مرضیه کیان، خبرنگار: قرن‌هاست که حافظه جمعی جهان، فرانسه را با عطر نوستالژیک کلمات ویکتور هوگو، فلسفه کافه‌نشین‌های سن‌ژرمن، طنین انقلاب ۱۷۸۹ و ردای پرطمطراق «مهد روشنگری و حقوق بشر» به تماشا نشسته است. این منظره مینیاتوری و به‌شدت رمانتیک، پاریس را برای نسل‌های پیاپی به قبله آمال فرنگ‌دوستان و ترازوی سنجش ادب، هنر و ظرافت‌های انسانی بدل کرد. اما درست در سالروز انقلابی که وعده داده بود انسان را از بند تحقیر و بی‌عدالتی برهاند، نقاب‌های این صحنه‌آرایی تاریخی یکی پس از دیگری فروریخته است.

نقاب پوک تمدن

آگاه: پاریس امروز دیگر نه پایتخت اندیشه و وقار، بلکه جغرافیایی سرگردان میان آلودگی‌های زننده شهری، بوی تند و لاینحل ایستگاه‌های مترو، بحران‌های ممتد اجتماعی و گسست عمیق اخلاقی است. در این گزارش عمیقا می‌پرسیم: کشوری که سال‌ها ادعا می‌کرد رهبر فکری و فرهنگی جهان است، چطور از درون تا این حد دچار فروپاشی و ضعف شد؟ آیا فرهنگ و تمدن فرانسه از اول هم فقط یک ظاهر زیبا و توخالی بود و اصالتی نداشت؟

پاریس را در تخیل جمعی، همیشه با مه رقیق صبحگاهی روی پل نئوف، صدای محزون آکاردئون در کوچه‌پس‌کوچه‌های شیب‌دار مون‌مارتر، عطر نان باگت داغ و رمان‌های قطور بالزاک و سارتر به یاد می‌آوریم؛ تصویری کارت‌پستالی و به‌شدت تصنعی که در تار و پود سینما و صنعت تبلیغات غرب تنیده شده است. برای بیش از دو قرن، بورژوازی فرانسوی موفق شد تصویری از یک بهشت زمینی خلق کند؛ مکانی که در آن گویی مردمانش صرفا با واژه‌های ادبی معاشرت می‌کنند، در عصرهای بارانی از اگزیستانسیالیسم سخن می‌گویند و در هوایی سرشار از عطر و هنر نفس می‌کشند. این بت فرهنگی چنان با مهارت تراشیده شده بود که هرگونه تشکیک در آن، توهین به ساحت عقلانیت و تمدن مدرن تلقی می‌شد.
اما اگر این لایه دروغین سینمایی را کنار بزنید و نخستین قدم‌های خود را از پله‌های مرطوب و چرکین ایستگاه‌های متروی «شاتله»، «گاردو نور» یا «سن دنی» به دنیای واقعی پاریس بگذارید، واقعیتی سهمگین چون تازیانه‌ای سرد به صورت‌تان برخورد می‌کند. نخستین نشانه‌ای که به استقبال مسافر می‌آید، بوی گزنده و ماندگار ادرار است؛ بویی که طی دهه‌ها به تاروپود دیوارهای سیمانی، گوشه‌های تاریک راهروها و صندلی‌های فرسوده مترو پاریس نفوذ کرده و عملا به شناسنامه بویایی این کلان‌شهر مشهور تبدیل شده است. موش‌های فربه شهری بدون کمترین ترسی از جمعیت انبوه، در امتداد ریل‌ها و چمن‌های حاشیه رود سن جولان می‌دهند و تلنباری از زباله‌ها، پاکت‌های پلاستیکی و ته‌سیگارهای کهنه، سنگفرش‌های تاریخی شهر را مدفون کرده‌اند. این تصویر عریان چنان با آن ذهنیت اتوکشیده و رمانتیک در تضاد است که علم روان‌پزشکی ناچار شد پدیده‌ای بالینی به نام «سندرم پاریس» را به رسمیت بشناسد؛ عارضه‌ای روانی که سالانه ده‌ها توریست به‌ویژه مسافران ژاپنی و شرق آسیا را به دلیل مواجهه با واقعیت کثیف، خشن و پرخاشگر پاریس روانه بیمارستان می‌کند. پرسش گزنده اینجاست: کشوری که ادعا می‌کرد زیبایی‌شناسی، معماری و سبک زندگی‌اش باید الگوی بشریت باشد، چطور در اداره بدیهی‌ترین نیازهای بهداشتی و شهری پایتخت افسانه‌ای خود به این استیصال شرم‌آور رسیده است؟ آیا شهری که در تمیز کردن بستر روزمره زیست شهروندانش ناتوان است، می‌تواند داعیه‌دار طهارت فکری و فرهنگی برای دیگران باشد؟

نقاب پوک تمدن

تاریخ‌نویسی از روی غرور و ادعای توخالی
فرانسه در طول تاریخ مدرن خود همواره نقشی طلبکارانه در برابر جهان اتخاذ کرده است. از متفکران برجسته عصر روشنگری همچون ولتر و روسو گرفته تا تاریخ‌نگارانی مانند ژول میشله، همگی نوعی ناسیونالیسم افراطی را بازتولید کردند که معتقد بود فرانسه «وجدان بیدار جهان» و معلم اول بشریت است. این پارادایم فکری در عصر استعمارگری، کثیف‌ترین چهره خود را زیر عنوان ماموریت متمدن‌سازی عیان کرد؛ توجیهی به‌ظاهر اخلاقی و فرهنگی که به ژنرال‌های پاریس اجازه می‌داد در الجزایر، ویتنام، کنگو و ماداگاسکار حمام خون راه بیندازند، دست و سر انسان‌ها را قطع کنند و ثروت‌های بومی را به یغما ببرند، همگی به این بهانه که قرار است فرهنگ والای فرانسوی و آداب متمدنانه را به ملل عقب‌افتاده هدیه دهند.
ادعای برتری فرهنگی فرانسه همواره با نوعی نخوت و از بالا به پایین همراه بوده است. دستگاه فکری پاریس همواره هر فرهنگ، سنت و ادبیاتی خارج از چارچوب سکولار و فرانسوی‌محور خود را غیرعقلانی یا فرودست نامید. فرانسوی‌ها عادت کردند دیگران را با خط‌کش خود اندازه‌گیری کنند، بدون اینکه لحظه‌ای به بازنگری رفتارهای فردی و اجتماعی خود بپردازند. آنان در دانشگاه‌ها و تریبون‌های بین‌المللی با کراوات‌های گره‌خورده و کلماتی پیچیده از کرامت والای انسانی دفاع می‌کردند، در حالی که در میدان عمل، رفتارهای اجتماعی‌شان آکنده از تحقیر دیگران بود.  این خودبرتربینی فکری سال‌ها دنیا را مسحور و مرعوب خود کرده بود؛ زیرا رسانه‌ها، کتاب‌های درسی و نخبگان وابسته به غرب در اقصی‌نقاط جهان، تصویر پاریس را به‌عنوان غایت تکامل اخلاقی بازنمایی می‌کردند. هیچ‌کس نمی‌پرسید کشوری که مدعی آموزگاری انسانیت است، در حیاط خلوت خود چه چیزی می‌پرورد؟ آیا آن نطق‌های آتشین و بیانیه‌های حقوق بشری که در سالن‌های مجلل لوور و ورسای تدوین می‌شد، بازتابی در زیست واقعی، اخلاق جمعی و تعاملات روزمره شهروندان فرانسوی با یکدیگر داشت؟ تاریخ به ما نشان داد که تمدن فرانسوی هنر فوق‌العاده‌ای در تنظیم متون شیک برای پوشاندن زشتی‌های عریان داشت.

وقتی آزادی به ولنگاری مسخ می‌شود
در دهه‌های اخیر، پوسته بیرونی این ادعاهای پرطمطراق با شدتی بی‌سابقه فرو ریخته است. پایتخت فرانسه امروز بیش از آنکه تجلی ارتقای اخلاقی، آزادی انسانی و رشد فضائل معنوی باشد، به باتلاقی از ناهنجاری‌های بی‌مهار اجتماعی و انحطاط اخلاقی بدل شده است. مفاهیمی چون حرمت حریم شخصی، امنیت زنان در معابر عمومی، پایبندی به پیوندهای خانواده و مسئولیت‌پذیری اجتماعی، زیر چرخ‌دنده‌های یک اباحه‌گری عنان‌گسیخته له شده‌اند.
کافی است پس از غروب آفتاب در محله‌هایی مانند سن‌مارتن، بلویل یا حوالی میدان جمهوری قدم بزنید؛ پاریس شب‌ها به کابوسی از ناامنی، حضور باندهای سازمان‌یافته سرقت و جولان شبکه‌های توزیع مواد مخدر و بهره‌کشی جنسی تبدیل می‌شود. گزارش‌های متعدد سازمان‌های بین‌المللی و مراکز آماری خود فرانسه حاکی از آن است که بخش عمده‌ای از زنان در وسایل نقلیه عمومی این کشور، نوعی از آزار و تحقیر جنسی یا کلامی را تجربه کرده‌اند. زنان فرانسوی در مهد آزادی و حقوق بشر، حتی از پوشیدن لباس‌های دلخواه در ایستگاه‌های خلوت مترو هراس دارند، مبادا طعمه خشونت‌های غیرقابل ‌کنترل شوند.
فروپاشی بنیاد خانواده در فرانسه صرفا یک تحول آماری نیست، بلکه نشانه یک بحران در قلب این جامعه مدعی است. وقتی مفهوم بنیادین آزادی از بنیان‌های اخلاقی و مسئولیت‌های فطری جدا شد، در قالب فردگرایی افراطی و لذت‌جویی زودگذر تجلی یافت. جامعه‌ای که روزگاری در ادبیاتش به بررسی باریک‌ترین عواطف روحی انسان افتخار می‌کرد، اکنون در گرداب تنهایی عمیق، انزوای عاطفی، بحران افسردگی نسل جوان و نرخ‌های سرسام‌آور طلاق دست‌وپا می‌زند. آزادی در تعبیر فرانسوی، از ابزاری برای رهایی استعدادهای انسان به محملی برای توجیه بی‌تفاوتی مطلق انسان‌ها نسبت به رنج یکدیگر سقوط کرده است. دیگر نشانی از آن شفقت اجتماعی و نزاکت رفتاری که ادعا می‌شد جزو لاینفک تمدن غرب است، در روابط روزمره یک پاریسی به چشم نمی‌خورد؛ آنچه مانده، خشم نهفته، پرخاشگری‌های پیاپی در ترافیک و بی‌اعتنایی شرم‌آور به انسانی است که در چند قدمی آنان روی آسفالت جان می‌دهد.

فریب تاریخی فرم بدون اصالت
برای درک ریشه‌های این وضعیت، باید به عمق ساختار فرهنگی فرانسه نفوذ کرد و این پرسش را به میان کشید: آیا فرانسه از اساس دارای یک فرهنگ اصیل و انسان‌ساز بود یا تمام آنچه دیدیم، نمایشی شعبده‌بازانه از تقدم فرم بر محتوا و زیبایی‌سازی پوسته بود؟ پاسخ این معما را شاید بتوان در خود تاریخ فرانسه جست‌وجو کرد. در دربار لویی چهاردهم در کاخ مجلل ورسای، اشرافیت با گرانبهاترین پارچه‌ها، کلاه‌گیس‌های تزئین‌شده و پیچیده‌ترین اتیکت‌های رفتاری حاضر می‌شدند؛ در حالی که در همان کاخ باشکوه، سیستم دفع فاضلاب ابتدایی وجود نداشت و تعفن فضولات در راهروها می‌پیچید. صنعت مشهور عطر فرانسه نه از سر عشقی پاک به بوهای خوش، بلکه ضرورتی زیستی برای خفه کردن بوی نامطبوع تن‌های ناشسته و محیط زندگی اشراف درباری متولد شد. این کشمکش تاریخی دقیقا ذات تمدن فرانسوی را آشکار می‌کند: آرایش افراطی صورت برای پنهان کردن عفونت سیرت.
در ساحت فرهنگ و اندیشه معاصر نیز ما با همین الگو روبه‌رو بوده‌ایم. روشنفکر فرانسوی یاد گرفت که کلمات را با وزانت بیان کند، فیگورهای جذاب با دود سیگار بگیرد و پارادوکس‌های زبانی خلق کند، اما وقتی زمان پیاده‌سازی این نظریات در میدان جامعه رسید، کارایی آن از میان رفت. این فرهنگ فرمیک، زبانی فاخر برای نقد رنج انسان در متون ادبی خلق کرد، اما همزمان در ساختن جامعه‌ای عادلانه، بااخلاق و آرام شکست خورد. حاشیه‌های پاریس که به «بانلیو» شهرت دارند، مصداق بارز این نفاق ساختاری هستند؛ مناطقی غرق در فقر، بزهکاری و تحقیر نژادی که دهه‌هاست توسط ساختار به اصطلاح روشنفکر فرانسوی طرد شده‌اند. فرانسه به فرهنگی می‌بالید که در کتابخانه‌ها می‌درخشید اما در خیابان، توان تربیت یک نسل صبور، پاکیزه و منضبط را نداشت.
غروب یک اسطوره و زنگ بیداری
سالروز انقلاب فرانسه در تابستان هر سال فرا می‌رسد؛ روزی که رژه‌های نظامی در بلوار شانزه‌لیزه برگزار می‌شود، هواپیماهای جنگی رد دودهای آبی، سفید و قرمز را بر آسمان پاریس ترسیم می‌کنند و سیاستمداران الیزه با خط‌خوانی‌های هیجانی، از ارزش‌های پایدار جمهوری سخن می‌گویند. اما این جشن‌ها سال‌هاست که شور و حقیقت خود را از دست داده‌اند و به یک کارناوال فرمایشی و بی‌روح شبیه شده‌اند.
واقعیت عریان این است که روایتی که فرانسه قرن‌ها به بازارهای فکری جهان فروخت، دیگر خریداری ندارد. مدعیان تمدن و معلمان اخلاق، امروز کارنامه‌ای پر از خطوط قرمز و نمرات مردودی پیش رو دارند:
  شهری که قادر نیست زباله‌ها و موش‌های خود را مهار کند.
  جامعه‌ای که درگیر فرسایش بنیان‌های انسانی و خشونت‌های عریان کلامی و فیزیکی است.
  مترویی که نماد انحطاط و آلودگی مفرط یک پایتخت غربی شده است.
  ساختار فکری مسخ‌شده‌ای که در مواجهه با چالش‌های انسان معاصر، هیچ پاسخی جز شعارهای فرسوده ۲۵۰ سال پیش ندارد.
جهان معاصر، دوره مسحور شدن در برابر ویترین‌های دروغین و عبارات پرطمطراق را پشت سر گذاشته است. 
اصالت یک فرهنگ را نه با قطر کتاب‌های فلسفی‌اش، بلکه با سلامت روانی شهروندانش، پاکیزگی فضاهای زیستش، امنیت کرامت انسانی در کوچه‌هایش و تعهد عملی‌اش به حقیقت باید سنجید. فرانسه برای قرن‌ها نقابی براق از تمدن را بر چهره زد تا کمبودهای عمیق انسانی و ساختاری خود را پنهان کند. امروز در سالروز آن انقلاب پرهیاهو، نقاب برافتاده است و آنچه زیر نور واقعیت دیده می‌شود، نه تمدنی برتر، بلکه جامعه‌ای بحران‌زده، منقطع از اخلاق و سرگردان در میان زباله‌های برآمده از وهم مدرنیته است. دوران باج‌خواهی فرهنگی پاریس به پایان رسیده؛ اسطوره شکسته و جهان، عریان‌تر از همیشه، ورشکستگی این تندیس دروغین را نظاره می‌کند.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.