آگاه: از پیامدهای همین کوتاهی در تبیین است که خاطره سیزدهم آبان برای نسل امروز به چند کلیپ تقلیل یافته است: تولیدات تصویری ما بیشتر از آنکه توضیح بدهند، آیین برگزار میکنند. دوربین، لحظه بیرون ریختن دانشآموزان از مدرسه را ثبت میکند و همانجا میایستد. برای نوجوان امروز اما پرسش تازه شروع میشود: مگر خون روی زمین ریخته شد که سفارتی اینگونه تصرف شود؟ چرا راههای دیپلماتیک جواب نداد؟ هزینه این کار چه بود و چه نفعی داشت؟ روایتهای کممایه، این پرسشها را مسکوت میگذارند و در نتیجه، واقعه از یک کنش راهبردی به یک هیجان زودگذر تبدیل میشود که در حافظه نوجوان جای نمیگیرد.
کمکاری فقط در تصویر نبوده، در زبان هم بوده است. فهم اسناد به دست آمده از سفارت، سواد تخصصی میخواهد؛ اسناد دیپلماتیک و اسناد امنیتی هرکدام زبان خودشان را دارند و مهمترین حرفشان اغلب میان سطرها پنهان است. به گفته محسن غنییاری، پژوهشگر اسناد لانه جاسوسی، این اسناد ماده خام هستند و نه محصول و در تبیین آنها کوتاهی شده است؛ تا جایی که بخشی از همین اسناد در نظر مخاطب عام، مهجور و کممعنا مانده است. وقتی سند رمزگشایی نشود، خلاصهاش میشود چند قاب کمفروغ و کمروایت. نتیجه این است که دانشآموز ما از واقعه، نه نامی به یاد دارد و نه دلیلی. این کمکاری بیهزینه نبوده است. نسلی که دستش از استدلال خالی بماند، به سمت روایتهایی میرود که راحتتر و رنگارنگترند؛ روایتهایی که همان چند قاب را برمیدارند و از آن، تصویری تحقیرآمیز یا بیمعنا میسازند. جای خالی تبیین را همیشه کسی دیگر پر میکند؛ کسی که نه انگیزه دارد واقعیت را بازگو کند و نه در این ماجرا سرمایهای جز تحریف دارد.
چرا آن روز، همان سفارت؟
در پاییز ۱۳۵۸، مسئله ایران یک گزینه دیپلماتیک میان گزینههای دیگر نبود؛ نزدیک شدن به نقطه بیبازگشت بود. رد پای زخم اصلی در مرداد ۱۳۳۲ بود؛ کودتایی که از همین راهروها طراحی و از همین سفارتخانه هدایت شد و دولت ملی مصدق را ساقط کرد. برای نسلی که آن را دیده بود، پذیرش محمدرضا پهلوی در آمریکا در سیام مهر ۱۳۵۸ یک هشدار روشن بود: تکرار همان سناریو، اینبار علیه انقلاب نوپا.
نشانهها هم تکتک روی هم سوار میشدند. در گوشهوکنار کشور، از کردستان و سیستانوبلوچستان تا گرگان، زمزمه تجزیهطلبی بلند بود؛ دولت موقت در اداره کشور و حفظ وحدت ملی ناتوان مانده بود؛ ارتش سازمانیافتهای در اختیار انقلاب نبود و نهاد امنیتی منسجمی شکل نگرفته بود. چند روز پیش از تسخیر، خبر دیدار ابراهیم یزدی با مشاور امنیت ملی آمریکا در الجزایر منتشر شد و التهاب را بیشتر کرد.
اما دلیل اصلی، چیزی بود که بعدها از دل اسناد بیرون آمد: آن سفارت، صرفا یک نمایندگی دیپلماتیک نبود. کارکرد اطلاعاتی داشتن میان همه سفارتخانهها رایج است، اما اینجا پایگاه عملیاتی و تصمیمسازی شده بود؛ پرونده شخصیتهای انقلاب و سازمانهای سیاسی جمعآوری میشد، پول برای راه انداختن جریانهای خیابانی میرفت و تلاش میشد تصمیمهای نظام تازهتاسیس به سمت منافع بیگانه هدایت شود. بیتوجهی به این واقعیت هم سابقه داشت. تنها سه روز پس از پیروزی انقلاب و در بیستوپنجم بهمن ۱۳۵۷، گروهی به سفارت یورش برده و پس از ساعتی عقب نشسته بودند؛ اما شرایط آبان ۱۳۵۸ هم در ترکیب کنشگران و هم در وضعیت کشور جنس متفاوتی داشت. پژوهشگر علوم سیاسی به نام فرانسیس بویل، همان اقدام دانشجویان را بر پایه ماده ۵۱ منشور ملل متحد، حق مشروع دفاع ایران در برابر تهدید دانسته و آن را جلوگیری از کودتای دیگر خوانده است. امام خمینی (ره) نیز دو روز پیش از واقعه از دانشجویان، دانشآموزان و طلاب خواسته بود به میدان بیایند و پس از تسخیر، این کار را «انقلاب بزرگتر از انقلاب اول» نامید.
باران پاییزی و دو روزی که ۴۴۴ روز شد
آن روز اما نه از جنس بیانیههای خشک بود و نه از جنس فیلمهای کلیشهای. سیزدهم آبان ۱۳۵۸، همزمان سالگرد تبعید امام خمینی (ره) و سالگرد کشتار دانشآموزان در سال ۱۳۵۷ بود؛ راهپیمایی از خیابان طالقانی به سمت دانشگاه تهران تدارک دیده شده بود و برنامه تسخیر، درست یک روز قبل در دانشگاه تهران طراحی شد. شرکتکنندگان بیسلاح بودند و نشانهشان عکس امام روی سینه بود؛ حدود ۲۰۰ دانشجو، بیجلب توجه در میان راهپیمایان حرکت کردند تا به سفارت آمریکا برسند.
برنامه از پیش، دو روز بود نه ۴۴۴ روز. تدارکات برای اعلام اعتراض، قرائت بیانیه و بازگشت چیده شده بود؛ خواسته اصلی هم روشن بود: استرداد و محاکمه شاه. در واقع اگر حمایت مردم و تایید امام خمینی (ره) پس از دو روز اول نمیآمد، ماجرا همانجا تمام میشد.
قلب ماجرا اما در اتاقی بتنی در انتهای محوطه میتپید؛ بخش محرمانه سفارت. کارکنان اطلاعات و امنیت، در را از داخل قفل کرده و دستگاههای خردکن و پودرکننده را به راه انداخته بودند. دانشجویان با شکستن درها به هزاران رشته کاغذ رسیدند و بعد، هفتهها روی زمین این ساختمان نشستند تا رشتهها را کنار هم بچینند و از دل آنها، شبکه ارتباطات و مهرهها بیرون بیفتد. حاصل این کار، مجموعه اسنادی بود که نخست در ۷۷ جزوه منتشر شد و بعدها در هفت جلد قطور تدوین و در سالهای اخیر به ۱۱ جلد رسید. نکتهای که کمتر گفته میشود این است که بخش بزرگی از اسناد پیشتر با جعبههای چوبی از ایران خارج شده بود و آنچه بهدست آمد، تهمانده پرونده یک قرارگاه منطقهای بود. پایان ماجرا هم از جنس همان دو روز اول نبود.از ۶۶ دیپلمات و کارمند سفارت، گروهی از زنان و کارمندان سیاهپوست در همان روزهای نخست آزاد شدند و ۵۲ نفر ماندند. در سال ۱۳۵۹، عملیات نظامی آمریکا در طبس با شکست روبهرو شد و پروندهای که قرار بود چند روزه بسته شود، ۴۴۴ روز کشید و در سیام دی ۱۳۵۹ با پذیرش قرارداد الجزایر و تصویب مجلس پایان یافت. جای آن سفارت امروز نه یک ساختمان خالی، بلکه یک پرسش باز است که تا وقتی خودمان پاسخش را ندهیم، کسی آن را به نام ما نمیبندد.
تبیین یعنی پاسخ دادن، نه تکرار کردن
اگر امروز فاصله میان نوجوان ما و این واقعه زیاد شده، بخش زیادی از آن به گردن ادبیاتی است که بهکار بردهایم، نه به گردن خود او. نسل امروز با موعظه یکطرفه همراه نمیشود؛ او سند، استدلال و روایت جزئی میخواهد. تبیین درست یعنی همین: نشان دادن اینکه آن سفارت چه میکرد، آن تصمیم چه چیزی را از کشور دور کرد و آن دو روز، چگونه به ۴۴۴ روز مقاومت تبدیل شد.
قدم عملی هم پیچیده نیست: زبان اسناد را برای مخاطب نوجوان رمزگشایی کنیم؛ همان کاری که پژوهشگران این حوزه سالهاست خواستار انجامش هستند. اسناد لانه جاسوسی نباید در قفسه بماند یا به چند تابلو پوستر بسنده شود؛ باید به متن زنده درس و روایت تبدیل شود، همان مسیری که وزارت آموزشوپرورش با استفاده از این اسناد در کتابهای درسی آغاز کرده است.
اگر این کار را نکنیم، روایت را واگذار کردهایم. آنگاه جای متجاوز و مدافع عوض میشود، انگیزهها تحریف میشود و کنش دفاعی ملتی که نمیخواست استقلالش دوباره زیر چرخ بیگانه برود، به نمایش چند ثانیهای در قالب کلیپ تبدیل میشود. اما اگر بهدرستی بازگو شود، سیزدهم آبان برای دانشآموز امروز دیگر یک تاریخ حفظی نیست؛ درسی زنده درباره این است که استقلال، هدیهای نیست که کسی به ملتی بدهد.
نظر شما