روایت دوازدهم از ستون مقاومت زنانه تصویر زنی سالخورده است که با پای شکسته و عصای دست همسرش، پنج ماه تمام خود را به میدان رسانده است. او که روزگاری غسل شهادت کرده و زیر لوله تانک‌ها فریاد الله‌اکبر سر داده بود، حالا نیز با همان ایمان راسخ از انقلاب پاسداری می‌کند. این نوشته روایتی از جنس استقامت بی‌پایان زنانی است که بی‌وقفه پای آرمان‌های خود ایستاده‌اند.

با پای شکسته، روی جدول

آگاه: لیوان را گرفتم و روی لبه جدول کنار خیابان نشستم. قلپی از چای را خوردم؛ با همسرم درباره فرق میدان معلم شیراز و بوشهر صحبت می‌کردیم. درباره اینکه اگر اینجا هم مثل بوشهر سخنران و تریبون داشت، بهتر بود یا نه. حرف‌هایمان گل انداخته بود و درباره زاویه بهتر عکاسی صحبت می‌کردیم که یک خودروی سی‌ال‌اوی بژ درست روبه‌رویمان ایستاد.
آقایی مسن پیاده شد و زیر بغل خانمی را که بعد فهمیدم همسرش است، گرفت و آرام از ماشین پیاده کرد و همسرش را که لنگان‌لنگان راه می‌رفت، تا لبه جدول میدان آورد. او را که دیدم، دیگر نمی‌شنیدم همسرم چه می‌گوید. رفتم سراغش؛ پرسیدم: «حاج‌خانم، پاتون چی شده؟»
جواب داد: «شکسته.»
گفتم: «با این پاتون نیاین، سخته.»
اخم‌هایش را تو هم کرد و چادرش را روی دهانش گرفت، صورتش را از من برگرداند. دوباره برگشت و گفت: «پنج‌ ماهه با این پای شکسته میام. اگر یه شب نیام، از ناراحتی خوابم نمی‌بره. این انقلاب امام زمانه. معجزه بود که انقلاب پیروز شد.»
ماشین صوت رد شد؛ نگاهش را دوخت به ماشین و تا وقتی دیده می‌شد، با نگاهش دنبالش کرد.
ادامه داد: «زمان طاغوت هم خیلی مشکلات داشتیم؛ نفت گیر نمی‌اومد، اما مردم به هم کمک می‌کردن؛ مثل همین اربعین چطور کار می‌کنن، اون موقع هم همین‌طور مردم مشکلات همو حل می‌کردن.»
انگار که هر چند دقیقه یک‌بار چیزی از گذشته یادش بیاید، دوباره شروع به صحبت می‌کرد: «زمان انقلاب ما تهران بودیم، قم هم می‌رفتیم، غسل شهادت می‌کردیم، می‌اومدیم توی خیابون. از همون خیابون هم قرار می‌ذاشتیم که شب بریم بالای پشت‌بوم و الله‌اکبر بگیم. گلوله از بالای سرمون رد می‌شد؛ اما بی‌وفایی به امام نکردیم.»
چادرش را باز کرد و دوباره با لبه چادر نیمه‌صورتش را پوشاند و ادامه داد: «وقتی سید مصطفی شهید شد، همه روحانیون ریختن تو خیابون، ما زن‌ها هم پشت ‌سرشون. لوله تانک پشت‌ سرمون بود. از همون موقع مراسم‌های شهادت سید مصطفی توی همه شهرها برگزار شد و بعدش چله‌ها مردم رو بیدارتر کرد.» کمی مکث کرد و ادامه داد: «اصلا فکر نمی‌کردیم انقلاب پیروز بشه. معجزه بود.»
چشمانش خیره شد به روبه‌رو و گفت: «الان که حکومت ‌نظامی‌ای نیست. تانک و گلوله‌ای نیست.» ماشین صوت از کنارمان رد شد. صدای نوحه میان شلوغی میدان گم شد و پیرزن، هنوز لنگان‌لنگان، دستش را روی لبه جدول محکم گرفته بود.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.