۱ آبان ۱۴۰۵ - ۲۲:۲۱
کد مطلب: ۲۶٬۴۱۸

صبح، پیش از آنکه هیاهوی اتومبیل‌ها آسفالت خاکستری تقاطع را فتح کند، نبض خیابان در بوی مرکب تازه و تا شدن منظم صفحات کاغذ می‌زد. سال‌ها پیش، پیشخوان‌های فلزی نبش میدان‌ها دروازه ورود به جهان فکر و خبر بودند؛ مکان‌هایی که رهگذران شتاب‌زده، دقیقه‌ای مکث می‌کردند تا سرنوشت جهان را در چند کلمه درشت مرور کنند.

دکه‌های بی‌کلمه

آگاه: اما امروز، اگر در برابر یکی از همین کیوسک‌های آشنا بایستید، تصویری غریب چشمان‌تان را می‌نوازد: ردیف‌های متراکم از بسته‌های رنگارنگ سیگار، قوطی‌های نوشیدنی انرژی‌زا، قفسه‌های آدامس و تنقلات، جایگاهی را بلعیده‌اند که روزگاری جولانگاه اندیشه و اخبار مکتوب بود. این گزارش، روایتی است از همین مسخ خاموش؛ گذاری از کیوسک‌های بی‌کلمه پیاده‌رو به نمایشگرهای درخشانی که امروز تمام توجه ما را قبضه کرده‌اند؛ جایی که زیر بار هزاران کانال و نوتیفیکیشن پی‌درپی دفن شده‌ایم، بی‌آنکه بدانیم چگونه باید در این سیلاب بی‌مرز اطلاعات، انسانی و بالغانه زیست.

ساعت هشت صبح، حوالی یکی از شلوغ‌ترین میدان‌های شهر، دکه فلزی سفید رنگ جاخوش کرده است. از دور که نگاه می‌کنی، ساختار همان است: جعبه‌ای فلزی با سایه‌بانی سایه‌انداز بر پیاده‌رو و پیشخوانی که از دهه‌ها پیش برای عرضه تیترها طراحی شده بود. اما نزدیک‌تر که می‌شوی، معماری بصری کیوسک خبر از یک دگرگونی تام و تمام می‌دهد.
پیشخوان جلویی، یعنی دم ‌دست‌ترین نقطه تماس با مشتری، قلمرو بی‌چون‌وچرای خوراکی است. پشت شیشه پر است از پاکت‌های نقره‌ای، مشکی و قرمز سیگار، فندک‌های فانتزی و توتون‌های اسانس‌دار که با نظمی وسواس‌گونه چیده شده‌اند. کمی آن‌سوتر، بسته‌های چیپس و پفک، آب‌معدنی و انواع نوشیدنی، جداره‌های بیرونی را تسخیر کرده‌اند. جست‌وجو برای یافتن یک تکه کاغذ، تلاشی بیهوده است. در گوشه‌ای‌ترین بخش پیشخوان، در خنکای پاییز و لایه‌ای نازک از دوده خیابان، چهار یا پنج عنوان روزنامه به زور گیره‌های زنگ‌زده مهار شده‌اند.
چند خیابان آن‌طرف‌تر، به کیوسک دیگری سر می‌زنم؛ اینجا وضع آشفته‌تر است. هیچ روزنامه‌ای روی پیشخوان نیست. نه «کیهان» و «اطلاعات»، نه روزنامه‌های صبح و عصر، نه حتی یک ضمیمه ورزشی. وقتی از صاحب دکه می‌پرسم چرا روزنامه نیاورده، بی‌آنکه سرش را بچرخاند، شانه‌ای بالا می‌اندازد: «صرف نداره خانم. مگه چند نفر میان روزنامه بخرن؟ روزی یکی، دو تا پیرمرد که اونم تا ساعت ۱۰ نیان، دیگه نمیان. پول پیش دکه رو سیگار و آب‌میوه درمیاره، نه کاغذ!»
در زاویه تاریک و خلوت سمت چپ دکه، چند مجله با جلدهای براق و رنگ‌ورورفته به چشم می‌خورند. دست می‌کشم؛ لایه غلیظی از خاک روی تصویر جلد نشسته است. تاریخ روی مجله‌ها مال دست‌کم چهار ماه پیش است؛ عناوینی در حوزه سلامت و سرگرمی که انگار همان‌جا منجمد شده‌اند. این مجلات دکور شده‌اند، نه برای خواندن، بلکه چون هنوز اسم این اتاقک‌های فلزی «دکه روزنامه فروشی» است و قانونا باید نشانه‌ای از کاغذ در آنها باقی بماند تا احتمالا جوازشان معنا پیدا کند؛ پوسته‌ای بدون هسته، تابلویی بدون محتوا.
روزگاری که کیوسک‌ها وجدان شهر بودند
دیدن این صحنه صرفا یک افسوس نوستالژیک برای نبود روزنامه در دکه‌ها نیست؛ روایتی از فروپاشی یک نهاد فرهنگی کوچک در دل شهر است. دکه‌های مطبوعاتی در دهه‌های گذشته فقط محل دادوستد اقتصادی نبودند؛ آنها میدان‌های کوچک گفت‌وگو بودند. تیترخوانی سرپایی، خرده‌فرهنگی زنده و پویا بود. هر رهگذری از کارمند و معلم گرفته تا دانشجو و کارگر، پیش از شروع روزمرگی، کنار دکه می‌ایستاد. گاه همان‌جا بحثی درمی‌گرفت: تیتر یک این روزنامه چه گفت و آن یکی چه موضعی گرفت؟ پیشخوان دکه، نقشه زنده دغدغه‌های جامعه بود. عیار آگاهی عمومی در همان ایستادن‌ها، ورق زدن‌ها و تورق‌های شتاب‌زده سنجیده می‌شد.
روزنامه‌فروش محله، تنها یک فروشنده نبود؛ او نوعی معتمد فرهنگی و نبض‌سنج بود. می‌دانست فلان معلم بازنشسته طرفدار کدام مجله است، جوان دانشجوی کوچه روبه‌رو، صفحه کدام روزنامه را پی می‌گیرد و اهالی محل برای کدام ویژه‌نامه لحظه‌شماری می‌کنند. کیوسک مطبوعاتی، لنگرگاه مکث در شتاب بی‌امان شهر بود؛ توقفی هرچند کوتاه برای نگاه کردن به ذائقه فرهنگی و اجتماعی جامعه.
امروز اما کارکرد آن لنگرگاه از بنیان واژگون شده است. شتاب عابران بیشتر شده، اما مکث‌ها تغییر ماهیت داده‌اند: عابر می‌ایستد، یک نخ سیگار و یک فندک می‌گیرد و بی‌آنکه حتی نیم‌نگاهی به آن چند صفحه خاک‌گرفته گوشه پیشخوان بیندازد، در شلوغی پیاده‌رو گم می‌شود. کیوسک، از کانون توزیع آگاهی به ایستگاه فروش مصرف آنی تنزل یافته است.

ما و هزاران کانال سرگردان
روشن است که دکه‌ها بی‌دلیل خالی از کاغذ نشدند. کلمه نمرده است؛ بلکه جایگاهش از پیشخوان فلزی پیاده‌رو به صفحه شیشه‌ای و نورانی تلفن‌های همراه‌مان مهاجرت کرده است. امروز دیگر نیازی نیست منتظر ساعت هفت صبح بمانیم تا بار وانت‌های توزیع مطبوعات تخلیه شود. هر شهروند، بالقوه در محاصره هزاران کانال تلگرامی، صفحات اینستاگرامی، خبرگزاری‌های برخط و پیام‌رسان‌هاست. اخبار، پیش از آنکه دبیر تحریریه تیترش را نهایی کند، در شبکه‌های اجتماعی پاره‌پاره و تکثیر شده است. حادثه‌ای در آن‌سوی اقیانوس یا زلزله‌ای در گوشه‌ای دورافتاده از کشور، در کسری از ثانیه با عکس، ویدیو و صدای شاهدان عینی در جیب ما می‌لرزد.
ظاهرا ما پیروز شده‌ایم: سرعت نامحدود، دسترسی رایگان و دسترسی به اقیانوسی از اطلاعات. اما در بطن این پیروزی، فاجعه‌ای خاموش در جریان است. آن دکه‌های مطبوعاتی با تمام محدودیت‌های‌شان، حامل نوعی ساختار و نظم فکری بودند. خبری که به صفحه اول روزنامه می‌رسید، از فیلتر راستی‌آزمایی، انتخاب، تحلیل و سنجش اهمیت اجتماعی عبور می‌کرد. خواننده با تاییدیه شخصی مواجه بود به نام «سردبیر» که مسئولیت فیلتر و معنابخشی به وقایع روز را بر عهده داشت.
اکنون اما، با پدیده‌ای روبه‌روایم به نام «اضافه‌بار اطلاعاتی». در کانال‌های بی‌پایان خبری، هیچ نظمی جز سرعت وجود ندارد. خبر مرگ فلان مقام در فلان کشور کنار آگهی افزایش قیمت بنزین، تحلیل بحران‌های جهانی در کنار شایعه‌ای بی‌اساس درباره یک بیماری، همه با یک فونت و در یک خط زمانی به مغز ما شلیک می‌شوند. این انفجار اطلاعاتی، برخلاف تصور اولیه، به آگاهی عمیق‌تر منتهی نشده؛ بلکه توجه انسان را مثله کرده است.

فقدان بلوغ در عصر همه‌چیزدانی
مسئله اصلی در همین نقطه نهفته است: روان، ادراک و ذهن انسان برای این میزان از بمباران پیام‌ها طراحی نشده است.اجداد ما برای قرن‌ها در چرخه‌هایی با سرعت مشخص زیسته‌اند؛ خبرها با کاروان‌ها می‌آمد، سپس با تلگراف و بعد با نسخه‌های چاپی روزنامه‌ها. ذهن انسان زمان داشت تا بشنود، هضم کند، بسنجد و در بافتار زیست خود به آن معنا دهد. اما ابزارهای دیجیتال با جهشی متولد شدند، بدون تمهید فلسفی و روانی برای پذیرش آنها. ما کانال‌های خبری نامحدود داریم، اما رژیم مصرف رسانه‌ای نداریم. ما ابزارها را به سرعت برق‌وباد خریده و نصب کرده‌ایم، اما سواد یا مدلی بالغانه برای حضور در آنها را نیاموخته‌ایم. در این اقیانوس پرآشوب، ما دیگر مخاطب نیستیم؛ ما مصرف‌کنندگان مسخ‌شده محرک‌های عصبی ناشی از تازگی مدام اخباریم.
هر صدای هشدار تلفن همراه، پاسخی اضطرابی در ما ایجاد می‌کند. ما هر چند دقیقه یک‌بار در بمباران اخبار قرار می‌گیریم، گویی ترسی بی‌پایان از «از دست دادان» به جانمان افتاده است. اما حاصل این پیمایش بی‌پایان چیست؟ اضطرابی ماندگار، سطحی‌نگری مفرط و احساس فلج‌شدگی ذهنی. ما همه چیز را می‌دانیم، اما شاید هر آنچه دیدیم و شنیدیم را عمیقا درک نکنیم؛ رویدادها را در ۱۰ کلمه می‌خوانیم، چند قطره خشم یا اندوه تولید می‌کنیم و سه ثانیه بعد با کشیدن انگشت روی صفحه به سوژه‌ای نامربوط پرتاب می‌شویم. این زیست نارس و خام در بستر رسانه‌های دیجیتال، ما را از خرد دور کرده و به موجوداتی بدل ساخته که در عین اتصال دائم، از همیشه تنهاتر و سردرگم‌ترند.

بازگشت به نیاز بی‌پایان معنا
در بازگشت از میان خیابان، دوباره نگاهم به دکه می‌افتد. مرد جوانی پاکت سیگاری می‌خرد، خط نایلون آن را از روی نوار قرمز باز می‌کند، یک سیگار بیرون می‌کشد و آتش می‌زند و همزمان سرش را در گوشی هوشمندش فرو می‌برد. او کلمات روزنامه‌ای را که پیش چشمش خاک می‌خورد نخواند، اما بی‌شک اکنون در حال خواندن ده‌ها خبر تکه‌تکه در فضای مجازی است؛ بدون آنکه بداند کدام‌یک حقیقت دارد و کدام‌یک ذهن او را به استثمار کشانده است.
دکه‌های مطبوعاتی با آن پیکره‌های زمخت و خاطره‌انگیز، نمادی از عصری بودند که در آن، دانستن ارزش وقت ‌گذاشتن، بهای مادی پرداختن و تامل کردن داشت. ناپدید شدن تدریجی روزنامه از این دکه‌ها، تنها مرگ یک رسانه فیزیکی نیست؛ هشداری زنده است درباره نوع مواجهه ما با حقیقت. دکه اگر بخواهد صرفا به دخانیات‌فروشی تقلیل یابد، در نهایت روزی هویت شهری‌اش را به تمامی می‌بازد و جمع می‌شود. اما تراژدی عمیق‌تر در ذهن عابران رخ داده است؛ مایی که ابزار ارتباطی سال ۲۰۲۶ را در دست داریم، اما بلوغ روانی و فرهنگی لازم برای مواجهه سنجیده با آن را نساخته‌ایم. شاید روزی دوباره نیاز به گزیده‌خوانی، آهستگی و سکوت ما را وادار کند که بایستیم، مکث کنیم و از خود بپرسیم در میان این هزاران کانال پرسروصدا، به دنبال چه می‌گشتیم که آن را گم کرده‌ایم؟ تا آن روز، دکه‌های نبش میدان، همچنان سیگار خواهند فروخت و چند روزنامه خاک‌گرفته در پس‌زمینه، با خاموشی به سقوط آرام تفکر بر سنگفرش شهر شهادت خواهند داد.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.