جا شود و فنجان قهوه طوری قرار بگیرد که لوگوی کافه و گوشه ساعت مچی توی کادر باشد. وقتی کار عکاسی تمام می‌شود، غذا از دهان افتاده، کف روی نوشیدنی خوابیده و از همه مهم‌تر، آن حال خوش گپ‌وگفت پریده است. عجیب اینجاست که فرهنگ ما به سمتی رفته که اگر از فلان کافه معروف پایتخت، از فلان مسافرت شمال یا از دورهمی شبانه عکسی بیرون نیاید، انگار اصلا آن آدم تعطیلاتی نداشته و از قافله زندگی عقب مانده است. ارزش یک بعدازظهر قشنگ را نه لبخندهای واقعی، بلکه تعداد ویو، ریپلای و لایک غریبه‌ها تعیین می‌کند. ما تفریح را زندگی نمی‌کنیم؛ داریم برای دیگران بازی‌اش می‌کنیم.

تماشاخانه‌ها جایی برای ثبت لوکیشن، نه دیدن تئاتر
این آفت فقط به کافه‌نشینی محدود نمانده و افتاده به جان فرهنگ و هنر. سالن‌های تئاتر خیابان نوفل‌لوشاتو و ایرانشهر یا سینماهای شیک مال‌های بزرگ تهران را ببینید؛ پای صحبت بعضی‌ها که می‌نشینی، اصلا نام نمایشنامه‌نویس یا کارگردان را درست نمی‌دانند و تا پرده بالا می‌رود، چشم‌شان به سن نیست. وسط تاریکی سالن و در حساس‌ترین دیالوگ بازیگر، ناگهان نور شدید چند گوشی چشم را می‌زند. طرف عجله دارد یک ویدیوی ۱۰ ثانیه‌ای بگیرد، لوکیشن تماشاخانه را ثبت کند و بنویسد: «یک شب فوق‌العاده با اجرای درخشان دوستان عزیز!» بعد هم بلافاصله صفحه پیام‌ها را باز می‌کند تا ببیند چه کسانی استوری را دیده‌اند.دیگر مهم نیست که آن تئاتر درباره چه بود یا فیلم سینمایی چه دردی از جامعه را روی دایره ریخت؛ مهم این بود که «من هم بلیت این اجرای شلوغ و ترند را داشتم و از بقیه عقب نماندم». فرهنگ تماشا کردن و غرق شدن در هنر، جایش را داده به یک ترس همگانی: ترس از جا ماندن. آدم‌هایی که از تئاتر و موسیقی چیزی جز قاب عکس سلفی با پوستر سالن انتظار برایشان نمی‌ماند، صرفا مصرف‌کنندگانی هستند که برای حفظ ژست روشنفکری، آرامش خودشان و دیگران را به هم می‌زنند.

وقتی سفر هم تبدیل به اضافه‌کاری می‌شود
تا همین چند سال پیش، تعطیلات یعنی پوشیدن یک دست لباس راحتی، نشستن روی زیرانداز در پارک یا یک طبیعت بکر یا زدن به جاده چالوس و خوردن یک املت ساده لب آب؛ بدون تشریفات، بدون دغدغه و همراه با رهایی محض. اما حالا سفرها و طبیعت‌گردی‌های ما هم شکل دیگری پیدا کرده است. کمپ زدن در جنگل‌های سوادکوه یا کویرهای اطراف یزد، به یک استودیوی صحنه‌آرایی متحرک شبیه شده است. صندوق عقب ماشین‌ها پر است از لیوان‌های لعابی رنگی، ریسه‌های نوری شارژی و لباس‌هایی با رنگ‌های ست‌شده که فقط برای نشستن جلوی دوربین در نظر گرفته شده‌اند. آدم‌هایی را می‌بینید که ساعت‌ها در سرمای صبحگاهی یا گرمای ظهر وقت تلف می‌کنند تا یک ویدیو یا اصطلاحا «ریل» شیک و چشم‌نواز پر کنند؛ با لبخندهای تصنعی، نگاه‌های مات به افق و ژست‌هایی که هیچ ربطی به حس و حال واقعی آن لحظه‌شان ندارد. آخر سر هم غروب جمعه، کوفته، عصبی و خسته به خانه برمی‌گردند. چرا؟ چون در تمام مدت این سفر، مغزشان حتی ۱۰ دقیقه هم استراحت نکرده است. تمام مدت درگیر این بوده‌اند که زاویه عکس با پس‌زمینه کوه قشنگ شد یا نه، اینترنت خط می‌دهد که پست را آپلود کنند یا نه و آیا استوری مسافرت آنها جذاب‌تر از استوری همکار، دوست یا هم‌دانشگاهی‌شان شده است یا نه. تفریحی که باید خستگی پنج روز دویدن را درآورد، خودش می‌شود بزرگ‌ترین منبع استرس و تنش روانی.

بلعیدن عکس به جای چشیدن طعم
یکی دیگر از تلخ‌ترین جاهایی که این خودنمایی خودش را بدجور نشان می‌دهد، رستوران‌ها و غذاخوری‌هاست. قدیم‌ها دور هم غذا خوردن، گرم‌ترین بخش یک روز بود؛ بوی قورمه‌سبزی، گرمای نان تازه و سفره‌ای که همه را کنار هم می‌نشاند. حالا فرهنگ غذا خوردن ما شده است مسابقه معرفی لوکیشن‌های گران‌قیمت در لواسان و اندرزگو و شهرک غرب. کافی است به رفتار آدم‌ها سر میز شام دقت کنید. قبل از اینکه کسی قاشق و چنگال به دست بگیرد، دستور ایست صادر می‌شود. همه باید دست از غذا بکشند، سکوت کنند تا صاحب مجلس بلند شود، سرپا بایستد و از زوایای مختلف از میز فیلم بگیرد. غذا سرد می‌شود، چربی پیتزا ماسیده می‌شود، استیک از دهان می‌افتد، اما اصلا مهم نیست؛ مهم این است که کادر پر از رنگ و لعاب و اشتهاآور به نظر برسد.ما دیگر طعم واقعی غذا را نمی‌چشیم، بلکه عکسی از آن را به خورد مخاطبان ناشناس فضای مجازی می‌دهیم. سیری و رضایت ما نه از پر شدن معده و یک گفت‌وگوی دلچسب، بلکه از ریپلای‌های «به‌به نوش جان» و کنجکاوی دیگران برای پرسیدن آدرس رستوران حاصل می‌شود. این یک توهم بزرگ از لذت است که آرام‌آرام ریشه رابطه‌های واقعی و خانوادگی را می‌خشکاند.

دورهمی‌هایی که دیگر خنده تویشان نیست
حتی ساده‌ترین سرگرمی‌ها مثل دورهمی‌های خانوادگی، شب‌نشینی‌ها و بازی‌هایی مثل ادابازی و مافیا هم از این بلا در امان نمانده‌اند. زمانی دور هم جمع می‌شدیم که داد بزنیم، بخندیم، کل‌کل کنیم و یادمان برود قسط‌ها و اجاره‌خانه‌ها چه بلایی سر زندگی‌مان آورده‌اند. اما حالا مهمانی‌های دوستانه هم به فضایی برای سناریونویسی نمایشی بدل شده‌اند.آدم‌هایی را می‌بینید که پشت میز نشسته‌اند اما حواس‌شان مدام به وسایل روی میز است که باید طوری چیده شوند که شیک و چشم‌نواز توی ویدیو بیفتند. هر خنده‌ای حساب‌شده است تا در فیلم کوتاه چندثانیه‌ای طبیعی به نظر برسد. هیجان بازی می‌میرد و جای خودش را به بازیگری می‌دهد. این یعنی مرگ بی‌تکلفی و حال خوب بی‌واسطه؛ یعنی دیگر هیچ حسی واقعی و از ته‌دل سرریز نمی‌کند، چون همه چیز دارد برای قضاوت یک جفت چشم دیگر در آن سوی مرزهای شیشه‌ای صفحه موبایل کارگردانی می‌شود.

بازگشت به طعم خوش بی‌خبری
ما به کجا رسیده‌ایم؟ به نقطه‌ای که در آن «دیده ‌شدن»، نفس «بودن» را خفه کرده است. خودنمایی چنان جای تجربه کردن و لذت بردن را گرفته که آدم‌ها از تنهایی و سکوت بدون دوربین می‌ترسند. وقتی تمام لذت‌های زندگی منوط به تایید دیگران شود، فرد در خلوت خودش به شدت احساس پوچی و بیهودگی می‌کند؛ چون تفریحش مثل یک پوسته توخالی بوده که فقط ظاهرش رنگ و لعاب داشته و در باطنش ذره‌ای آرامش برای روح به جا نگذاشته است. شاید تنها راه نجات، یک بازگشت شجاعانه به رفتارهای ساده گذشته باشد. اینکه گاهی گوشی را در جیب پنهان کنیم، به یک ساندویچی قدیمی یا کافه‌ای دنج برویم و چای یا غذایمان را داغ داغ بخوریم، بدون آنکه عکسی از آن برداریم. با دوستان‌مان حرف بزنیم بدون اینکه استوری مشترک بگذاریم. به تئاتر برویم و در تاریکی سالن فقط به داستان گوش بدهیم و اجازه بدهیم بار روزمرگی‌ها واقعا زمین گذاشته شود.شاید لذت‌های واقعی دقیقا همان‌هایی باشند که سندی از آنها در فضای مجازی ثبت نمی‌شود. زیباترین خنده‌ها، همان خنده‌های تار و محوی هستند که هیچ دوربینی نتوانسته ثبت‌شان کند، اما تا سال‌ها گرمایش توی دل آدم باقی می‌ماند. وقتش رسیده شکنجه‌گاه نمایش را تعطیل کنیم و دوباره زندگی را با تمام حواسمان مزه‌مزه کنیم.

شکنجه‌گاه تفریح

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.